پرسه در جنگل....

پرسه در جنگل....

غروب...

باران ریزی شروع شده بود.

ات کنار پنجره ایستاده بود و قطره‌های باران را تماشا می‌کرد.

کوک وارد سالن شد.

نگاهی به ات انداخت.

کوک: هنوز کنار پنجره‌ای؟

ات: عاشق بارونم.

کوک کنار او ایستاد.

چند ثانیه هر دو فقط به حیاط خیره شدند.

ات ناگهان گفت:

ات: بیا بریم بیرون.

کوک بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:

کوک: الان؟

ات: آره.

کوک: خیس میشی.

ات: خب بشم.

کوک آه کوتاهی کشید.

کوک: پنج دقیقه.

ات با ذوق لبخند زد.

ات: یعنی قبول کردی؟

کوک: مگه می‌ذاشتی نه بگم؟

ات خندید.

ات: نه.

...

چند دقیقه بعد...

هر دو زیر باران آرام قدم می‌زدند.

ات دست‌هایش را باز کرده بود.

قطره‌های باران روی صورتش می‌نشست.

ات: وای...

چقدر حس خوبی داره.

کوک آرام راه می‌رفت.

نگاهش بیشتر روی ات بود تا باران.

ات چرخید.

ات: چرا فقط نگام می‌کنی؟

کوک خیلی ساده گفت:

کوک: چون ممکنه زمین بخوری.

ات خندید.

ات: این همه نگران منی؟

کوک: آره.

جوابش آن‌قدر طبیعی بود که خودش هم متوجه نشد چه گفته است.

ات چند لحظه ساکت شد.

بعد لبخند آرامی زد.

ات: خیالت راحت...

حواسم هست.

همان لحظه...

پایش روی سنگ خیس سر خورد.

ات: وای!

قبل از اینکه تعادلش را از دست بدهد...

کوک بازویش را گرفت.

ات به سینه‌ی کوک برخورد کرد.

چند ثانیه...

هیچ‌کدام تکان نخوردند.

فقط صدای باران شنیده می‌شد.

ات آرام سرش را بالا آورد.

چشم‌هایش درست مقابل چشم‌های کوک بود.

قلبش بی‌اختیار تند می‌زد.

کوک هنوز بازویش را گرفته بود.

خیلی آرام گفت:

کوک: گفتم ممکنه زمین بخوری.

ات خنده‌ی آرومی کرد.

ات: باشه...

حق با تو بود.

کوک مطمئن شد حالش خوب است.

بعد آرام دستش را رها کرد.

کوک: بریم داخل.

سرما می‌خوری.

ات این بار بدون لجبازی فقط گفت:

ات: باشه.

...

داخل عمارت...

هر دو حوله‌ای روی شانه‌هایشان انداخته بودند.

ات موهایش را خشک می‌کرد.

کوک دو لیوان شکلات داغ روی میز گذاشت.

یکی را جلوی ات هل داد.

ات: مرسی.

کوک روی مبل نشست.

ات هم کنارش نشست.

بینشان فقط چند سانتی‌متر فاصله بود.

ات لیوانش را در دست گرفت.

ات: می‌دونی...

این خونه دیگه برام زندان نیست.

کوک نگاهش کرد.

کوک: نه؟

ات آرام سرش را تکان داد.

ات: نه...

بیشتر شبیه... خونه شده.

کوک برای چند لحظه چیزی نگفت.

بعد خیلی آرام گفت:

کوک: خوشحالم.

ات لبخند زد.

برای اولین بار...

هر دو بدون هیچ شوخی یا حرف اضافه‌ای، فقط کنار هم نشستند و شکلات داغشان را نوشیدند.

آن سکوت...

از هر گفت‌وگویی قشنگ‌تر بود.

...
دیدگاه ها (۰)

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

.....پارت دوم.....

دو پارتی از هیسونگ پارت اخریک ساعت بعد، ات به خانه برگشت.در ...

تکپارتی | جونگکوک

چند پارتی✨شب بود و بارون شدیدی می‌بارید.ات و جونگ‌کوک روی مب...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت اول«بعضی شب‌ها، شروعِ یک اتفاق‌...

پارت آخر

🖤 مافیای منقسمت پنجم | لبخندی که هیچ‌کس ندیده بودات هنوز به ...

پارت ۱۰روز بعد، نیلسو زودتر از همیشه وارد کلاس شد.کیفش را رو...

پسر دایی ات کنار ات نشست و با لبخند گفت:پسر دایی: ات، این چن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط