{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چندپارتی درخواستی جیمین

چندپارتی درخواستی جیمین
موضوع : اسلاید دوم

عنوان: «میان خطوط ممنوعه»

پارت اول

شخصیت‌ها:

نارا: دختری ۲۵ ساله، تازه‌کار در بخش طراحی شرکت

پارک جیمین: رییس ۳۲ ساله شرکت مد، کاریزماتیک، جدی، ولی با قلبی پنهان‌شده



---


اولین روز کاری نارا، با باران شدیدی آغاز شد. کت نازکش کاملاً خیس شده بود و وقتی وارد ساختمان لوکس شرکت شد، خودش را شبیه موش آب‌کشیده‌ای دید که به هیچ‌وجه به این دنیای سرد و شیک تعلق ندارد.

وقتی وارد آسانسور شد، آخرین نفری که وارد شد، مردی با کت مشکی و عطر خنکی بود که بلافاصله فضای بسته‌ی آسانسور را گرفت.

او همانی بود که همه در شرکت ازش حرف می‌زدند.

پارک جیمین. رئیس کل.

نارا سرش را پایین انداخت، ولی از گوشه‌ی چشم نگاهش کرد. مردی با خط چانه‌ی تیز، موهای تیره، و چشمانی که نمی‌شد احساساتش را از آن‌ها خواند.

ناگهان صدایش را شنید.

"لباس بارونی نگرفتی؟ بارون امشب تا صبح می‌باره."

صدایش عمیق بود. آرام. با ته‌مایه‌ای از خستگی یا شاید دلسوزی.

نارا با تعجب جواب داد:
"نه... فکر نمی‌کردم اینقدر بباره."

جیمین فقط سری تکان داد و چیزی نگفت. در آسانسور باز شد و هر دو خارج شدند. نارا به خودش آمد و نفسش را بیرون داد.


---


هفته‌ها گذشت.
نارا تلاش می‌کرد بی‌صدا، بی‌دردسر، در حاشیه کار کند. اما نگاه‌های کوتاه جیمین، سکوت‌های سنگینش وقتی از کنار میز او رد می‌شد، یا حضورش در جلساتی که اصلاً به نظر نمی‌رسید لازم باشد، حس خاصی به نارا می‌داد.

او حس می‌کرد دیده می‌شود. اما نمی‌دانست چرا.

یک روز، در جلسه‌ی طراحی، نارا طرحی جسورانه ارائه داد که با نگاه‌های متعجب دیگران روبه‌رو شد. اما جیمین با سکوتی سنگین به تصویر نگاه کرد و در نهایت فقط گفت:

"ادامه بده. همون حسیه که دنبالشم."

بعد از جلسه، نارا ایستاده بود تا وسایلش را جمع کند که صدای پای جیمین را پشت سرش شنید.

"جرأت خوبی داشتی امروز. کم‌تر کسی اینجوری ریسک می‌کنه."



نارا با تردید گفت:
"فکر نمی‌کردم تاییدش کنید."

جیمین نیم‌نگاهی به چشمانش انداخت و گفت:
"من چیزی رو که واقعی باشه، رد نمی‌کنم."


---


با گذشت زمان، آن فاصله‌ی منطقی بینشان شروع به ترک برداشتن کرد.

شب‌ها دیرتر از معمول در شرکت می‌ماندند. گاهی اتفاقی، تنها در اتاق کنفرانس یا کنار دستگاه قهوه.
سکوت‌هایی که دیگر عادی نبود.
فاصله‌هایی که کم‌کم از میان می‌رفتند.

روزی، نارا در اتاق جیمین برای تحویل گزارش بود. باران بیرون هنوز می‌بارید.

او گفت:
"چرا همیشه بارون وقتی میاد که ما تنهاییم؟"

جیمین با نگاهی معنادار به پنجره خیره شد.
"شاید بارون می‌فهمه بعضی چیزا نباید جلوی بقیه اتفاق بیفته."

و بعد، آهسته اضافه کرد:


ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۶)

پارت دوم جیمین با نگاهی معنادار به پنجره خیره شد."شاید بارون...

پارت سوم ( اخر)او سرش را بلند کرد، و جیمین ل*ب‌هایش را آرام،...

پارت دوم سال‌ها قبل از اینکه اسم «جیمین» باعث ترس تو دل دشمن...

دوپارتی درخواستی جیمین عنوان : دو پارتی باشه و اگه میشه جیم...

شب فرا رسیده است

چند پارتی(عشق فراموش شده)

دو پارتی از جیمین Two souls and one bodypart 1بلاخره بعد از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط