جنون مافیا
جنون مافیا
☆part44S1☆
ویو سوا
ماتم برده بود...
همیشه ادعا میکردم من و فقط من خودمو کنترل میکنم ولی اون هربار هرکجا....منو روی بالاترین نقطه از ترن هوایی قرار میداد و بلافاصله بعدش تا کور ترین نقطه زیر زمین رهام می کرد
خوب بلد بود با چی و چجوری بازی کنه!
سرگرمیاش پوچ و شیرین و ترش بود!
داخل خونه رفتم...
اینجا احساس تنهاییم صدبرابر میشد...شب کار خودشو کرده بود و اطراف سیاه سیاه بود...پس کرمای شبتاب قصه ها کجان؟!
مثل زندگی من که هیچ کرم شبتابی نداشت درسته چون توی قصه هاس نه توی واقعیت!
سکوت داشت خفم میکرد...نودل هارو پختم و توی کاسه ریختم و بعد تخم مرغ هم روش گذاشتم
یعنی بایدبرای اونم درست کنم؟!
نه بیخیال...اخرین چیزی که میخواد بهش فکر کنه منم!
تلویزیونو روشن کردم...سریال موردعلاقم نجات دهندم بود.
عمارت*
اجوما: سوجین بعدش زباله هارو بزار توی سطل دم در ورودی
سوجین: چشم...
با کمردرد زیادی که حاصل طی کشیدن کل طبقه پایین بود صاف کردم خودمو و دو تا کیسه زباله رو برداشتم و به سمت در ورودی رفتم
چراغا روی چمن و سنگ های حیاط بزرگ نور انداخته بودن
سطل برای زباله هارو نبودن چرا؟!
مجبور شدم یکم چشم بندازم تا ببینم کجاس..وقتی دیدم پشت در ورودی عقب هست گذاشتمشون اونجا
...با دیدن تکون خوردن شتاب زده بوته ها توی حیاط مغزم از کار افتاد
حتما گربه ولی....
سوجین: ببین...گربه جونم...بیا بیرون...مشا ها خیلی نازید ولی چیکار کنم میترسم ازتون دیگه
خودت بیا بیرون وگرنه مجبور میشم به بادیگاردا بگم از اینجا بیرونت کنن...
مثل احمقا ناز گربه رو میکشیدم ولی بحث توی لول دیگه ای بود
با گرفته شدن جفت دستام از پشت و گرفته شدن گلوم بدنم تمام یخ زد!
خواستم جیغی بکشم که دهنم توسط دستی بسته شد... پس ادم بود نه گربه!
....: صداتو ببر... اگر ببینم جیکت پیش کسی درومده میبرمت و میندازمت جلوی سگام بچه جون
سوجین: تو...کی هستی...اگر ارباب بفهمه برات بد....میشه
....: تا تو دهنتو باز نکنی اتفاقی برای هیچکس نمیوفته...
راغب به ادامه مکالمه بودم چون عصبی و ترسیده بودم ولی با حس سرگیجه ای سرمو چرخوندم و اخرین چیزی که دیدم یه کیف مشکی با رد های نامرتب سفید و قرمز بود
........
جیمین: هوفف... اخیش... هوای اخر شب عالیه
تهیونگ: هوم
جیمبن: شکاها چتون شده
جونگکوک:....
جیمین: الو...
تهیونگ: آه هیچی بابا...
جیمین: به درک...برا مهمونی چه کت و شلواری بپوشم؟ مشکی یا طوسی؟
جونگکوک: مگه میای
جیمین: اره....یه شبه مخ یکیو میزنم
جونگکوک:*پوزخند*... اون فسقلی ازم پرسید تو میای یا نه... الان باید خبر خوب بهش بدم یا بد؟!
تهیونگ: پس من چی؟
جونگکوک: تنها بودن جیمین تو چشم تر بوده حتما
جیمین: یاااا...
تهیونگ خنده بمی سر داد...
جیمین: چرا اون دختر خدمتکاره رو نمیاری؟ دوست سوا
تهیونگ: دیوونه شدی؟ اون فقط یه خدمتکاره
جیمین: عااا...بنظرم برای اونم تنوع میشه (چشمک زد)
تهیونگ: برو بابا
صبح...
عمارت *
ماشین ته وارد عمارت شد
هیونجین: چخبر رفیق
ته: هیچی تو چخبر
هیونجین: از دیروز دارم علفا و برگایی که اومده روی اسفالتو میبرم...
ته: دستی به شونه های هیونجین زد و وارد عمارت شد
☆part44S1☆
ویو سوا
ماتم برده بود...
همیشه ادعا میکردم من و فقط من خودمو کنترل میکنم ولی اون هربار هرکجا....منو روی بالاترین نقطه از ترن هوایی قرار میداد و بلافاصله بعدش تا کور ترین نقطه زیر زمین رهام می کرد
خوب بلد بود با چی و چجوری بازی کنه!
سرگرمیاش پوچ و شیرین و ترش بود!
داخل خونه رفتم...
اینجا احساس تنهاییم صدبرابر میشد...شب کار خودشو کرده بود و اطراف سیاه سیاه بود...پس کرمای شبتاب قصه ها کجان؟!
مثل زندگی من که هیچ کرم شبتابی نداشت درسته چون توی قصه هاس نه توی واقعیت!
سکوت داشت خفم میکرد...نودل هارو پختم و توی کاسه ریختم و بعد تخم مرغ هم روش گذاشتم
یعنی بایدبرای اونم درست کنم؟!
نه بیخیال...اخرین چیزی که میخواد بهش فکر کنه منم!
تلویزیونو روشن کردم...سریال موردعلاقم نجات دهندم بود.
عمارت*
اجوما: سوجین بعدش زباله هارو بزار توی سطل دم در ورودی
سوجین: چشم...
با کمردرد زیادی که حاصل طی کشیدن کل طبقه پایین بود صاف کردم خودمو و دو تا کیسه زباله رو برداشتم و به سمت در ورودی رفتم
چراغا روی چمن و سنگ های حیاط بزرگ نور انداخته بودن
سطل برای زباله هارو نبودن چرا؟!
مجبور شدم یکم چشم بندازم تا ببینم کجاس..وقتی دیدم پشت در ورودی عقب هست گذاشتمشون اونجا
...با دیدن تکون خوردن شتاب زده بوته ها توی حیاط مغزم از کار افتاد
حتما گربه ولی....
سوجین: ببین...گربه جونم...بیا بیرون...مشا ها خیلی نازید ولی چیکار کنم میترسم ازتون دیگه
خودت بیا بیرون وگرنه مجبور میشم به بادیگاردا بگم از اینجا بیرونت کنن...
مثل احمقا ناز گربه رو میکشیدم ولی بحث توی لول دیگه ای بود
با گرفته شدن جفت دستام از پشت و گرفته شدن گلوم بدنم تمام یخ زد!
خواستم جیغی بکشم که دهنم توسط دستی بسته شد... پس ادم بود نه گربه!
....: صداتو ببر... اگر ببینم جیکت پیش کسی درومده میبرمت و میندازمت جلوی سگام بچه جون
سوجین: تو...کی هستی...اگر ارباب بفهمه برات بد....میشه
....: تا تو دهنتو باز نکنی اتفاقی برای هیچکس نمیوفته...
راغب به ادامه مکالمه بودم چون عصبی و ترسیده بودم ولی با حس سرگیجه ای سرمو چرخوندم و اخرین چیزی که دیدم یه کیف مشکی با رد های نامرتب سفید و قرمز بود
........
جیمین: هوفف... اخیش... هوای اخر شب عالیه
تهیونگ: هوم
جیمبن: شکاها چتون شده
جونگکوک:....
جیمین: الو...
تهیونگ: آه هیچی بابا...
جیمین: به درک...برا مهمونی چه کت و شلواری بپوشم؟ مشکی یا طوسی؟
جونگکوک: مگه میای
جیمین: اره....یه شبه مخ یکیو میزنم
جونگکوک:*پوزخند*... اون فسقلی ازم پرسید تو میای یا نه... الان باید خبر خوب بهش بدم یا بد؟!
تهیونگ: پس من چی؟
جونگکوک: تنها بودن جیمین تو چشم تر بوده حتما
جیمین: یاااا...
تهیونگ خنده بمی سر داد...
جیمین: چرا اون دختر خدمتکاره رو نمیاری؟ دوست سوا
تهیونگ: دیوونه شدی؟ اون فقط یه خدمتکاره
جیمین: عااا...بنظرم برای اونم تنوع میشه (چشمک زد)
تهیونگ: برو بابا
صبح...
عمارت *
ماشین ته وارد عمارت شد
هیونجین: چخبر رفیق
ته: هیچی تو چخبر
هیونجین: از دیروز دارم علفا و برگایی که اومده روی اسفالتو میبرم...
ته: دستی به شونه های هیونجین زد و وارد عمارت شد
- ۶۶۵
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط