بچگانهایبزرگسال
#بچگانه_ای_بزرگسال
#پارت7
جودا خانوم سر رسید با دیدن من سمتم اومد و گفت:
جودا: چیشده دخترم چرا صورتت قرمزه
بغضم مانع حرف زدنم میشد برگشت نگاهی به لیسا انداخت و بین دندون های کلید شده گفت:
جودا: تو این طفل معصومو به این روز انداختی
لیسا با تته پته گفت:
لیسا: آخه..... آخه مادر جون خیلی دست و پا چلفتیه
نگاه خثمانه ای به لیسا کرد و گفت:
جودا: به حرمت پسرم دارم باهات راه میام یبار دیگه ببینم تو این خونه ادا ی رئیسارو درآوردی پرتت میکنم بیرون دختره......
بقیه ی حرفشو نگفت...
لیسا نگاه پر تنفری بهم انداخت و از آشپزخونه رفت بیرون
جودا خانوم به سمتم برگشت منو به حال هدایت کرد روی مبل نشستم... دستمو مادرانه گرفت و گفت:
جودا: الهی دستش بشکنه مادر بمیرم برات
گوشم از شدت ضربه ای که بهش وارد شده بود درد میکرد... سعی کردم صدام نلرزه:
ات: خدانکنه خانوم... ایشون حق داشتن من... من لیوان از دستم افتاد ایشونم عصبانی شدن
اخمی کرد و گفت:
جودا: هر کاریم کرده باشی حق نداره دست روت بلند کنه
لبخند مصنوعی زدم که گفت:
جودا: خودم امشب شام درست میکنم تو برو پیش مادرت
تازه یاد مامانم افتادم
ات: مامانم الان بیمارستانه پرستارا مراقبشن خانوم
جودا: چرا بیمارستان ؟؟ حالش خیلی بده؟!
ات: بله دکترا گفتن اگه عملش نکنیم...
وسط حرفم پرید و گفت:
جودا: باشه باشه ایشالله هیچیش نمیشه امیدت به خدا باشه
بارم روم نشد بحث پول رو وسط بکشم
با اسرار جودا جون داشتم میرفتم پیش مامان... مغزم خالی از هر چیزی بود....
جلوی بیمارستان ایستادم... اینه ی کوچیکی که تو کیفم بود برداشتم نگاهی به صورتم انداختم سرخی و التهابش کم شده بود
#پارت7
جودا خانوم سر رسید با دیدن من سمتم اومد و گفت:
جودا: چیشده دخترم چرا صورتت قرمزه
بغضم مانع حرف زدنم میشد برگشت نگاهی به لیسا انداخت و بین دندون های کلید شده گفت:
جودا: تو این طفل معصومو به این روز انداختی
لیسا با تته پته گفت:
لیسا: آخه..... آخه مادر جون خیلی دست و پا چلفتیه
نگاه خثمانه ای به لیسا کرد و گفت:
جودا: به حرمت پسرم دارم باهات راه میام یبار دیگه ببینم تو این خونه ادا ی رئیسارو درآوردی پرتت میکنم بیرون دختره......
بقیه ی حرفشو نگفت...
لیسا نگاه پر تنفری بهم انداخت و از آشپزخونه رفت بیرون
جودا خانوم به سمتم برگشت منو به حال هدایت کرد روی مبل نشستم... دستمو مادرانه گرفت و گفت:
جودا: الهی دستش بشکنه مادر بمیرم برات
گوشم از شدت ضربه ای که بهش وارد شده بود درد میکرد... سعی کردم صدام نلرزه:
ات: خدانکنه خانوم... ایشون حق داشتن من... من لیوان از دستم افتاد ایشونم عصبانی شدن
اخمی کرد و گفت:
جودا: هر کاریم کرده باشی حق نداره دست روت بلند کنه
لبخند مصنوعی زدم که گفت:
جودا: خودم امشب شام درست میکنم تو برو پیش مادرت
تازه یاد مامانم افتادم
ات: مامانم الان بیمارستانه پرستارا مراقبشن خانوم
جودا: چرا بیمارستان ؟؟ حالش خیلی بده؟!
ات: بله دکترا گفتن اگه عملش نکنیم...
وسط حرفم پرید و گفت:
جودا: باشه باشه ایشالله هیچیش نمیشه امیدت به خدا باشه
بارم روم نشد بحث پول رو وسط بکشم
با اسرار جودا جون داشتم میرفتم پیش مامان... مغزم خالی از هر چیزی بود....
جلوی بیمارستان ایستادم... اینه ی کوچیکی که تو کیفم بود برداشتم نگاهی به صورتم انداختم سرخی و التهابش کم شده بود
- ۸۰
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط