{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مافیا من

{مافیا من}

پارت 3 =

تهیونگ : خدمتکار لباس هارو بیار
خدمتکار لباس هارو اورد تهیونگ نزدیکم اومد و یکی از اون لباس هارو برام انتخاب کرد

تهیونگ : اینو بپوش و اماده شو برای مراسم

ات : میتونم بپرسم چه مراسمی

تهیونگ : تو کارت نباشه و فقط اینو بپوش و اماده شو

ات : چشم
تهیونگ رفت بیرون یکی از خدمتکارها اومد کمکم
اماده شدم و رفتم پایین

لباس مشکی و کفش پوشیدم (عکسش میزارم) و اماده شدم از پله ها رفتم پایین
تهیونگ دستم گرفت و رفتم تو‌ماشین
سرم کنا پنجره گذاشتم چنددقیقه ای تو راه بودیم

راننده : ارباب رسیدیم
پیاده شدیم و داشتیم میرفتیم داخل
دستم توی دستش بود.
رسیدیم تو رفتیم همون میزی که رزو شده بود
و نشستم تهیونگ هم کنارم نشست.
و اون یکی پسر و‌ با بادیگارد هاش اومدن و نشستن
به نظر میرسید اون هم مافیا باشه
درست حدس زدم
با تهیونگ حرف که میزدن راجب اسلحه و ... انگار یه نقشه داشتن و میخواستن باهم همکاری کنن رفتن یه جایی
من تنها اونجا نشسته بودم
یه اقایی اومد کنارم نشست و گفت :
چه خانم زیبایی بیل سر میز من بشین
ات : نمیتونم بیام
مرد : اگر نیای مجبور میشم خودم ببرمت
به دستیارش دستور داد که بیان منو ببرن
من داد میزدم که ولم کنید
منو بردن توی یه کوچه ای که بمب بست بود
مرد اومده بود و همش دست میزد بهم
بادیگاردش اومد و گفت یه لحظه قربان یه مشکلی پیش اومده
گوشیش رو برداشتم و زنگ زدم تهیونگ همون شماره ای که قبلا بهم داده بود.

تهیونگ : بله

ات : لطفا کمکم کن

تهیونگ : کجایی

ات : نمیدونم هستم توی یه کوچه ای هست که بسته هست
مرد اومده و گوشی از دستم گرفت هنوز تلفن قطع نکرده بود و و یه سیلی زد توی گوشم و گفت دختره ی عوضی شدم گریه
تهیونگ شنید و مرد تلفن قطع کرد
همش بهم دست میزد و میزدم
به زبان تهیونگ :
رفتم سر میز دیدم اون دختره لانا نیست سریع از اونجا بیرون اومدم و سوار ماشین شدم
همه ی کوچه های اونجارو گشتم یاد حرف لانا افتادم که گفت یه کوچه بمب بست
رفتم اونجا ات و اون مرد رو دیدم ...

ادامه ...
دیدگاه ها (۰)

{مافیا من}اسلاید 1 ، 2 ، 3 ، 4 = عکس امارتاسلاید 5 = عکس لب...

{تیزر خیلی کوتاه از مافیا من}داستان درباره بزرگترین مافیای ج...

وحشی پارت ۵+18صدای شکستن شیشه اومد بلند شدم دیدم صدا از اتاق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط