خیلی کم لطفی کردین فقط سه نفر نظر داده بود و بخاطر گل روی
خیلی کم لطفی کردین فقط سه نفر نظر داده بود و بخاطر گل روی ماه اون سه نفر گذاشتم ولی اینبار 11و12یجا میذارم چون چیزای جالبه زبادی اتفاق میوفته اما دیگه اگه نظر نباشه شرمنده میشیم خب بفرمایین:
لوهان
توی اون تاریکی چشم چشمو نمیدید واقعا غار وحشتناکی بود .. آب دهنمو به سختی فرو دادم و تصمیم گرفتم نترسم که یهو صدای جیغ اومد بکهیون با وحشت چسبید بهم "صدای جیغ سهون بود؟"
یا ابررفرررض حتما اتفاقی واسش افتاده .. بچه ی مردم از دست رفت .. نمیدونم چرا نگران شدم "بکی بیا برگردیم"
بکهیون "باشه بریم ببینیم سهون چش شد"
فوری با بکهیون دویدیم سمته بیرونه غار و با چیزی که جلومون دیدیم وحشت تمام وجودمونو گرفت ..
سهون روی زمین افتاده بود و نفس نفس میزد و درست رو بروش .. یه موجود عجیب ایستاده بود ..
از سمته سهون و اون موجود ترسناک سرمای استخون سوزی میوومد .. سرمایی عجیب تر از خود اون موجود ..
اون موجود روی هوا معلق بود و پارچه ایی شبیه شنل به تن داشت و یک کلاه .. صورتش معلوم نبود فقط در قسمت چهره اش تاریکیه محظ دیده میشد ..تاریکی و تاریکی ..
ابرای تیره آسمونه بالا سرمونو تیره کرده بود و خبری از آفتابی یک ربع پیش نبود ..
سهون خشک شده بود جوری که انگار اون موجود تسخیرش کرده بود ..
منو بکهیونم نمیتونستیم حرکتی کنیم .. که یه دفه کای و دی او به جمعمون پیوستن ..
.........................کای .........................
با تعجب رو به سهون گفتم "سهونا تو جیغ زدی؟ "
سهون با حالتی عجیب به روبروش خیره شده بود .. چیزی جلوش دیده نمیشد .. ایگووو من میدونستم این دیوونه است دی او شرطو باخت خخخ سهون چه زود ترسید اوخخ عمو نترس .. لوهان و بکهیون هم با وحشت به اون نقطه زل زده بودن رو به دی او گفتم " واا اینا چشونه؟ "
دی او شونه ایی بالا انداخت لوهان اروم گفت " هیششش یعنی شما ها اونو نمیبینین؟"
وا خدا مرگم بده دیوونه ها .. چقدر سرد شده هواا هنوز که تابستونه 0.0 با تعجب گفتم "چی رو نمیبینیم؟؟چقدر سرده"
بکهیول لرزید "کایا اون"
انگشت لرزونشو به سمتی که سهون خیره شده بود گرفت اما هیچی جلوشون نبود ..
چشمای دی او گرد شده بود .. اخییی من عاشق چشمای این بشرم ..
دی او "کااای اینا یه چیزی رو میبینن که ما نمیتونیم ببینیم؟"
هاااا چی میگه ؟؟ یا ابرفرض روحه ؟؟ یه جیغ خفیف کشیدم و پریدم بغل دی او...دی او هم متعجب به اون نقطه خیره شد
........................لوهان.....................
باورم نمیشد داشت روح سهونو از بدنش بیرون میکشید .. باید یه کاری میکردم .. سهون فریاد کشید و از چشماش نور شدیدی خارج شد .. دهنش باز مونده بود و رنگش مثه گچ سفید شده بود ..
خدایا داشت میکشتش..
فوری رفتم و بین اون موجود و سهون قرار گرفتم دستامو به حالت دفاع از سهون باز کردم و داد زدم " نههههههههه نمیذارم بکشیش "
اون موجود نعره ایی بلند کرد که همه ی وجودم از سرماش یخ زد ..
......................بکهیون.....................
این لوهان همون لوهانیه که جز خودش کس دیگه ایی واسش مهم نیست؟؟ .. یعنی واقعا لوهان همچین شخصیت باحال و مهربونی هم داره؟؟ وا بلا بدور این چرا یهو همچین کرد .. صدایی از توی غار باعث شد برگردم و به تاریکی خیره شم ..
" جاستومیرلاگا .. جاستومیرلاگا .. جاستومیرلاگابرونیا .. یابولا چیاتاگا .. جاستومیرلاگا . لابولا چیا تاگا"
اینااا وردای جادوگری بود .. عمو تام از غار خارج شد و دستشو رو به اون موجود گرفت و ایندفه داد زد "جاستومیرلاگا ..لابولاچیاتاگا .. جاستومیرلاگابرونیاااااااااااااااااااااااااا"
موجودی نعره ی بلندتری کشید و تبدیل به توده ی سیاهی شکل باد شد و به اسمون رفت .. با خوشحالی پریدم بغل عمو تام " تامیییییییییییییییی ممنونم "
عمو تام خندید و گفت"خواهش میکنم بکی "
از بغل عمو تام خارج شدم و رفتم سمته لوهان که دو زانو کنار سهون رو زمین افتاده بود میلرزید ..زیر بغلاشو گرفتم و بلندش کردم ..
لوهان در حالی که صداش میلرزید گفت " او .. اون چی بود؟ "
عمو تام "خب اون شبح واره بود .. شبح واره ها از روح انسان تغزیه میکنن .. البته تو این جنگل چیزای بدتر از این شبه واره ها هم پیدا میشه "
لوهان به سمته سهون رفت و گفت "حالت خوبه؟ "
سهون هنوز میخکوب زمین شده بود .. سر تکون داد و گفت " من اونو تو کابوسام دیده بودم "
عمو تام خندید "برای شما بچه ها اینجا جای خیلی خطرناکیه برای چی به حرف ریش سفیدای شهر گوش ندادین و خلاف قانون اومدین تو جنگل؟"
نیشخندی زدم و گفتم "اومدیم تو رو ببینیم "
تام لبخند زد " جدا؟ میدونستم که میاین پیش بینی کرده بودم خخخ"
عجب دیوثیه ها خوب میدونستی میایم مگه مرض داشتی که پرسیدی؟
عمو تام خندید "یااا بیون بکهیون من اگه بچه داشتم الان ندیده ام سن تو
لوهان
توی اون تاریکی چشم چشمو نمیدید واقعا غار وحشتناکی بود .. آب دهنمو به سختی فرو دادم و تصمیم گرفتم نترسم که یهو صدای جیغ اومد بکهیون با وحشت چسبید بهم "صدای جیغ سهون بود؟"
یا ابررفرررض حتما اتفاقی واسش افتاده .. بچه ی مردم از دست رفت .. نمیدونم چرا نگران شدم "بکی بیا برگردیم"
بکهیون "باشه بریم ببینیم سهون چش شد"
فوری با بکهیون دویدیم سمته بیرونه غار و با چیزی که جلومون دیدیم وحشت تمام وجودمونو گرفت ..
سهون روی زمین افتاده بود و نفس نفس میزد و درست رو بروش .. یه موجود عجیب ایستاده بود ..
از سمته سهون و اون موجود ترسناک سرمای استخون سوزی میوومد .. سرمایی عجیب تر از خود اون موجود ..
اون موجود روی هوا معلق بود و پارچه ایی شبیه شنل به تن داشت و یک کلاه .. صورتش معلوم نبود فقط در قسمت چهره اش تاریکیه محظ دیده میشد ..تاریکی و تاریکی ..
ابرای تیره آسمونه بالا سرمونو تیره کرده بود و خبری از آفتابی یک ربع پیش نبود ..
سهون خشک شده بود جوری که انگار اون موجود تسخیرش کرده بود ..
منو بکهیونم نمیتونستیم حرکتی کنیم .. که یه دفه کای و دی او به جمعمون پیوستن ..
.........................کای .........................
با تعجب رو به سهون گفتم "سهونا تو جیغ زدی؟ "
سهون با حالتی عجیب به روبروش خیره شده بود .. چیزی جلوش دیده نمیشد .. ایگووو من میدونستم این دیوونه است دی او شرطو باخت خخخ سهون چه زود ترسید اوخخ عمو نترس .. لوهان و بکهیون هم با وحشت به اون نقطه زل زده بودن رو به دی او گفتم " واا اینا چشونه؟ "
دی او شونه ایی بالا انداخت لوهان اروم گفت " هیششش یعنی شما ها اونو نمیبینین؟"
وا خدا مرگم بده دیوونه ها .. چقدر سرد شده هواا هنوز که تابستونه 0.0 با تعجب گفتم "چی رو نمیبینیم؟؟چقدر سرده"
بکهیول لرزید "کایا اون"
انگشت لرزونشو به سمتی که سهون خیره شده بود گرفت اما هیچی جلوشون نبود ..
چشمای دی او گرد شده بود .. اخییی من عاشق چشمای این بشرم ..
دی او "کااای اینا یه چیزی رو میبینن که ما نمیتونیم ببینیم؟"
هاااا چی میگه ؟؟ یا ابرفرض روحه ؟؟ یه جیغ خفیف کشیدم و پریدم بغل دی او...دی او هم متعجب به اون نقطه خیره شد
........................لوهان.....................
باورم نمیشد داشت روح سهونو از بدنش بیرون میکشید .. باید یه کاری میکردم .. سهون فریاد کشید و از چشماش نور شدیدی خارج شد .. دهنش باز مونده بود و رنگش مثه گچ سفید شده بود ..
خدایا داشت میکشتش..
فوری رفتم و بین اون موجود و سهون قرار گرفتم دستامو به حالت دفاع از سهون باز کردم و داد زدم " نههههههههه نمیذارم بکشیش "
اون موجود نعره ایی بلند کرد که همه ی وجودم از سرماش یخ زد ..
......................بکهیون.....................
این لوهان همون لوهانیه که جز خودش کس دیگه ایی واسش مهم نیست؟؟ .. یعنی واقعا لوهان همچین شخصیت باحال و مهربونی هم داره؟؟ وا بلا بدور این چرا یهو همچین کرد .. صدایی از توی غار باعث شد برگردم و به تاریکی خیره شم ..
" جاستومیرلاگا .. جاستومیرلاگا .. جاستومیرلاگابرونیا .. یابولا چیاتاگا .. جاستومیرلاگا . لابولا چیا تاگا"
اینااا وردای جادوگری بود .. عمو تام از غار خارج شد و دستشو رو به اون موجود گرفت و ایندفه داد زد "جاستومیرلاگا ..لابولاچیاتاگا .. جاستومیرلاگابرونیاااااااااااااااااااااااااا"
موجودی نعره ی بلندتری کشید و تبدیل به توده ی سیاهی شکل باد شد و به اسمون رفت .. با خوشحالی پریدم بغل عمو تام " تامیییییییییییییییی ممنونم "
عمو تام خندید و گفت"خواهش میکنم بکی "
از بغل عمو تام خارج شدم و رفتم سمته لوهان که دو زانو کنار سهون رو زمین افتاده بود میلرزید ..زیر بغلاشو گرفتم و بلندش کردم ..
لوهان در حالی که صداش میلرزید گفت " او .. اون چی بود؟ "
عمو تام "خب اون شبح واره بود .. شبح واره ها از روح انسان تغزیه میکنن .. البته تو این جنگل چیزای بدتر از این شبه واره ها هم پیدا میشه "
لوهان به سمته سهون رفت و گفت "حالت خوبه؟ "
سهون هنوز میخکوب زمین شده بود .. سر تکون داد و گفت " من اونو تو کابوسام دیده بودم "
عمو تام خندید "برای شما بچه ها اینجا جای خیلی خطرناکیه برای چی به حرف ریش سفیدای شهر گوش ندادین و خلاف قانون اومدین تو جنگل؟"
نیشخندی زدم و گفتم "اومدیم تو رو ببینیم "
تام لبخند زد " جدا؟ میدونستم که میاین پیش بینی کرده بودم خخخ"
عجب دیوثیه ها خوب میدونستی میایم مگه مرض داشتی که پرسیدی؟
عمو تام خندید "یااا بیون بکهیون من اگه بچه داشتم الان ندیده ام سن تو
- ۱۴۲.۴k
- ۰۹ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط