𓆩 عشقِ بعد از خیانت 𓆪
𓆩 عشقِ بعد از خیانت 𓆪
#درخواستی
── پارت ۱ | سه سال بعد
باران بیوقفه روی شیشههای عمارت میکوبید.
سه سال بود که هیچکس نام «آت» را جلوی تهیونگ به زبان نیاورده بود.
نه از روی احترام...
از ترس.
تهیونگ پشت پنجرهی اتاقش ایستاده بود و لیوانی را میان انگشتانش میچرخاند. نگاهش سرد بود، اما ذهنش هنوز در همان شب سه سال پیش گیر کرده بود.
شبی که آت برای همیشه رفت.
صدای باز شدن در، سکوت را شکست.
— رئیس، یه خبر داریم.
تهیونگ بدون اینکه برگردد گفت:
— بگو.
مرد چند لحظه سکوت کرد.
— اون برگشته.
دست تهیونگ متوقف شد.
— کی؟
— آت.
لیوان از دستش افتاد.
صدای شکستن شیشه در اتاق پیچید.
برای اولین بار بعد از سه سال، چیزی در نگاه تهیونگ شکست.
— مطمئنی؟
— صددرصد.
تهیونگ فوراً کت مشکیاش را برداشت.
— کجاست؟
مرد عکس کوچکی را روی میز گذاشت.
تهیونگ عکس را برداشت.
آت بود.
اما نه آن آتی که سه سال پیش میشناخت.
موهایش کوتاهتر شده بود. نگاهش سرد بود و هیچ شباهتی به دختری که زمانی با شنیدن صدای تهیونگ لبخند میزد نداشت.
اما چیزی در عکس بیشتر از همه توجهش را جلب کرد.
روی مچ دست آت، نشانی حک شده بود که تهیونگ هرگز آن را فراموش نمیکرد.
نشان دشمن قدیمی خاندانش.
تهیونگ زیر لب گفت:
— این غیرممکنه...
مرد پرسید:
— دستور بدیم پیداش کنن؟
تهیونگ چند ثانیه به عکس خیره ماند.
— نه.
عکس را محکم در دستش فشرد.
— خودم میرم.
━━━━━━━━━━━━━━
آن طرف شهر...
آت در یک کافهی خلوت کنار پنجره نشسته بود.
سه سال.
سه سال تمام برای همین لحظه صبر کرده بود.
گوشیاش لرزید.
پیامی ناشناس روی صفحه ظاهر شد:
«تهیونگ فهمید برگشتی.»
آت بدون هیچ احساس خاصی صفحه را خاموش کرد.
— بذار بفهمه.
مردی که روبهرویش نشسته بود، با نگرانی گفت:
— اگه تهیونگ بفهمه حقیقت چیه، همهچی به هم میریزه.
آت آرام سرش را بالا آورد.
— حقیقت؟
لبخند کوتاهی زد.
— هنوز خیلی چیزها هست که اون نمیدونه.
مرد پرسید:
— پس چرا برگشتی؟
آت چند لحظه سکوت کرد.
بعد از داخل کیفش عکسی قدیمی بیرون آورد.
عکس خودش و تهیونگ بود.
آت عکس را روی میز گذاشت و با انگشت روی صورت تهیونگ کشید.
— سه سال پیش...
عکس را برگرداند.
— من فقط یه دخترِ دلشکسته بودم.
نگاهش سرد شد.
— ولی الان؟
عکس را پاره کرد.
— الان چیزی برای از دست دادن ندارم.
━━━━━━━━━━━━━━
چند ساعت بعد.
صدای ترمز ماشینی مقابل کافه پیچید.
آت از پشت شیشه نگاه کرد.
ماشین مشکی.
دو مرد مسلح پیاده شدند.
و بعد...
تهیونگ از ماشین بیرون آمد.
قلب آت برای یک لحظه لرزید.
اما اجازه نداد حتی یک قطره احساس در چهرهاش دیده شود.
تهیونگ وارد کافه شد.
چشمهایشان بعد از سه سال دوباره به هم گره خورد.
هیچکدام حرف نزدند.
تهیونگ آرام به سمتش آمد.
— آت...
آت نگاهش کرد.
سرد.
غریبه.
— اشتباه گرفتید.
تهیونگ خشکش زد.
— خودتی.
آت از جایش بلند شد.
— اون آتی که میشناختی سه سال پیش مرد.
تهیونگ با صدایی گرفته گفت:
— من هنوز...
آت حرفش را برید:
— نگو.
چشمهایش برای لحظهای لرزید، اما خودش را کنترل کرد.
— تو حق نداری بعد از سه سال این کلمه رو به زبون بیاری.
تهیونگ یک قدم جلو آمد.
— بذار توضیح بدم.
آت لبخند تلخی زد.
— سه سال برای توضیح وقت داشتی.
سکوت.
بعد آرام در گوشش گفت:
— ولی یه چیزی رو نمیدونی، تهیونگ...
تهیونگ خیره ماند.
آت از کنارش رد شد.
— من برای برگشتن پیش تو نیومدم.
چند قدم دور شد و ایستاد.
— برگشتم تا چیزی رو ازت پس بگیرم.
تهیونگ پرسید:
— چی؟
آت برگشت.
نگاهش این بار ترسناکتر از همیشه بود.
— همهچیزت.
و از کافه خارج شد.
تهیونگ همانجا ماند.
اما نمیدانست...
پشت تمام این ماجرا، کسی ایستاده که حتی خودش هم هنوز نمیداند آت واقعاً برای چه کسی کار میکند.
و بدتر از آن...
جونگکوک سه سال بود منتظر بازگشت آت بود.
━━━━━━━━━━━━━━
𓆩 پایان پارت ۱ 𓆪
آت واقعاً برای انتقام برگشته... یا حقیقتی بزرگتر از خیانت تهیونگ هست؟
#درخواستی
── پارت ۱ | سه سال بعد
باران بیوقفه روی شیشههای عمارت میکوبید.
سه سال بود که هیچکس نام «آت» را جلوی تهیونگ به زبان نیاورده بود.
نه از روی احترام...
از ترس.
تهیونگ پشت پنجرهی اتاقش ایستاده بود و لیوانی را میان انگشتانش میچرخاند. نگاهش سرد بود، اما ذهنش هنوز در همان شب سه سال پیش گیر کرده بود.
شبی که آت برای همیشه رفت.
صدای باز شدن در، سکوت را شکست.
— رئیس، یه خبر داریم.
تهیونگ بدون اینکه برگردد گفت:
— بگو.
مرد چند لحظه سکوت کرد.
— اون برگشته.
دست تهیونگ متوقف شد.
— کی؟
— آت.
لیوان از دستش افتاد.
صدای شکستن شیشه در اتاق پیچید.
برای اولین بار بعد از سه سال، چیزی در نگاه تهیونگ شکست.
— مطمئنی؟
— صددرصد.
تهیونگ فوراً کت مشکیاش را برداشت.
— کجاست؟
مرد عکس کوچکی را روی میز گذاشت.
تهیونگ عکس را برداشت.
آت بود.
اما نه آن آتی که سه سال پیش میشناخت.
موهایش کوتاهتر شده بود. نگاهش سرد بود و هیچ شباهتی به دختری که زمانی با شنیدن صدای تهیونگ لبخند میزد نداشت.
اما چیزی در عکس بیشتر از همه توجهش را جلب کرد.
روی مچ دست آت، نشانی حک شده بود که تهیونگ هرگز آن را فراموش نمیکرد.
نشان دشمن قدیمی خاندانش.
تهیونگ زیر لب گفت:
— این غیرممکنه...
مرد پرسید:
— دستور بدیم پیداش کنن؟
تهیونگ چند ثانیه به عکس خیره ماند.
— نه.
عکس را محکم در دستش فشرد.
— خودم میرم.
━━━━━━━━━━━━━━
آن طرف شهر...
آت در یک کافهی خلوت کنار پنجره نشسته بود.
سه سال.
سه سال تمام برای همین لحظه صبر کرده بود.
گوشیاش لرزید.
پیامی ناشناس روی صفحه ظاهر شد:
«تهیونگ فهمید برگشتی.»
آت بدون هیچ احساس خاصی صفحه را خاموش کرد.
— بذار بفهمه.
مردی که روبهرویش نشسته بود، با نگرانی گفت:
— اگه تهیونگ بفهمه حقیقت چیه، همهچی به هم میریزه.
آت آرام سرش را بالا آورد.
— حقیقت؟
لبخند کوتاهی زد.
— هنوز خیلی چیزها هست که اون نمیدونه.
مرد پرسید:
— پس چرا برگشتی؟
آت چند لحظه سکوت کرد.
بعد از داخل کیفش عکسی قدیمی بیرون آورد.
عکس خودش و تهیونگ بود.
آت عکس را روی میز گذاشت و با انگشت روی صورت تهیونگ کشید.
— سه سال پیش...
عکس را برگرداند.
— من فقط یه دخترِ دلشکسته بودم.
نگاهش سرد شد.
— ولی الان؟
عکس را پاره کرد.
— الان چیزی برای از دست دادن ندارم.
━━━━━━━━━━━━━━
چند ساعت بعد.
صدای ترمز ماشینی مقابل کافه پیچید.
آت از پشت شیشه نگاه کرد.
ماشین مشکی.
دو مرد مسلح پیاده شدند.
و بعد...
تهیونگ از ماشین بیرون آمد.
قلب آت برای یک لحظه لرزید.
اما اجازه نداد حتی یک قطره احساس در چهرهاش دیده شود.
تهیونگ وارد کافه شد.
چشمهایشان بعد از سه سال دوباره به هم گره خورد.
هیچکدام حرف نزدند.
تهیونگ آرام به سمتش آمد.
— آت...
آت نگاهش کرد.
سرد.
غریبه.
— اشتباه گرفتید.
تهیونگ خشکش زد.
— خودتی.
آت از جایش بلند شد.
— اون آتی که میشناختی سه سال پیش مرد.
تهیونگ با صدایی گرفته گفت:
— من هنوز...
آت حرفش را برید:
— نگو.
چشمهایش برای لحظهای لرزید، اما خودش را کنترل کرد.
— تو حق نداری بعد از سه سال این کلمه رو به زبون بیاری.
تهیونگ یک قدم جلو آمد.
— بذار توضیح بدم.
آت لبخند تلخی زد.
— سه سال برای توضیح وقت داشتی.
سکوت.
بعد آرام در گوشش گفت:
— ولی یه چیزی رو نمیدونی، تهیونگ...
تهیونگ خیره ماند.
آت از کنارش رد شد.
— من برای برگشتن پیش تو نیومدم.
چند قدم دور شد و ایستاد.
— برگشتم تا چیزی رو ازت پس بگیرم.
تهیونگ پرسید:
— چی؟
آت برگشت.
نگاهش این بار ترسناکتر از همیشه بود.
— همهچیزت.
و از کافه خارج شد.
تهیونگ همانجا ماند.
اما نمیدانست...
پشت تمام این ماجرا، کسی ایستاده که حتی خودش هم هنوز نمیداند آت واقعاً برای چه کسی کار میکند.
و بدتر از آن...
جونگکوک سه سال بود منتظر بازگشت آت بود.
━━━━━━━━━━━━━━
𓆩 پایان پارت ۱ 𓆪
آت واقعاً برای انتقام برگشته... یا حقیقتی بزرگتر از خیانت تهیونگ هست؟
- ۴۴۷
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط