{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لینا: یهویی شد...میدونی...

لینا: یهویی شد...میدونی...
ات: باشه باشه نیازی نیس بهانه بیاری
*بچه ها تهیونگ و ات هم آشتی کردن *
دینک دینک
در خونه به صدا در اومد
کوک: من در رو باز میکنم
در رو باز کرد تهیونک و هانا بودن
تهیونگ: سلاممم
کوک: سلام داداش
هانا: سلام
خلاصه سلام و احوالپرسی کردن
جیمین: تیهونک و کوک میدونید که من خیلی دوست دارم عمو بشم پس لطفا به فکر بچه باشید
ات و هانا: چییی نه نه
ات: جیمین گفتی میخوای ازدواج کنی با لینا...
هانا: هفته بعد خودم براتون مراسم میگیرم
لینا: راستش من و جیمین میخوایم بریم امریکا
کوک: چی
تهیونگ: نگفته بودی
جیمین: خب مامان و بابای لینا توی آمریکا زندگی میکنن
برا همین میخوایم بریم
لینا: متاسفم که زود نگفتیم
جمین دست لینا رو میگیره و میگه ناراحت نباش
خلاصه همو بغل میکنن یکی یکی
و هفته ی بعد میشه و جیمین و لینا با هم ازدواج میکنن
«پرش زمانی روز فرودگاه »
جیمین: دیگه وقت خداحافظیه
لینا گریه میکرد
ات و هانا هم گریه میکردن
کوک و ته فقط جیمین رو بغل کردن و...
خلاصه جیمین و لینا رفتن و بقیه هم برگشتن سر خونه زندگیشون

End
دیدگاه ها (۱۳)

بارون بی‌صدا پشت پنجره شرشر می‌ریخت. بوی چای سردشده توی خونه...

بارون هنوز بند نیومده بود. صدای قطره‌ها روی سقف آهنی خونه مث...

کوک: همه ی گلاتو میخرمپسره: ممنون عموپسره بعد از گرفتن پول گ...

ات: کوک تو از من تعریف کردی پیش لیناکوک: اره گفتم بهترین دوس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط