وووواااااایییییییی این دیگه آخرش
وووواااااایییییییی این دیگه آخرش
خخخخ
رفته بودم خواستگاری هم زمان با داداشم
بعد دخترهارو خانواده عروس بما نمی دادن بعد
یه روز تصمیمگیری کردیم به دوزدیمشون
خلاصه از درب خونه دزدیدیمش
خخخ
ومن به مراد دلم رسیدم
داداشم هم خوشبخت شد
اما
یه نکته
بازم خواب بود و من از خواب پاشدم دیدم تو کلانتری هستم
نگو تو خواب هی اسم یه دختره رو میگفتم
که من دزدیدمش کار منه
بابام بهم شک کرد برد کلانتری وووواااااایییییییی
الان زندان هستم آی لاویو پی ام سی
خخ
خخخخ
رفته بودم خواستگاری هم زمان با داداشم
بعد دخترهارو خانواده عروس بما نمی دادن بعد
یه روز تصمیمگیری کردیم به دوزدیمشون
خلاصه از درب خونه دزدیدیمش
خخخ
ومن به مراد دلم رسیدم
داداشم هم خوشبخت شد
اما
یه نکته
بازم خواب بود و من از خواب پاشدم دیدم تو کلانتری هستم
نگو تو خواب هی اسم یه دختره رو میگفتم
که من دزدیدمش کار منه
بابام بهم شک کرد برد کلانتری وووواااااایییییییی
الان زندان هستم آی لاویو پی ام سی
خخ
- ۱.۸k
- ۲۰ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط