مافیا من
{مافیا من}
اسلاید 1 ، 2 ، 3 ، 4 = عکس امارت
اسلاید 5 = عکس لباس
پارت 2 =
ات : بله
ات : میخواستم ازتون بپرسم من کجام ؟ چرا منو اوردن اینجا ؟
خدمتکار : صاحب این امارت بزرگ بزرگترین مافیای جهان هست فقط تو نیستی چندنفر دیگه هم اینجا هستن
ات : چییی یعنی چی نمیفهمم
باز ترسیده بودم و پر تو چشمام شد اشک خودمو جمع کردم
ات : برای چی منو دزدیدن به من چیکار دارن
خدمتکار : من نمیدونم من هیچ کمکی نمیتونم کنم
خدمتکار : زود اماده شو من نمیتونم بیشتر از این وایسم
ات : اسم اون مافیا کیه؟
خدمتکار : بهت میگم ولی حق نداری اسمشون به زبون بیاری اسم ارباب (کیم تهیونگ هست)
اماده شدم و رفتم بالا
همه رفته بودن دیدم همون اربابشون داره غذاشو میخوره اونجا وایساده بودم
تهیونگ : بشین
با ترس رفتم نشستم
تهیونگ : بخور
با صدای بلند گفتم چرا منو دزدیدین چرا اخه؟
تهیونگ : یک کلمه دیگه حرف بزنی میکشمت
ساکت شدم...
غذارو خوردم و بلند شدم
تهیونگ بلند شد اومد نزدیکم کمرم گرفت و به سمت خودش برد صورتش نزدیک صورتم بود بهم گفت (اگر سعی کنی فرار کنی میکشمت) ولم کرد و رفت.
خدمتکار اومد تو و بهم گفت
خدمتکار : دیگه لازم نیست توی اون زیر زمین بمونی با توی اتاق بالا
رفتم بالا وارد اتاق شدم و نشستم روی تخت
شروع کردم به گریه کردن
و شب شد خدمتکار وارد اتاق شد و غذامو گذاشت روی تخت
خدمتکار : اینو بخور
توی اون اتاق زندانی شده بودم اجازه هیچ کاری نداشتم
نصف شب بود و صدای جیغ از پایین شنیدم
درو باز کردم ولی دیگه صدایی نیامد
رفتم خوابیدم ساعت ها گذشت و ساعت 5 بود
نشستم روی میز و کتابی هایی که اونجا بودن یکیشون برداشتم و خوندم
ساعت 5:35 دقیقه شده بودم دیدم تهیونگ وارد اتاق شد بلند شدم
ادامه ....
اسلاید 1 ، 2 ، 3 ، 4 = عکس امارت
اسلاید 5 = عکس لباس
پارت 2 =
ات : بله
ات : میخواستم ازتون بپرسم من کجام ؟ چرا منو اوردن اینجا ؟
خدمتکار : صاحب این امارت بزرگ بزرگترین مافیای جهان هست فقط تو نیستی چندنفر دیگه هم اینجا هستن
ات : چییی یعنی چی نمیفهمم
باز ترسیده بودم و پر تو چشمام شد اشک خودمو جمع کردم
ات : برای چی منو دزدیدن به من چیکار دارن
خدمتکار : من نمیدونم من هیچ کمکی نمیتونم کنم
خدمتکار : زود اماده شو من نمیتونم بیشتر از این وایسم
ات : اسم اون مافیا کیه؟
خدمتکار : بهت میگم ولی حق نداری اسمشون به زبون بیاری اسم ارباب (کیم تهیونگ هست)
اماده شدم و رفتم بالا
همه رفته بودن دیدم همون اربابشون داره غذاشو میخوره اونجا وایساده بودم
تهیونگ : بشین
با ترس رفتم نشستم
تهیونگ : بخور
با صدای بلند گفتم چرا منو دزدیدین چرا اخه؟
تهیونگ : یک کلمه دیگه حرف بزنی میکشمت
ساکت شدم...
غذارو خوردم و بلند شدم
تهیونگ بلند شد اومد نزدیکم کمرم گرفت و به سمت خودش برد صورتش نزدیک صورتم بود بهم گفت (اگر سعی کنی فرار کنی میکشمت) ولم کرد و رفت.
خدمتکار اومد تو و بهم گفت
خدمتکار : دیگه لازم نیست توی اون زیر زمین بمونی با توی اتاق بالا
رفتم بالا وارد اتاق شدم و نشستم روی تخت
شروع کردم به گریه کردن
و شب شد خدمتکار وارد اتاق شد و غذامو گذاشت روی تخت
خدمتکار : اینو بخور
توی اون اتاق زندانی شده بودم اجازه هیچ کاری نداشتم
نصف شب بود و صدای جیغ از پایین شنیدم
درو باز کردم ولی دیگه صدایی نیامد
رفتم خوابیدم ساعت ها گذشت و ساعت 5 بود
نشستم روی میز و کتابی هایی که اونجا بودن یکیشون برداشتم و خوندم
ساعت 5:35 دقیقه شده بودم دیدم تهیونگ وارد اتاق شد بلند شدم
ادامه ....
- ۲۷
- ۱۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط