{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Sweet Love

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
Sweet Love⁴⁶


نگاهِ جیمین، آمیخته با اضطراب و امید، رویِ صورتم قفل شده بود. سکوتِ اتاق، سنگین‌تر از هر کلامی بود و صدایِ باران که بر پنجره می‌کوبید، گویی ضربانِ قلبِ مرا منعکس می‌کرد. لبخندی آرام بر لبانم نشست؛ لبخندی که از عمقِ وجودم برمی‌خاست.

«جیمین...» صدایی که از گلویم خارج شد، به نرمیِ پر بود. «تو... تو هیچ وقت اشتباه نکردی.»

چشمانش گشاد شد، انگار که حرف‌هایم را باور نمی‌کرد. «یعنی... یعنی چی؟»

دستش را محکم‌تر گرفتم. «یعنی... تو هیچ وقت فقط یه دوست نبودی. شاید من خودم رو گول می‌زدم. شاید از ترسِ اینکه همه چیز رو خراب کنم، سعی می‌کردم احساساتم رو نادیده بگیرم.»

اشک در چشمانش حلقه زد، اما این بار، اشکِ شوق بود. «واقعاً؟ یعنی... تو هم...»

«آره جیمین.» نگاهم را از او نگرفتم. «منم عاشقت شدم. شاید نه به اون سرعت و شدتِ تو، ولی... این احساس، ذره ذره درونم رشد کرد. با هر خنده‌ات، با هر درک کردنت، با هر حمایتی که ازم کردی... قلبم برایِ تو تپید.»

لحظه‌ای سکوت کرد. انگار که داشت حرف‌هایم را هضم می‌کرد. سپس، با صدایی که از بغض می‌لرزید، گفت: «نمی‌دونم چی بگم. احساس می‌کنم دارم خواب می‌بینم.»

با دستِ آزادم، گونه‌اش را نوازش کردم. «این یه خواب نیست. این حقیقته. حقیقتی که شاید هر دومون ازش فرار می‌کردیم، ولی حالا دیگه وقتشه که با هم پذیرفتیمش.»

جیمین به جلو خم شد و سرش را رویِ شانه‌ام گذاشت. نفسِ عمیقی کشید و گفت: «خدا رو شکر. فکر می‌کردم دارم همه چیز رو خراب می‌کنم.»

«تو هیچ چیز رو خراب نکردی. تو فقط حقیقت رو بیان کردی. و من... من ازت ممنونم که اینقدر شجاع بودی.»

چند دقیقه‌ای در همین حالت ماندیم؛ در سکوتی که پر از حرف‌هایِ ناگفته و احساساتِ تازه بود. صدایِ باران، لالاییِ شبمان شده بود و گرمایِ وجودِ یکدیگر، پناهگاهمان.

«ولی...» جیمین سرش را بلند کرد و با حالتی متفکر گفت: «فکر می‌کنی بقیه چطور واکنش نشون بدن؟ منظورم جونگکوک و تهیونگ و یونا و...»

«اون‌ها ما رو می‌شناسن جیمین. می‌دونن که ما چقدر به هم اهمیت می‌دیم. من مطمئنم که خوشحال می‌شن.» لبخندی زدم. «تازه، فکر کنم یونا و جونگکوک خودشون هم در آستانه‌یِ یه شروعِ جدید هستن.»

جیمین خندید. «آره، اون‌ها هم خیلی به هم میان. انگار که سرنوشت، همه چیز رو برایِ ما چیده.»

«شاید هم همینطوره.» گفتم و به شعله‌یِ شمعی که رویِ میز روشن بود، خیره شدم. «ولی مهم اینه که ما خودمون، مسیرمون رو پیدا کردیم. مسیرِ مشترکمون.»

جیمین دوباره دستم را گرفت و این بار، با اطمینانِ بیشتری فشار داد. «از این به بعد، دیگه تنها نیستی. هیچ وقت.»

«و تو هم همینطور.»

نگاهش، پر از عشق و تعهد بود. «حاضرم برایِ این احساس، برایِ این رابطه، بجنگم. هرچی که پیش بیاد.»

«من هم همینطور. با تو، تا تهِ دنیا.»

در آن شبِ بارانی، در خانه‌یِ جیمین، نه تنها عشقِ یک زوج، که پیوندِ عمیقِ دو روح، شکل گرفت. پیوندی که بر پایه‌یِ صداقت، شجاعت و پذیرشِ بی‌قید و شرط بنا شده بود. و ما می‌دانستیم که این، تنها آغازِ فصلِ تازه‌ای از زندگیِ مشترکمان است؛ فصلی پر از آرامش، عشق و ماجراهایِ نو.



THE END
دیدگاه ها (۲)

این فیک هم تموم شد.امیدوارم خوشتون اومده باشهههه🥹🌺

دوست دارید فصل ۲ این فیک رو بنویسم یا یه فیک جدید رو شروع کن...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love⁴⁵در همین حین، تهیون...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love⁴⁴سه ماه از آن شبِ ط...

زجـر آور 𝒑𝒂𝒓𝒕:𝟑(𝒍𝒂𝒔𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕)درست موقع رفتنناگهان صدایی آشنا ب...

ازدواج قرار دادی ۶۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط