{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عزیزترین دشمن

عزیزترین دشمن


ادامه‌
زمان حال

مینهوا بزور تونست بخوابه.
فردا صبح پاشد، انتظار داشت مثل روزای دیگه یه اتفاقی بیوفته، ولی هیچ اتفاقی نیفتاده بود. نه نوتیفکشن پیامی، نه نامه ای.. هیچی.
مینهوا اهمیتی نداد و اونروز رو پیچوند و نرفت مدرسه. خوابی تا لنگ ظهر بعد پاشد رفت پارک و شهربازی خوشگذرونی.
بعد از ظهر تاکه میچی بهش زنگ زد
مینهوا جواب داد
-الو؟
+مینهوا-سااان.. چرا امروز نیومده بودی مدرسه؟؟
-عاااا.. خوابیده بودم؟
+وای معلم کلی درس داد خاک تو سرت
-*مینهوا خندید* یروز نیومدما
+عیبی نداره، میخوای برات جزوه هارو بیارم؟
-اگه زحمت نشه
+دم درم
-چی؟
+دم درم دم در
-واتافا-

تاکه میچی قطع کرد:))
مینهوا پاشد رفت دم در
از تاکه میچی جزوه هارو گرفت و بعد تاکه رفت

چند ساعت بعد

مینهوا گرفت خوابید، مثلا درس خوند دیگه مثلاااا
نصف شبی یکی در زد و مینهوا از خواب بلند شد. با فحش پاشد رفت درو باز کرد ول وقتی دید کیه از جا پرید

-آککون؟!؟ تو اینجا چیکار می‌کنی؟
+تاکه میچی اینجاست؟
+وا نه چرا باید اینجا باشه نصف شبی

آککون ساکت موند..

-آککون؟
+مینهوا.. تاکه.. تاکه می-
-تاکه میچی؟!؟ تاکه میچی چش شدهههه؟؟*با عصبانیت*
+.. غیبش زده..
-یعنی چی غیبش زده؟؟
+هیچ‌جا نیستش، نه پیش هینا-چانه، نه پیش مایکی-سانه، نه و پیش تو هم که نیستش..
-بابا چیمیگی همین یکم پیش اومد بهم جزوه داد رفت
+وا
-والا، و الانم غیبش زده
+چیکار کنیم؟

مینهوا یکم فکر می‌کنه..

-فکنم بتونم حدس بزنم کجاست..

مینهوا رفت سریع لباساشو عوض کرد و بعد اومد. آککون رو سوار موتورش کرد و رفتن سمت.. مقر بونتن...


-----------------------------------------------------------
-عجب
-آقا لطفا ایده بدین ایده کم دارمممممممم
-بفرمایید چایی🍵 *چای سبزه البته*
-----------------------------------------------------------

@bonten.akashii
دیدگاه ها (۰)

عزیزترین دشمن

عزیزترین دشمنبخش چهارم مینهوا شب موقع خواب داشت فکر میکرد که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط