Sweet Love
■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
Sweet Love⁴⁵
در همین حین، تهیونگ با عجله واردِ کافه شد. چهرهاش کمی آشفته بود. «ببخشید دیر کردم! کیونگ می...»
با شنیدنِ نامِ کیونگ می، همه ساکت شدیم. کیونگ می، که پس از دستگیریِ پدرش، روزهایِ سختی را گذرانده بود، حالا در مسیرِ بهبودی بود.
تهیونگ نفسنفسزنان ادامه داد: «کیونگ می امروز اومد دنبالم. خیلی ناراحت بود. میخواست حرف بزنه. میگفت... میگفت که از اون شب پشیمونه.»
به سمتِ میزِ ما آمد و رویِ صندلیِ خالی نشست. «گفت که دیگه نمیتونه اینطوری ادامه بده. گفت که... که از من خوشش میاد.»
همه با تعجب به تهیونگ نگاه کردیم. انگار که این خبر، غافلگیرکنندهترین بخشِ روز بود.
«واقعاً؟» جیمین با ناباوری پرسید.
تهیونگ سر تکان داد. «آره. و منم... منم متوجه شدم که اون همه مدت، فقط داشتم به خاطرِ گذشته، خودم رو گول میزدم. کیونگ می، با وجودِ تمامِ اشتباهاتش، قلبِ مهربونی داره. و من... من هم دوستش دارم.»
یک لبخندِ بزرگ رویِ لبانم نشست. «پس... یعنی تو و کیونگ می؟»
تهیونگ با هیجان سر تکان داد. «آره! فکر کنم... فکر کنم داریم با هم شروع میکنیم.»
آن روز، در آن کافه، زیرِ نورِ گرمِ آفتابِ تابستان، احساس کردیم که تمامِ گرههایِ داستان، باز شدهاند. کیونگ می، با پذیرشِ اشتباهاتش و یافتنِ عشق، راهِ بهبودی را پیدا کرده بود. جانگکوک و یونا، با آرامش و صداقت، فصلِ تازهای را آغاز کرده بودند. و من و جیمین، با همان دوستیِ عمیق و پایدار، در کنارِ هم، شاهدِ این شروعهایِ تازه بودیم.
حقیقت، اگرچه در ابتدا دردناک بود، اما در نهایت، مسیرِ رسیدن به آرامش و خوشبختی را هموار کرد. و ما، با کولهباری از تجربههایِ گذشته، آماده بودیم تا در فصلهایِ آیندهیِ زندگیمان، با قلبی امیدوار و ذهنی روشن، گام برداریم.
ادامه دارد...
Sweet Love⁴⁵
در همین حین، تهیونگ با عجله واردِ کافه شد. چهرهاش کمی آشفته بود. «ببخشید دیر کردم! کیونگ می...»
با شنیدنِ نامِ کیونگ می، همه ساکت شدیم. کیونگ می، که پس از دستگیریِ پدرش، روزهایِ سختی را گذرانده بود، حالا در مسیرِ بهبودی بود.
تهیونگ نفسنفسزنان ادامه داد: «کیونگ می امروز اومد دنبالم. خیلی ناراحت بود. میخواست حرف بزنه. میگفت... میگفت که از اون شب پشیمونه.»
به سمتِ میزِ ما آمد و رویِ صندلیِ خالی نشست. «گفت که دیگه نمیتونه اینطوری ادامه بده. گفت که... که از من خوشش میاد.»
همه با تعجب به تهیونگ نگاه کردیم. انگار که این خبر، غافلگیرکنندهترین بخشِ روز بود.
«واقعاً؟» جیمین با ناباوری پرسید.
تهیونگ سر تکان داد. «آره. و منم... منم متوجه شدم که اون همه مدت، فقط داشتم به خاطرِ گذشته، خودم رو گول میزدم. کیونگ می، با وجودِ تمامِ اشتباهاتش، قلبِ مهربونی داره. و من... من هم دوستش دارم.»
یک لبخندِ بزرگ رویِ لبانم نشست. «پس... یعنی تو و کیونگ می؟»
تهیونگ با هیجان سر تکان داد. «آره! فکر کنم... فکر کنم داریم با هم شروع میکنیم.»
آن روز، در آن کافه، زیرِ نورِ گرمِ آفتابِ تابستان، احساس کردیم که تمامِ گرههایِ داستان، باز شدهاند. کیونگ می، با پذیرشِ اشتباهاتش و یافتنِ عشق، راهِ بهبودی را پیدا کرده بود. جانگکوک و یونا، با آرامش و صداقت، فصلِ تازهای را آغاز کرده بودند. و من و جیمین، با همان دوستیِ عمیق و پایدار، در کنارِ هم، شاهدِ این شروعهایِ تازه بودیم.
حقیقت، اگرچه در ابتدا دردناک بود، اما در نهایت، مسیرِ رسیدن به آرامش و خوشبختی را هموار کرد. و ما، با کولهباری از تجربههایِ گذشته، آماده بودیم تا در فصلهایِ آیندهیِ زندگیمان، با قلبی امیدوار و ذهنی روشن، گام برداریم.
ادامه دارد...
- ۳۸۸
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط