{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج زوری:

ازدواج زوری:


پارت شیش




فردا °


آه دیر شد دیر شد من هیچوقت درست نمیشم الان چطوری باید برسم به بهشت
سریع لباسامو پوشیدم و موهامو درست کردم و رفتم پایین با عجله که مامانم منو دید


م.د: مگه تو نرفتی ؟؟؟!!! مریض ساعت و دیدی؟؟؟؟!!!
دازای: خواب موندمممم خببببب
م.د: مرگکگگ برو دیگههه
دازای: رفتم رفتم!
دازای: بهم یک چیزی بده بخورم دیگه حداقلTT
م.د: ساعت و دیدی؟؟؟ میام میزنمت هاااا می‌دونی با چه بدبختی راضیشون کردیمممم؟؟؟
دازای: بخدا الان میرممممم یک بال فرشته کبابی بخورم میرمم
م.د : خاک به سرم! میخوای بری دنبال یک فرشته کوچولو بعد میخوای قبلش بال فرشته بخوری ؟!
دازای: خب من چیکار کنم؟! شماها اصرار دارین با فرشته ازدواج کنم میتونم با یک شیطان ازدواج کنم خب
م.د: دازای بسه! راجبش حرف زدیم!
دازای: کلافم میکنین! باشه با فرشته ازدواج میکنم ! اما فردا روز اگه منو کنار یک شیطان دیدین حق ندارین بهم چیزی بگین!


با عصبانیت رفتم توی ماشین و ماشین شروع کرد راه افتادن
اهه من اون فرشته رو نمیخوام! دلیل نمیشه چون از بقیه فرشته ها بهتر بود طبق سلیقه من باشه که نباید دیروز انقدر باهاش خوب رفتار میکردم اهههه با خودم همش درگیر میشم فکر کنم دوباره اون حمله ها شروع شده اصلا نمی‌خوام راجبش حرف بزنم ولی نمیتونم انکار کنم که هست باید دوباره قرص بخورم نمی‌دونم حسم به اون فرشته چیه یا بخاطر حمله ها یک هوسه یا واقعا دوسش دارم نمیتونم دروغ و از حقیقت تشخیص بدم فقط میدونم الان نمیخوام توی این ماشین باشم
دیدگاه ها (۱)

ازدواج زوری:پارت پنجدازای تا آخر شب که مهمونی ادامه داشت با ...

ازدواج زوری:پارت چهار:ویولن زن‌ها شروع به آرشه کشی کردن و پی...

بوسه ای ممنوعه

†‌ رم࣪آﻥ: مآ࣪ه خونی࣪⎯݄ݐأر̼ت: 1 به قَـلَمِ چوꨲیا࣪ ‌ ‌ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط