تصمیمش را گرفته بود. می خواست به زندگی اش پایان دهد. راهه

تصمیمش را گرفته بود. می خواست به زندگی اش پایان دهد. راههای زیادی برای اینکار بلد بود

ولی به سراغ هیچکدام نرفت. نه اینکه بترسد یا دلش نیاید بلکه می خواست مرگش هم نوعی خلاقیت

داشته باشد. پس به روزنامه محلی سفارش یک آگهی کوتاه را داد " من می خواهم تمامش کنم هر

کس از روی حسی ناخوداگاه می خواهد این کار را بکند ما آماده ایم"

تمام افرادی که در طول چند روز زنگ زدند نه تنها دوست نداشتند او را بکشند ، بلکه با حسی محبت

آمیز می خواستند او را از این کار منصرف کنند و او در شب روز هفتم وقتی روی کاناپه لم داده بود تا

قهوه ای را که همسرش برایش می آورد را بخورد دیگر از این کار منصرف شده بود. قهوه را خورد و به

مرگی آرام و ابدی فرو رفت. تصمیم جدیدش را هنوز با همسرش در میان نگذاشته بود :)
دیدگاه ها (۲)

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 15مینهو پشت میز نشسته بود و به مدار...

رمان انتقام ازدواج کامل

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 2 | چیزی شبیه حسادتچند هفته از شروع ترم گذشته بود...

پارت ۲۶یک روز بعد از اون شبِ وحشتناک ، جو خونه سنگین‌تر از ه...

𝑺𝒕𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒂𝒓𝒎𝒔 𝑷𝒂𝒓𝒕: ...

....پارت نهم....

پارت اول | میزِ کنار پنجرهصدای زنگ کوچکی که بالای در کافه بو...

Enemys Embrsce [ part 4۱ ]

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟎 🤍🎀𓂃 ࣪˖ ִֶָ «حالا که مالِ منی......

{محکوم به لمس } part ۳۰ 杂交种 سال ها قبل رن خواهرش را شب ها ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط