◦•●◉✿ پارت پانزدهم✿◉●•◦
◦•●◉✿ پارت پانزدهم✿◉●•◦
دامیان میخواست بگه که بهش حسودیش میشه اما هرچی تلاش کرد نتونست 🥵
دوتا نوچه هاش : ارباب دامیان نمیخواید بگید؟؟
دامیان : خب... خب... میدونی، من.... من خیلی به.... اصلا ولش کن 😣 ازش متنفرم و ازش بدم میاد 😪
دوتا نوچه هاش : اوه ارباب دامیان شما انقدر دل ظریف و پاکی دارید که برای گفتن همچین چیزی انقدر به خودتون فشار اوردید 🥲
دامیان : 😵💫🙄😬
......
روز بعد 🌄
لوید : بیدار شو آنیا، استلا منتظرته 🤭
آنیا : ااااا اصلا یادم نبود 😲😱
لوید : بیا صبحونه ات رو بخور ☺
آنیا : باشه ولی اول حاضر میشم 😎
لوید : خب لباسات کثیف میشه 😪
آنیا : آها باشه پس اول میخورم 😌
لوید : 🙄🤕
......
آنیا رفت به مدرسه، هیچ کس نبود.
آنیا از نگهبان جلوی در پرسید که بچه ها و آقای هندرسون کجاست، اون گفت داخل سالن جشن هستن .
آنیا دوید به سمت سالن جشن ، دید که یه میز بزرگ اونجاست که یه جعبه ی بزرگ همراه با کلی نگین و رنگ روی اون میزه، رفت پیش بکی....
بکی : سلام آنیا ☺
آنیا : سلام.
بکی : چرا انقدر دیر اومدی؟
آنیا : مگه تو کی اومدی؟ 🧐
بکی : من خیلی هیجان داشتم بخاطر همین وقتی اومدم آقای هندرسون هم اینجا نبود ☺
آنیا : واقعا 😯
بکی : 😅
آنیا : چرا اونقدر اون جعبه بزرگه مگه فقط ما دونفر ستاره نگرفتیم؟
بکی : چرا اما کلا مدل جعبه ی ستاره ی استلا بزرگه ، حتی اگه یه نفرم باشه بازم همین جعبست 😌
آنیا : تو از کجا میدونی؟
بکی : مارتا قبلا تو ادن بوده همه چی رو بهم گفته.
.....
آقای هندرسون : خیلی خب، امروز، روز بزرگیه اولین نفراتی که اولین نفر ستاررو داخل سال میگیرن خیلی شایسته هستن 🙂↕️
اونها بکی بلک بل و آنیا فورجر از کلاس سه هستن اونا یه کلاس اولی هستن 😤
.....
وقتی که آقای هندرسون گفت اونا کلاس اولی هستن و اولین کسانی که در سال ستاره میگرن مهمن، همه شکه شدن 🤯
دامیان میخواست بگه که بهش حسودیش میشه اما هرچی تلاش کرد نتونست 🥵
دوتا نوچه هاش : ارباب دامیان نمیخواید بگید؟؟
دامیان : خب... خب... میدونی، من.... من خیلی به.... اصلا ولش کن 😣 ازش متنفرم و ازش بدم میاد 😪
دوتا نوچه هاش : اوه ارباب دامیان شما انقدر دل ظریف و پاکی دارید که برای گفتن همچین چیزی انقدر به خودتون فشار اوردید 🥲
دامیان : 😵💫🙄😬
......
روز بعد 🌄
لوید : بیدار شو آنیا، استلا منتظرته 🤭
آنیا : ااااا اصلا یادم نبود 😲😱
لوید : بیا صبحونه ات رو بخور ☺
آنیا : باشه ولی اول حاضر میشم 😎
لوید : خب لباسات کثیف میشه 😪
آنیا : آها باشه پس اول میخورم 😌
لوید : 🙄🤕
......
آنیا رفت به مدرسه، هیچ کس نبود.
آنیا از نگهبان جلوی در پرسید که بچه ها و آقای هندرسون کجاست، اون گفت داخل سالن جشن هستن .
آنیا دوید به سمت سالن جشن ، دید که یه میز بزرگ اونجاست که یه جعبه ی بزرگ همراه با کلی نگین و رنگ روی اون میزه، رفت پیش بکی....
بکی : سلام آنیا ☺
آنیا : سلام.
بکی : چرا انقدر دیر اومدی؟
آنیا : مگه تو کی اومدی؟ 🧐
بکی : من خیلی هیجان داشتم بخاطر همین وقتی اومدم آقای هندرسون هم اینجا نبود ☺
آنیا : واقعا 😯
بکی : 😅
آنیا : چرا اونقدر اون جعبه بزرگه مگه فقط ما دونفر ستاره نگرفتیم؟
بکی : چرا اما کلا مدل جعبه ی ستاره ی استلا بزرگه ، حتی اگه یه نفرم باشه بازم همین جعبست 😌
آنیا : تو از کجا میدونی؟
بکی : مارتا قبلا تو ادن بوده همه چی رو بهم گفته.
.....
آقای هندرسون : خیلی خب، امروز، روز بزرگیه اولین نفراتی که اولین نفر ستاررو داخل سال میگیرن خیلی شایسته هستن 🙂↕️
اونها بکی بلک بل و آنیا فورجر از کلاس سه هستن اونا یه کلاس اولی هستن 😤
.....
وقتی که آقای هندرسون گفت اونا کلاس اولی هستن و اولین کسانی که در سال ستاره میگرن مهمن، همه شکه شدن 🤯
- ۷۶۶
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط