{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکاپو پارت 73:ماسک سنگی

تکاپو پارت 73:ماسک سنگی
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
هوا در پشتِ درهایِ بزرگِ تالارِ آکادمی ایدن، سنگین بود. با نزدیک شدن به در، دامیان ایستاد. نگاهش را به آنیا دوخت. در چشمانش هنوز ردی از آن هیجانِ دقایقِ قبل بود، اما به‌سرعت آن را به همان چهره‌یِ مغرور و بی‌تفاوتِ همیشگی‌اش تبدیل کرد. آنیا هم با یک نفسِ عمیق، تمامِ آثارِ لبخند و شیطنت را از چهره‌اش پاک کرد و به همان دانش‌آموزِ آرام و کمی مرموز تبدیل شد.

به محض اینکه دست‌هایِ هم را رها کردند، فاصله‌ای نامحسوس بین‌شان ایجاد شد. وقتی درها را باز کردند، آنیا زودتر وارد شد و دامیان با چند قدم فاصله، در حالی که دست‌هایش را در جیبش فرو برده بود،پشتِ سرش وارد شد.

داخلِ سالن، همه چیز همان‌طور بود که رها کرده بودند. موسیقیِ کلاسیک در فضا می‌پیچید و نورِ چلچراغ‌ها رویِ لباس‌هایِ گران‌قیمتِ میهمانان می‌درخشید. در مرکزِ توجه، دیمیتریوس ایستاده بود؛ او با وقارِ همیشگی‌اش، در حالی که قدرتِ موقتِ خانواده‌یِ دزموند را به دوش می‌کشید، با چند تن از بزرگانِ آکادمی گفتگو می‌کرد. نگاهِ سردِ دیمیتریوس لحظه‌ای رویِ دامیان قفل شد؛ نگاهی که انگار می‌پرسید: «کجا بودی؟» دامیان بی‌آنکه خم به ابرو بیاورد، نگاهش را گرفت و مسیرش را عوض کرد.

آنیا به سمتِ میزِ نوشیدنی‌ها رفت، جایی کهبکی با چشمانی گشاد شده به او نگاه می‌کرد.

بکی که انگار دنبالِ فرصتی برایِ کنجکاوی می‌گشت، خودش را به آنیا رساند و با صدایی که سعی داشت نشنیده بماند، گفت: «آنیا! تو کجا بودی؟ با اون لباس… خیس؟ و دامیان؟ چرا اون هم همزمان با تو برگشت؟ اونم با چتر؟»

آنیا، بدونِ اینکه پلک بزند، با حالتی کاملاً خنثی گفت: «بارون می‌بارید بکی. همین. اتفاقِ خاصی نیفتاده.»

در همان لحظه، دامیان از کنارِ آن‌ها گذشت. نگاهِ هر دو برایِ کسری از ثانیه به هم گره خورد؛ نگاهی سرد و بیگانه، آن‌قدر سرد کهانگار هیچ‌وقت دست‌هایِ هم را نگرفته بودند. دامیان حتی کوچک‌ترین توجهی به آنیا نکرد و به سمتِ گروهِ دوستانش رفت.

اما در دلِ آنیا، غوغایی بود. او می‌توانست هنوز گرمایِ دستِ دامیان را رویِ پوستش حس کند. آنیا زیرِ لب با خودش فکر کرد: «چقدر بازیگرهایِ خوبی هستیم… اگه مامان و بابا می‌فهمیدن، حتماً بهم نمره بیست می‌دادن!»

دامیان در گوشه‌ای دیگر، در حالی که لیوانِ نوشیدنی‌اش را در دست داشت، به آنیا نگاه می‌کرد. در ظاهر داشت با دوستانش می‌خندید، اما تمامِ حواسش به آنیا بود. او می‌دانست که زیرِ این ماسک‌هایِ سنگی،رازی نهفته است که تمامِ معادلاتِ آکادمی ایدن را تغییر می‌دهد.

بازیِ اصلی، حالا در میانِ این همه چشمِ ناظر، شروع شده بود.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
دیدگاه ها (۰)

تکاپو پارت 74: اون کیه؟ 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍آنیا کنارِ میزِ نوشیدنی ای...

تکاپو پارت ۷۲ : ساکت! 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍دامیان سرش را تکان داد:«بیا ...

تکاپو پارت 71:دوباره.. 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍دامیان، نگاهش را از آنیا بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط