{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مار ۵

پریدم پایین *هه هیچوقت نمتونی منو بگیری بالرو نگاه کردم🙄گوئن بغلم کرد و گفت زورت به بچه رسیده بعد رفتیم سر کلاس وقتی نبود منو گیر اورد و لپم رو کشید حتا یه بار موقع خواب لپم رو کشید بنا بر این شبا میرفتم یه جای دیگه یه شب که خسته بودم رفتم بغل گوئن اولش ترسید وگفت گرخیدم تو اینجا چی کار میکنی *یادت رفته من بچم و تو مثل مامانم میمونی دوست دیگه ای ندارم که بهش تکیه کنم تو واقعا مثل یه یه مادری باشه امشب باید کمکم کنی بخوابم 🥺گفت باشه 🙄مرسی😊 فردا اول صبح برای صبحانه به سرسرا یکی زد رو شونم و گفت با من دوست میشی
دیدگاه ها (۰)

حق👍🏻

چه حق گفت

رمان مار 🐍پارت۴

سلام بچه ها خوبید یه خبر من دیگه تا اخر عمرم ویس نمیام

هعی....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط