من
من
امروز
روی تخت بیمارستان پیرزنی را دیدم
پیر
فرسوده
بدون طراوت
بدون هیچ جذبهای
بدون آرایش
بدون پوستی شفاف
و اندامی موزون
.
.
.
من
امروز
در کنار تخت بیمارستان
پیرمردی را دیدم
با چشمانی پر از اشک
با دلی تنگ
دست او در دست کسی بود
در دست فرشتهای که من نمیدیدم...
او اما
جوانی میدید
زیبا
دلانگیز
پر از جذبه
پر از مهر
و اندامی به موزونی یک عمر
و آرایشی ابدی
و من دیدم که یک عمر زمان لازم است تا
چشم باطن بین من باز شود...
وحید بدیعی
نامهای به یک دوست
امروز
روی تخت بیمارستان پیرزنی را دیدم
پیر
فرسوده
بدون طراوت
بدون هیچ جذبهای
بدون آرایش
بدون پوستی شفاف
و اندامی موزون
.
.
.
من
امروز
در کنار تخت بیمارستان
پیرمردی را دیدم
با چشمانی پر از اشک
با دلی تنگ
دست او در دست کسی بود
در دست فرشتهای که من نمیدیدم...
او اما
جوانی میدید
زیبا
دلانگیز
پر از جذبه
پر از مهر
و اندامی به موزونی یک عمر
و آرایشی ابدی
و من دیدم که یک عمر زمان لازم است تا
چشم باطن بین من باز شود...
وحید بدیعی
نامهای به یک دوست
- ۴۶۹
- ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط