جنون مافیا
جنون مافیا
☆part46S1☆
وارد اتاق سوجین شد
تهیونگ کنار تخت نشست و توی فکر بود...
رنگ رو به دختر برگشته بود و دمای بدنش ثابت بود.
ته:تروخدا کیو میخواستم ببرم پارتی
سوجین: چی؟! پارتی؟
ته: وای!....روانی... ترسیدمم
سوجین: خنده محو
ته: کی به هوش اومدی
سوجین: چند دقیقه پیش
ته: پس چرا...
سوجین: چه پارتی؟
تهیونگ اه کلافه ای کشید....معلوم بود نگرانیاش مزخرف بوده. چی نگران؟! نگران چی دقیقا؟!
ته: پارتی جین... ولی دیگه نمیبرمت... یهو اون وسط غش میکنی ابروم میره
سوجین: عا ارباب....
ته: وقتی تنهاییم بهم نگو ارباب
سوجین: باشه اربا...یعنی تهیونگ
دیگه تهبونگ رفته بود....سرم سوجین بعد از هزاران سال تموم شد و حالا بهتر بود بعد از فحش خوذدن از اجوما...
ساعت ۵:۳٠
سوا*
بعد از گرفتن حموم پنج مینی به سمت کمد لباسا رفتم...یه لباس مجلسی و ساده مشکی که از بالای سی.نه هام شروع میشد تا پایین رو.نام پوشیدم....خیلی بهم میومد همونی که خریده بودیم!
موهامو حسابی شونه کردم تا صاف بشن و بعد بازشون گذاشتم
ارایش ملایمی کردم
سوا: واو دختر...واقعا حیفی ببین...حیفی.!
بعذ از گذشت زمان حالا ۷ بود که صدای اقا بلند شد
با عجله رفتم پایین
او بیبی....این قطعا با پولاش جذابیت میخره....این همه خوشتیپ بودنو از کی گرفته؟!
به فک و فامیلش فکر کردن ولی همچین خیلی جذابم نیستن...نکنه از سر راه اوردنش
وای دختر چی میگی برای خودت!
سوا: آ...مادم
+خوبه...بریم
وقاعا همین؟!
هوف...چه انتظاری داشتی خانوم نکنه میخواستی دورت بیاد بگرده؟!
سسوار ماشین شدم....یه پتوی خیلی کوتاه اندازه ابعاد بالشت روی پاهام انداختم چون سردم میشد...و جلوی اون... زیادی باز بود!
طی راه نگاهای زیرزیرکیشو روی خودم حس میکردم
+مجبور بودی اینو بخری
_خشگله
+نگفتم نیست
اه کلافه ای کشید به رانندگیش ادامه داد...همه چیزش بی نقص جذاب بود به غیر از رفتار و اخلاق و باطنش!
ویو کوک
وقتی دیدمش...زیادی زیبا و کوچیک بود برای این دنیا...حیف بود اما برای زندگی کردن...برق توی چشملش زیادی نرسیده بود....برخلاف تیزی و سردی توی چشمای من که جرعت نگاه کردن بهشونو نداشت...
.....
سوجین: من امادم
ته: چی؟!
سوجین: مگه نکفتی میریم پارتی
ته: گفتم که نمیبرمت
سوجین: اما من...
ته: تو باید استراحت منی...ناسلامتی همین ظهریه داشتی میمردی
سوجین: خب حالا که زندم
ته: خیلی خب...کجایی
سوجین: عمارت
ته: بیرون نیا تا بیام دنبالت...
تلفن رو قطع کرد
پع دختره کندمغز
بعد از سوار کردن سوجین و غر زدت بهش تازه چشمش به زیبایی رنگ برنز پوستش خورد...ولی براش مثل یه خدمتکار بود....هنوز!
ته: کار مسخره ای انجام نمیدی اونجا....بعدشم...خیلی قاطی جمع نشو و نرقص...گرگا زیادن!
سوجین: هوم
یعد از رسیدن جین ازشون استقبال کرد
شلوغ بود تقریبا....بوی شه.وت....پول و عطر سی. گار پیچیده بود
ال.کلی که انگار هزاران دلار ارزشش بود لابه لای هوا پیچیده بود
ته: فکر کردم همه باید رسیده باشن اما...
سوا*
وایساده بودیم تا بنزین بزنیم... به جونگکوک گفته بودم برام لواشک بخره...زیادی هوس کرده بودم....نزدیک پر. یودیمه...گشنگی بهم حمله ور شده
☆part46S1☆
وارد اتاق سوجین شد
تهیونگ کنار تخت نشست و توی فکر بود...
رنگ رو به دختر برگشته بود و دمای بدنش ثابت بود.
ته:تروخدا کیو میخواستم ببرم پارتی
سوجین: چی؟! پارتی؟
ته: وای!....روانی... ترسیدمم
سوجین: خنده محو
ته: کی به هوش اومدی
سوجین: چند دقیقه پیش
ته: پس چرا...
سوجین: چه پارتی؟
تهیونگ اه کلافه ای کشید....معلوم بود نگرانیاش مزخرف بوده. چی نگران؟! نگران چی دقیقا؟!
ته: پارتی جین... ولی دیگه نمیبرمت... یهو اون وسط غش میکنی ابروم میره
سوجین: عا ارباب....
ته: وقتی تنهاییم بهم نگو ارباب
سوجین: باشه اربا...یعنی تهیونگ
دیگه تهبونگ رفته بود....سرم سوجین بعد از هزاران سال تموم شد و حالا بهتر بود بعد از فحش خوذدن از اجوما...
ساعت ۵:۳٠
سوا*
بعد از گرفتن حموم پنج مینی به سمت کمد لباسا رفتم...یه لباس مجلسی و ساده مشکی که از بالای سی.نه هام شروع میشد تا پایین رو.نام پوشیدم....خیلی بهم میومد همونی که خریده بودیم!
موهامو حسابی شونه کردم تا صاف بشن و بعد بازشون گذاشتم
ارایش ملایمی کردم
سوا: واو دختر...واقعا حیفی ببین...حیفی.!
بعذ از گذشت زمان حالا ۷ بود که صدای اقا بلند شد
با عجله رفتم پایین
او بیبی....این قطعا با پولاش جذابیت میخره....این همه خوشتیپ بودنو از کی گرفته؟!
به فک و فامیلش فکر کردن ولی همچین خیلی جذابم نیستن...نکنه از سر راه اوردنش
وای دختر چی میگی برای خودت!
سوا: آ...مادم
+خوبه...بریم
وقاعا همین؟!
هوف...چه انتظاری داشتی خانوم نکنه میخواستی دورت بیاد بگرده؟!
سسوار ماشین شدم....یه پتوی خیلی کوتاه اندازه ابعاد بالشت روی پاهام انداختم چون سردم میشد...و جلوی اون... زیادی باز بود!
طی راه نگاهای زیرزیرکیشو روی خودم حس میکردم
+مجبور بودی اینو بخری
_خشگله
+نگفتم نیست
اه کلافه ای کشید به رانندگیش ادامه داد...همه چیزش بی نقص جذاب بود به غیر از رفتار و اخلاق و باطنش!
ویو کوک
وقتی دیدمش...زیادی زیبا و کوچیک بود برای این دنیا...حیف بود اما برای زندگی کردن...برق توی چشملش زیادی نرسیده بود....برخلاف تیزی و سردی توی چشمای من که جرعت نگاه کردن بهشونو نداشت...
.....
سوجین: من امادم
ته: چی؟!
سوجین: مگه نکفتی میریم پارتی
ته: گفتم که نمیبرمت
سوجین: اما من...
ته: تو باید استراحت منی...ناسلامتی همین ظهریه داشتی میمردی
سوجین: خب حالا که زندم
ته: خیلی خب...کجایی
سوجین: عمارت
ته: بیرون نیا تا بیام دنبالت...
تلفن رو قطع کرد
پع دختره کندمغز
بعد از سوار کردن سوجین و غر زدت بهش تازه چشمش به زیبایی رنگ برنز پوستش خورد...ولی براش مثل یه خدمتکار بود....هنوز!
ته: کار مسخره ای انجام نمیدی اونجا....بعدشم...خیلی قاطی جمع نشو و نرقص...گرگا زیادن!
سوجین: هوم
یعد از رسیدن جین ازشون استقبال کرد
شلوغ بود تقریبا....بوی شه.وت....پول و عطر سی. گار پیچیده بود
ال.کلی که انگار هزاران دلار ارزشش بود لابه لای هوا پیچیده بود
ته: فکر کردم همه باید رسیده باشن اما...
سوا*
وایساده بودیم تا بنزین بزنیم... به جونگکوک گفته بودم برام لواشک بخره...زیادی هوس کرده بودم....نزدیک پر. یودیمه...گشنگی بهم حمله ور شده
- ۲۴۳
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط