پارت ۲۵
پارت ۲۵
تمام حیاط مدرسه در سکوت فرو رفت.
صدها نگاه روی جونگکوک، آریانا و سوآ ثابت مانده بود.
سوآ با چشمانی اشکآلود چند قدم جلو آمد.
ـ چرا هیچی نمیگی، جونگکوک؟!
جونگکوک فقط به زمین خیره شده بود.
انگار حتی توان جواب دادن هم نداشت.
آریانا با اخم پرسید:
ـ سوآ... منظورت از این حرفا چیه؟
سوآ نگاهش را به آریانا دوخت.
ـ تو فکر میکنی جونگکوک یه قهرمانه...
ولی اگه حقیقت رو بدونی...
دیگه حتی حاضر نمیشی بهش نگاه کنی.
زمزمهی دانشآموزها دوباره بلند شد.
ـ یعنی چی؟
ـ چه اتفاقی افتاده؟
سوآ نفس عمیقی کشید.
ـ روزی که برادر جونگکوک...
جونگکوک ناگهان با صدای بلندی گفت:
ـ بسه!
همه از شدت عصبانیتش جا خوردند.
تا آن روز، هیچکس او را اینطور ندیده بود.
رگهای گردنش بیرون زده بود و مشتهایش از شدت فشار میلرزید.
ـ اسم برادرم رو نیار.
سوآ آرام گفت:
ـ تا کی میخوای از حقیقت فرار کنی؟
ـ گفتم... بسه!
در همان لحظه، مدیر مدرسه با عجله وارد حیاط شد.
ـ اینجا چه خبره؟
هیچکس چیزی نگفت.
مدیر نگاهی بین سوآ و جونگکوک انداخت و با صدایی جدی گفت:
ـ هر دو نفر... دفتر.
سوآ بدون اعتراض راه افتاد.
جونگکوک اما هنوز سر جایش ایستاده بود.
آریانا برای اولین بار دید که دستهایش بهشدت میلرزند.
آرام نزدیکش شد.
ـ جونگکوک...
جونگکوک با صدایی گرفته گفت:
ـ لطفاً...
الان باهام حرف نزن.
و بدون اینکه حتی به آریانا نگاه کند، به سمت دفتر مدیر رفت.
بعد از پایان کلاسها...
آریانا هنوز در فکر اتفاقات امروز بود.
همین که از مدرسه بیرون آمد، تهیون صدایش زد.
ـ آریانا... یه لحظه.
آریانا ایستاد.
ـ چیزی شده؟
تهیون چند لحظه مردد ماند.
بعد آهسته گفت:
ـ یه خواهش ازت دارم.
ـ بگو.
ـ هر چیزی دربارهی گذشتهی جونگکوک شنیدی...
لطفاً تا وقتی خودش چیزی نگفته، باور نکن.
آریانا با تعجب پرسید:
ـ یعنی سوآ دروغ میگه؟
تهیون آهی کشید.
ـ نمیدونم...
ولی یه چیزو مطمئنم.
روز مرگ برادر جونگکوک...
جونگکوک هم فقط یه پسر چهاردهساله بود.
اون روز...
زندگیش برای همیشه عوض شد.
قبل از اینکه آریانا سؤال دیگری بپرسد، تهیون رفت.
آریانا همانجا ایستاد.
در دلش جنگ عجیبی برپا شده بود.
از یک طرف حرفهای سوآ...
از طرف دیگر نگاه شکستهی جونگکوک.
او دیگر نمیدانست باید به کدامیک اعتماد کند.
در همان لحظه، از آن سوی خیابان، مردی با لباس مشکی ایستاده بود و بیصدا به آریانا نگاه میکرد.
وقتی مطمئن شد آریانا متوجهش نشده، گوشیاش را بیرون آورد و فقط یک پیام فرستاد:
«دختره وارد ماجرا شده. از این به بعد باید حواسمون بهش هم باشه.»
پایان پارت ۲۵...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
تمام حیاط مدرسه در سکوت فرو رفت.
صدها نگاه روی جونگکوک، آریانا و سوآ ثابت مانده بود.
سوآ با چشمانی اشکآلود چند قدم جلو آمد.
ـ چرا هیچی نمیگی، جونگکوک؟!
جونگکوک فقط به زمین خیره شده بود.
انگار حتی توان جواب دادن هم نداشت.
آریانا با اخم پرسید:
ـ سوآ... منظورت از این حرفا چیه؟
سوآ نگاهش را به آریانا دوخت.
ـ تو فکر میکنی جونگکوک یه قهرمانه...
ولی اگه حقیقت رو بدونی...
دیگه حتی حاضر نمیشی بهش نگاه کنی.
زمزمهی دانشآموزها دوباره بلند شد.
ـ یعنی چی؟
ـ چه اتفاقی افتاده؟
سوآ نفس عمیقی کشید.
ـ روزی که برادر جونگکوک...
جونگکوک ناگهان با صدای بلندی گفت:
ـ بسه!
همه از شدت عصبانیتش جا خوردند.
تا آن روز، هیچکس او را اینطور ندیده بود.
رگهای گردنش بیرون زده بود و مشتهایش از شدت فشار میلرزید.
ـ اسم برادرم رو نیار.
سوآ آرام گفت:
ـ تا کی میخوای از حقیقت فرار کنی؟
ـ گفتم... بسه!
در همان لحظه، مدیر مدرسه با عجله وارد حیاط شد.
ـ اینجا چه خبره؟
هیچکس چیزی نگفت.
مدیر نگاهی بین سوآ و جونگکوک انداخت و با صدایی جدی گفت:
ـ هر دو نفر... دفتر.
سوآ بدون اعتراض راه افتاد.
جونگکوک اما هنوز سر جایش ایستاده بود.
آریانا برای اولین بار دید که دستهایش بهشدت میلرزند.
آرام نزدیکش شد.
ـ جونگکوک...
جونگکوک با صدایی گرفته گفت:
ـ لطفاً...
الان باهام حرف نزن.
و بدون اینکه حتی به آریانا نگاه کند، به سمت دفتر مدیر رفت.
بعد از پایان کلاسها...
آریانا هنوز در فکر اتفاقات امروز بود.
همین که از مدرسه بیرون آمد، تهیون صدایش زد.
ـ آریانا... یه لحظه.
آریانا ایستاد.
ـ چیزی شده؟
تهیون چند لحظه مردد ماند.
بعد آهسته گفت:
ـ یه خواهش ازت دارم.
ـ بگو.
ـ هر چیزی دربارهی گذشتهی جونگکوک شنیدی...
لطفاً تا وقتی خودش چیزی نگفته، باور نکن.
آریانا با تعجب پرسید:
ـ یعنی سوآ دروغ میگه؟
تهیون آهی کشید.
ـ نمیدونم...
ولی یه چیزو مطمئنم.
روز مرگ برادر جونگکوک...
جونگکوک هم فقط یه پسر چهاردهساله بود.
اون روز...
زندگیش برای همیشه عوض شد.
قبل از اینکه آریانا سؤال دیگری بپرسد، تهیون رفت.
آریانا همانجا ایستاد.
در دلش جنگ عجیبی برپا شده بود.
از یک طرف حرفهای سوآ...
از طرف دیگر نگاه شکستهی جونگکوک.
او دیگر نمیدانست باید به کدامیک اعتماد کند.
در همان لحظه، از آن سوی خیابان، مردی با لباس مشکی ایستاده بود و بیصدا به آریانا نگاه میکرد.
وقتی مطمئن شد آریانا متوجهش نشده، گوشیاش را بیرون آورد و فقط یک پیام فرستاد:
«دختره وارد ماجرا شده. از این به بعد باید حواسمون بهش هم باشه.»
پایان پارت ۲۵...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۱۹۷
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط