صبح ها، از خواب که بیدار میشوم،

صبح ها، از خواب که بیدار میشوم،
از سرِ عادت هنوز هم دستم میچرخد به طرفِ خالیِ تخت،
به جستجوی موهایت و همان بوسه ی صبح بخیرِ همیشگی،
ناامید میشود و برمیگردد روی سینه ام... میروم کنار پنجره،
بیرون را نفس میکشم و با صدای جر و بحث گنجشک ها، بیادم می آید که زندگی، هنوز هم زنده است...
به آشپزخانه میروم، همانطور که تو میرفتی و من خواب آلود از تخت اتاق تماشایت میکردم و مزه ی قهوه یِ خوش طعمت را زیر زبانم تصور میکردم،
قهوه درست میکنم، شاید برای بار هزارم، اما هنوز هم مثل قهوه ی تو نیست... گمانم یک پیمانه عشق، کم دارد...
مینشینم رویِ میزِ نزدیکِ درِ ورودی که نور پنجره روشنش کرده،
یک جرعه از قهوه ی بی عشقم را مینوشم و خطاب به در میگویم:

چرا باز نمیشوی تا برگردد؟
دیدگاه ها (۸۵)

💗 قولی که شکستیسه روز از شبی که همه‌چیز بین ا.ت و جیمین تغیی...

"سرنوشت ".p,47....اروم صورتشو نوازش کردم ... این اولین بارش ...

CAPTURED IN PARIS

عشق پر دردسر پارت ۴۸

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 29✦....................

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 139✦..........................

پارت اخر

part 4ویو مایکی از پشت میز بلند شدم و رفتم روی تختم دراز کشی...

قلبمو پـس بــده💖 قسمت هفتم💖 سهون:طعم خونو تو دهنم احساس کردم...

spanish girl:56

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط