{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج زوری:

ازدواج زوری:


پارت هفت




یکم که گذشت با خوردن نور توی صورتم توی ماشین بیدار شدم آه چرا بهشت همیشه انقدر برق برقیه چشمامو محکم با عصبانیت بستم که رسیدیم دم در عمارتشون
پیاده شدم آروم دستامو توی جیبم کردم و میخواستم برم که رانندم جلومو گرفت و بهم بسته قرصامو داد یکی ازشون خوردم و رفتم داخل که دیدم همشون دارن سر میز صبحانه می‌خورن
دیدی مامان دیر نکردمم اینا هنوز بیدار نشدننن
آروم رفتم جلو


دازای: صبح بخیر خانم و آقای ناهاکارا^^


نگاهم و با کلافگی روبه لینا افتاد


دازای: صبح تو هم بخیر


اون دختر دیروزیه کو؟~

رفتم و نشستم که صدای پاش از پله ها اومد برگشتم و نگاه کردم چویا بود تنشو لباسی هم رنگ چشماش پوشونده بود اون واقعا می‌تونه مثل خواهرش توی لباساش گول زننده باشه اما معصومیت عجیبی داره که خواهرش نداشت
با بی حوصلگی بلند شدم و رفتم سمت پله


دازای: خیلی زیبا شدید^^
چویا: ممنونم!


انگار خیلی ذوق داره ولی من اصلا حتی حوصله هم ندارم فقط باید زودتر امروز تموم شه و برگردم خونه تا قرصا رو بخورم ببینم چمه





فردا دو تا پارت میدمم)
بای بای)
دیدگاه ها (۱)

ازدواج زوری:پارت شیش فردا °آه دیر شد دیر شد من هیچوقت درست ن...

ازدواج زوری:پارت پنجدازای تا آخر شب که مهمونی ادامه داشت با ...

پارت هفتم ................................ویو دازایموقعی که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط