فردا صبح دختر وقتی چشمانش رو باز کرد اهی سرد کشید در دلش
فردا صبح دختر وقتی چشمانش رو باز کرد اهی سرد کشید در دلش ارزو می کرد ای کاش از خواب بیدار نمیشد.بلند شد و به سمت در رفت با مشتش چند بار به در کوبید که شاید بازش کردن اما بعدش پشیمون شد و رفت کنار پنجره بزرگ توی اتاق نشست. ویوی پنجره رو به باغ بود. صحنه زیبایی چشم دختر رو گرفت . برگ ها ، شاخه ها و شکوفه ها دور پنجره بودن و یه سوراخ اونجا بود که سر سبزی و بقیه درخت ها وگل هارو میشد از اونجا دید. دیدن گنجشک و پروانه ها لابه لای درخت و گل ها دلش رو اروم می کرد .
با صدای باز شدن قفل در روش رو به سمت در برگردوند.
با دیدن ماموتو اخمی به چهرش اومد و دوباره به به پنجره نگاه کرد ماموتو سزش رو انداخت پایین و سینی صبحانه رو گذاشت رو میز کنار تخت . کوکونوی پشت سر ماموتو اومد داخل و به عروسک کوچولوش نگاهی کرد ولبخند زد .به ماموتو اشاره کرد بره بیرون . ماموتو به نشانه احترام سر خم کرد و رفت . کوکو سینی رو بر داشت و برد و روبه روی شیزوکا نشست که با بی توجهی شیزوکا مواجه شد.چونه شیزوکا رو گرفت و سرش رو چرخوند . به چشمای بی حس شیزوکا نگاهی کرد و دلش لرزید . شیزوکا دست کوکو رو پس زد و خواست روش بر گردونه که کوکو گفت:
×صبحونتو کامل باید بخوری ،خب؟
_میلی ندارم که بخورم.
معلوم بود که داره دروغ میگه و کوکو متوجه این شد .
×ببین تو چه صبحونت رو بخوری چه نخوری پیش من زندانی
بعد جعب کوچکی رو میزار کنار سینی و میره .
دختر بعد رفتن کوکو ادای (درست نوشتم؟) اونو در میاره غافل از اینکه کوکو پشت در داشته دیدش میزده .
شیزوکا جعبه کوچک رو برداشت و نگاهی به سطح بیرونیش کرد و سپس پرتش کرد اون طرف که این حرکت با عث عصبانیت و تعجب کوکونوی شد.
شیزوکا صبحونش رو تموم کرد و دوباره به ویوی دل نشین پنجره خیره شد.
[فلش بک به سه هفته بعد](ویوی شیزوکا)
روی صندلی میز ارایشی نشسته بودم میخواستم موهامو ببافم که کوکو وارد اتاق شد و با ذوق فراوان گفت .بزارم اون موهامو ببافه.به اجبار قبول کردم .
توی اینه داشتم به خودم و کوکو نگاهی پر از افسوس و ناراحتی میکردم.
کار کوکو تموم شده بود و توی اینه نگاهی به چشمام کرد .اهی سرد کشید و از پشت بغلم کرد و سرش رو برد پیش گوشم و با بغض زمزمه کرد
×تورو به هرکی که دوست داری یه فرصت بهم بده ...خواهش میکنم شیزوکا من...من دوست دارم
اما هیچ صدا و عکس العملی ازم ندید دست هاش رو برداشت و ازم جدا شد . داشت میرفت به طرف در که بر گشت و بهم گفت.....
_____________
میدونید وقتی سیگارا خوشحال میشن چی میشه؟
توتونشون عروسی میشه😂
ببینید بچه ها من به دلایلی امروز میرم و معلوم هم نیست کی برگردم خب دیگه باید تو اوج خدافظی کرد ...ممنونم از همتون❤️خداحافظ😭😭
با صدای باز شدن قفل در روش رو به سمت در برگردوند.
با دیدن ماموتو اخمی به چهرش اومد و دوباره به به پنجره نگاه کرد ماموتو سزش رو انداخت پایین و سینی صبحانه رو گذاشت رو میز کنار تخت . کوکونوی پشت سر ماموتو اومد داخل و به عروسک کوچولوش نگاهی کرد ولبخند زد .به ماموتو اشاره کرد بره بیرون . ماموتو به نشانه احترام سر خم کرد و رفت . کوکو سینی رو بر داشت و برد و روبه روی شیزوکا نشست که با بی توجهی شیزوکا مواجه شد.چونه شیزوکا رو گرفت و سرش رو چرخوند . به چشمای بی حس شیزوکا نگاهی کرد و دلش لرزید . شیزوکا دست کوکو رو پس زد و خواست روش بر گردونه که کوکو گفت:
×صبحونتو کامل باید بخوری ،خب؟
_میلی ندارم که بخورم.
معلوم بود که داره دروغ میگه و کوکو متوجه این شد .
×ببین تو چه صبحونت رو بخوری چه نخوری پیش من زندانی
بعد جعب کوچکی رو میزار کنار سینی و میره .
دختر بعد رفتن کوکو ادای (درست نوشتم؟) اونو در میاره غافل از اینکه کوکو پشت در داشته دیدش میزده .
شیزوکا جعبه کوچک رو برداشت و نگاهی به سطح بیرونیش کرد و سپس پرتش کرد اون طرف که این حرکت با عث عصبانیت و تعجب کوکونوی شد.
شیزوکا صبحونش رو تموم کرد و دوباره به ویوی دل نشین پنجره خیره شد.
[فلش بک به سه هفته بعد](ویوی شیزوکا)
روی صندلی میز ارایشی نشسته بودم میخواستم موهامو ببافم که کوکو وارد اتاق شد و با ذوق فراوان گفت .بزارم اون موهامو ببافه.به اجبار قبول کردم .
توی اینه داشتم به خودم و کوکو نگاهی پر از افسوس و ناراحتی میکردم.
کار کوکو تموم شده بود و توی اینه نگاهی به چشمام کرد .اهی سرد کشید و از پشت بغلم کرد و سرش رو برد پیش گوشم و با بغض زمزمه کرد
×تورو به هرکی که دوست داری یه فرصت بهم بده ...خواهش میکنم شیزوکا من...من دوست دارم
اما هیچ صدا و عکس العملی ازم ندید دست هاش رو برداشت و ازم جدا شد . داشت میرفت به طرف در که بر گشت و بهم گفت.....
_____________
میدونید وقتی سیگارا خوشحال میشن چی میشه؟
توتونشون عروسی میشه😂
ببینید بچه ها من به دلایلی امروز میرم و معلوم هم نیست کی برگردم خب دیگه باید تو اوج خدافظی کرد ...ممنونم از همتون❤️خداحافظ😭😭
- ۲.۰k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط