{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۲۷

بین راه، اوبیتو گه گاهی برگ ها را به اطراف شوت میکرد. همانطور که با کاکاشی حرف میزد چیز هایی که به نظرش جالب میامدند را هم نشان میداد.
O:"وای یه سنگ مربعی کاکاشی! وای نگاه کن یه لونه گنجشک."
شاید چیز های خیلی جالبی بنظر نمی امدند، ولی طوری که اوبیتو با ذوق و شوق میگفت کمی هیجان را توی دل کاکاشی می انداخت.
K:"چطوری همه ی اینا برات جالبه؟"
اوبیتو پوزخندی زد، بعد عینک نارنجی رنگش را که توی دستش بود گرفت بالا.
O:"میخوای دنیا رو 'اوبیتویی' ببینی؟"
یک پیشنهاد مزخرف دیگر، کاکاشی فکر کرد. با انگشت اشاره اش دست اوبیتو را اورد پایین، نشانه ای برای رد پیشنهاد. ولی ته افکارش، خودش هم کنجکاو بود که دنیا از دید یک عجیب غریب بیش فعال چجوری است.

به جای مورد نظرشان که رسیدند، چادر مسافرتی شان را برپا کردند. هر چند کاکاشی مدام دستور میداد و اوبیتو با غر زدن انجام میداد. جای دنجی بود، سرسبز و خرم. حتی کمی‌پایین تر یک حمام اب گرم هم بود.
O:"شانس رو کرده کاکاشی. حموم هم داریم."
K:"حتی فکرشم نکن. احتمالا هر چی نینجای مسافر از اینجا رد شده رفته اونجا حموم کرده. خیلی غیر بهداشتیه."
O:"بیخیال چقدر گیر میدی. ما به هر حال قراره خودمون رو با صابون بشوریم."
کاکاشی چشم هایش را چرخاند:"فقط خفه شو و به حرفم گوش کن."

اتش را که روشن کردند، اوبیتو طوری به ان نگاه میکرد که انگار جالب ترین چیزی است که دیده. کاکاشی روی یک سنگ کنار اوبیتو نشست، جلوی اتش.
K:"تک خوری نکن به منم بده."
کاکاشی گفت و کیسه ی مارشمالو را از اوبیتو قاپید. او با دهان پر اعتراض کرد.
O:"هممم همممم!"
کاکاشی یک پوزخند شیطنت امیز تحویل داد:"صدات نمیاد."
و وقتی اوبیتو بهش اخم کرد خنده ی کوچکی از بین لب هایش خارج شد. دستش را بالا اورد تا ماسکش را بدهد پایین و یک مارشمالو بخورد.
K:"اگه انقد شیرینی بخوری شب دل درد میگیری."
لبه ی ماسکش را کشید پایین و با همینکار توجه اوبیتو جلب شد. چشم های تیره ی اوبیتو ناخوداگاه خیره ماندند روی انگشت کاکاشی که میخواست ماسکش را بکشد پایین. حس عجیب و نااشنایی شروع کرد سینه اش را پر کردن، ولی زیاد طول نکشید چون کاکاشی پرید وسط فکرش.
K:"چرا اینجوری زل زدی؟"
اوبیتو سریع متوجه شد که زل زده، حس کرد صورتش سرخ شده و سریع رویش را انطرف کرد.
O:"من زل نزدم."
K:"جون عمت."
O:"هووو، خفه شو عا. "
و باز شروع کردند بحث کردن. ولی بین همه ی اینها، هر دو میدانستند. میدانستند که این عادی نیست و این حس، روزی گریبان گیرشان میشود. ولی فعلا؟ هیچکدام جرئت اعتراف نداشتند.
دیدگاه ها (۳)

پارت ۲۸زمان که میگذشت، حقیقت پررنگ تر میشد. خورشید تا ابد پش...

پارت ۲۹ کاکاشی یواشکی دستش را دراز کرد، حرکتی تقریبا ناخوداگ...

ازین نوع ادیتا خیلی خوشم میاد حس باحالی میدن

پارت ۱۸کاکاشی سریع سرش را بالا اورد تا نگاه کند، اوبیتو بود!...

پارت ۳۶K:"اوبیتو اخه این دلقک بازیا برای چیه خداوکیلی؟"O:"هی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط