تصمیمش را گرفته بود. می خواست به زندگی اش پایان دهد. راهه
تصمیمش را گرفته بود. می خواست به زندگی اش پایان دهد. راههای زیادی برای اینکار بلد بود
ولی به سراغ هیچکدام نرفت. نه اینکه بترسد یا دلش نیاید بلکه می خواست مرگش هم نوعی خلاقیت
داشته باشد. پس به روزنامه محلی سفارش یک آگهی کوتاه را داد " من می خواهم تمامش کنم هر
کس از روی حسی ناخوداگاه می خواهد این کار را بکند ما آماده ایم"
تمام افرادی که در طول چند روز زنگ زدند نه تنها دوست نداشتند او را بکشند ، بلکه با حسی محبت
آمیز می خواستند او را از این کار منصرف کنند و او در شب روز هفتم وقتی روی کاناپه لم داده بود تا
قهوه ای را که همسرش برایش می آورد را بخورد دیگر از این کار منصرف شده بود. قهوه را خورد و به
مرگی آرام و ابدی فرو رفت. تصمیم جدیدش را هنوز با همسرش در میان نگذاشته بود :)
ولی به سراغ هیچکدام نرفت. نه اینکه بترسد یا دلش نیاید بلکه می خواست مرگش هم نوعی خلاقیت
داشته باشد. پس به روزنامه محلی سفارش یک آگهی کوتاه را داد " من می خواهم تمامش کنم هر
کس از روی حسی ناخوداگاه می خواهد این کار را بکند ما آماده ایم"
تمام افرادی که در طول چند روز زنگ زدند نه تنها دوست نداشتند او را بکشند ، بلکه با حسی محبت
آمیز می خواستند او را از این کار منصرف کنند و او در شب روز هفتم وقتی روی کاناپه لم داده بود تا
قهوه ای را که همسرش برایش می آورد را بخورد دیگر از این کار منصرف شده بود. قهوه را خورد و به
مرگی آرام و ابدی فرو رفت. تصمیم جدیدش را هنوز با همسرش در میان نگذاشته بود :)
۲۳۸
۱۵ دی ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.