پارت ۸۲
پارت ۸۲
* سریع دویدم سمت سیاهچال *
رزت : هوف حالا چه خاکی تو سرم بریزم
... اگه بکشتش برام دردسر میشه
** از دید کیان **
* رفتم سمت سلول ابیگل *
ابیگل : ولم کنید!! منو از اینجا بیارید بیرون!!!
کیان : سلام بانو ابیگل
ابیگل : تو دیگه کدوم خری هستی
کیان : کیان هستم! دوست پسر رزت.... شنیدم به رزت سیلی زدین
ابیگل : هه اینقدر ترسوعه که ینفر دیگه رو فرستاد ..... و شما باید همونی باشه که دخترم چند بار از شما خواهش کرد که باهاش برین تو رابطه
کیان : بله خودمم
ابیگل : منو از اینجا در بیار بعد میذارم با دخترم بری تو رابطه
* شمشیرمو در اوردم گذاشتم زیر گلوش *
کیان : واقعا مسخره ای ((خنده))
ابیگل : خودت مسخره ای !!
کیان : تو فقط به خاطر مقام هر کاری میکنی پس باید بمیری
ابیگل : ببینم واقعا میخوای منو بکشی؟
کیان : افتخار اینکارو میکنم
*شمشیرو از زیر گلوش اوردم پایین و خواستم بکنم تو شکمش که یه نفر منو کشید *
ابیگل : آخخخخخخ!!!
* به خاطر اینکه کشیده شدم روی پهلوش یه زخم خیلی عمیق افتاد *
ابیگل : آخخخ!! تو چیکار کردی!!!!
*برگشتم و دیدم رزت داره با اخم نگام میکنه*
* سریع دویدم سمت سیاهچال *
رزت : هوف حالا چه خاکی تو سرم بریزم
... اگه بکشتش برام دردسر میشه
** از دید کیان **
* رفتم سمت سلول ابیگل *
ابیگل : ولم کنید!! منو از اینجا بیارید بیرون!!!
کیان : سلام بانو ابیگل
ابیگل : تو دیگه کدوم خری هستی
کیان : کیان هستم! دوست پسر رزت.... شنیدم به رزت سیلی زدین
ابیگل : هه اینقدر ترسوعه که ینفر دیگه رو فرستاد ..... و شما باید همونی باشه که دخترم چند بار از شما خواهش کرد که باهاش برین تو رابطه
کیان : بله خودمم
ابیگل : منو از اینجا در بیار بعد میذارم با دخترم بری تو رابطه
* شمشیرمو در اوردم گذاشتم زیر گلوش *
کیان : واقعا مسخره ای ((خنده))
ابیگل : خودت مسخره ای !!
کیان : تو فقط به خاطر مقام هر کاری میکنی پس باید بمیری
ابیگل : ببینم واقعا میخوای منو بکشی؟
کیان : افتخار اینکارو میکنم
*شمشیرو از زیر گلوش اوردم پایین و خواستم بکنم تو شکمش که یه نفر منو کشید *
ابیگل : آخخخخخخ!!!
* به خاطر اینکه کشیده شدم روی پهلوش یه زخم خیلی عمیق افتاد *
ابیگل : آخخخ!! تو چیکار کردی!!!!
*برگشتم و دیدم رزت داره با اخم نگام میکنه*
- ۶۱
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط