{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

​ما وارثانِ انتظار بودیم. نسلی که به ما یاد دادند فردا رو

​ما وارثانِ انتظار بودیم. نسلی که به ما یاد دادند فردا روزِ دیگری است، اما نگفتند این فردا، خود صفی طولانی از دیروزهای تکراری است. ما جوانی‌مان را در گلدانِ ترک‌خورده‌ای به نام «امید» کاشتیم؛ هر روز به آن آب دادیم، به این امید که روزی شکوفه بدهد. اما ریشه‌های این امیدِ واهی، به جای زندگی، شیره‌ی جانمان را مکید.
​بزرگ‌ترین سوزِ این زمستان آنجاست که ما نه جنگیدیم و باختیم، و نه تسلیم شدیم؛ ما فقط «صبر» کردیم. و صبر، آرام‌آرام، مثل موریانه، روزهای پر از شور و پنجره‌های روشنِ جوانی‌مان را جوید و با خود برد.
​حالا ایستاده‌ایم در آستانه‌ی فصلی که دیگر نامش جوانی نیست. با دست‌هایی خالی که قرار بود دنیا را بسازند، اما فقط یاد گرفتند که در جیب‌های تنهایی پنهان شوند. نگاه که می‌کنیم، می‌بینیم آوارهای این زندگی، سنگ و آجر نبودند؛ تکه‌تکه‌ رۆیاهایمان بودند که روی سرمان خراب شدند، درست همان‌جایی که منتظر بودیم همه‌چیز «درست» شود.
​ما نسلی هستیم که در شناسنامه‌هایمان زنده‌ایم، اما جوانی‌مان سال‌هاست زیر آوارِ همان طاقِ لرزانِ «شاید»، در سکوت پوسیده است.
هیچ انتظاری کشنده‌تر از ایستادن در راهروهای سرد و بی‌انتهای یک بیمارستان نیست؛ آنجا که زمان کش می‌آید و هر ثانیه، به سنگینیِ یک سال می‌گذرد. حالا تصور کن آن جانِ شیفته‌ای که روی تخت، میان مرگ و زندگی دست‌وپا می‌زند، یک شخص نیست؛ یک «وطن» است با تمام خاطراتش، با خاکش، و با مردمی که نبضشان به نبض او بند است.
ما سال‌هاست که در این راهروی تاریک و نمور قدم می‌زنیم. گوش خوابانده‌ایم به درِ بسته‌ای که پشت آن، پاره‌ای از وجودمان زیر تیغ جراحی است. تک‌تک ما، با هر خبری که می‌رسد، دست‌هایمان می‌لرزد، دلمان هری می‌ریزد و دوباره به این درِ قفل‌شده خیره می‌شویم. تک‌تک ما جراحی کورمال‌کورمالِ سرنوشت را بر پیکر این خانه تماشا می‌کنیم و کاری از دستمان برنمی‌آید جز آنکه به ریسمانِ لرزانِ امید چنگ بزنیم.
این چه اندوهِ غریبی است که یک ملت را این‌گونه در یک اضطراب مشترک پیر می‌کند؟ ما نه جراحیم که کاری کنیم، و نه غریبه‌ایم که راه بگیریم و بروم. ما خویشاوندانِ درجه‌اولِ این تنِ خسته‌ایم؛ محکوم به ماندن، محکوم به چشم دوختن به چراغِ بالای در اتاق عمل.
چقدر تشنه شنیدنِ آن چند کلمه‌ی ساده‌ایم. همان چند کلمه‌ای که بغضِ چند نسل را بشکند و به این کابوسِ ممتد پایان دهد: (خوب شد... تموم شد... دردهاش به پایان رسید..)
اما تا آن روز، این حالِ عجیب و این دلشورهِ با ماست. در راهرویی که بوی بیم و امید می‌دهد، ما همچنان ایستاده‌ایم؛ خیره به دری که سرانجام باید روزی گشوده شود، تا کسی بیاید و بگوید این تنِ رنجور، دوباره نفس می‌کشد.
دیدگاه ها (۰)

تو را می‌بخشم، نه به این خاطر که زخم‌هایت درد نداشتند، و نه ...

رفتنت، آغازِ یک ویرانیِ آرام و بی‌صدا بود؛ شبیه به پاییزِ نا...

تنها یک نفر مسئولِکیفیت زندگی شماستو آن شخص خود شمایید واگر ...

⚠️ اگر می خواهی در لشکر امام زمانت وارد شوی، باید پاسخ تک تک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط