¹⁵
¹⁵
تصمیم گرفتم برم شرکتش از اجوما آدرسشو پرسیدم و با راننده راه افتادم سمت شرکتش
واردش شدم که همه مردا نگاهشون روی من بود و این یه جورایی منو معذب میکرد
که دیدم جونگکوک داره با اوت دختره اسمش یونا بود حرف میزنه خواستم برم پیشش که یهو افتادم
همه نگاهشون به سمت من پیچید حتا جونگکوک
که یکی پسر خوشتیپی آمد کمکمکرد
گفت:
حالتون خوبه خانوم به این ور اون ور نگاه کردم که دیدم جونگکوک بهم اخم کرده واییییییییییی چرا این جوری نگاه میکنه
که به خودم آمدم گفتم:
اممم بله خوبم ممنونم اقایه..
گفت:
کیم تهیونگ هستم خوشبختم از دیدنتون
دستشو به سمتم دراز کرد که جونگ کوک آمد و هولش داد
و دستمو گرفت و از شرکت رفت بیرون
داد زدم :
اهای احمق چیکار میکنی
که گفت:
کاری که باید روز اول میکردم
تصمیم گرفتم برم شرکتش از اجوما آدرسشو پرسیدم و با راننده راه افتادم سمت شرکتش
واردش شدم که همه مردا نگاهشون روی من بود و این یه جورایی منو معذب میکرد
که دیدم جونگکوک داره با اوت دختره اسمش یونا بود حرف میزنه خواستم برم پیشش که یهو افتادم
همه نگاهشون به سمت من پیچید حتا جونگکوک
که یکی پسر خوشتیپی آمد کمکمکرد
گفت:
حالتون خوبه خانوم به این ور اون ور نگاه کردم که دیدم جونگکوک بهم اخم کرده واییییییییییی چرا این جوری نگاه میکنه
که به خودم آمدم گفتم:
اممم بله خوبم ممنونم اقایه..
گفت:
کیم تهیونگ هستم خوشبختم از دیدنتون
دستشو به سمتم دراز کرد که جونگ کوک آمد و هولش داد
و دستمو گرفت و از شرکت رفت بیرون
داد زدم :
اهای احمق چیکار میکنی
که گفت:
کاری که باید روز اول میکردم
- ۴۴۰
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط