{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من

من
امروز
روی تخت بیمارستان پیرزنی را دیدم
پیر
فرسوده
بدون طراوت
بدون هیچ جذبه‌ای
بدون آرایش
بدون پوستی شفاف
و اندامی موزون
.
.
.
من
امروز
در کنار تخت بیمارستان
پیرمردی را دیدم
با چشمانی پر از اشک
با دلی تنگ
دست او در دست کسی بود
در دست فرشته‌ای که من نمی‌دیدم...
او اما
جوانی می‌دید
زیبا
دل‌انگیز
پر از جذبه
پر از مهر
و اندامی به موزونی یک عمر
و آرایشی ابدی
و من دیدم که یک عمر زمان لازم است تا
چشم باطن بین من باز شود...


وحید بدیعی
نامه‌ای به یک دوست
دیدگاه ها (۸)

تو را دوست داشتمچنان که گویی توآخرین عزیزان منبر روی زمینیو ...

ره‌آورد

مترو گرفت...قشنگ یادمه توی سالهای شصت در اینجور مواقع یه چیز...

ای که بی تو خودمو تک و تنها می‌بینمهر جا که پا میذارم تو رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط