{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#گروگان_قلبم

#گروگان_قلبم
#part_31
و خودش کنار تخت نشست )
-دوباره قهر کردی ؟
+چرا دیر اومدی ؟
-کار های ترخیصت کردم امروز میتونیم بریم دیگه
(سعی کرد از زیر سوال های امگا در بره که انگاری موفق هم بود )
+خوبه
(سرش خم کرد و بوسه محکمی روی گونه امگا گذاشت )
+یااااا !!!
-چیه واسه من ناز میکنی ؟
(اخمی کیوتی به الفا کرد و تهیونگ لبخندی بهش زد ؛سرش چرخوند و با دیدن گل لبخندی زد  )
+گل گرفتی ؟
-اره برای امگام
(به ثانیه نگذشت که لبخندش جمع شد و نگاه سردی جاش خوش کرد )
+میدونی امگا گل نمیخواد ،  صداقتو وفاداری میخواد !
(با دست هاش صورت جونگکوک قاب گرفت و توی چشم هاش زل زد )
-امگا گل میخواد ، صداقت و وفاداری وظیفه اس ....
(و لب هاش روی لب های امگا گذاشت و بوسه ای از سر گرفت )
                                                   ...................................

دوهفته ای از ترخیص امگا میگذشت و این چند روز جونگکوک گوشه گیر تر شده بود و زیاد صحبت نمیکرد و این الفا را نگران تر میکرد )
(امروز کار هاش زود تر تموم کرد و به خونه برگشت ؛ وارد سالن خونه که شد باز هم چراغ ها مثل همیشه خاموش بود پس یعنی از موقعی که رفته بود تا حالا امگا از اتاق بیرون نیومده بود ؛سمت اتاق رفت و در اتاق باز کرد )
-بهار نارنج ؟
+هومم ؟
(صدای ضعیفش از زیر پتو اومد سمت تخت رفت و  پتو را از روش کشید )
+تهیونگ !
-خسته نشدی از بس تو این اتاق موندی ! پاشو ببینم
+ولم کن
-چیزی خوردی؟
+نه
-یعنی چی نه این جوری که از پا در میای !
(وسایل هاش روی میز گذاشت و سمت امگا رفت و با بغل گرفتنش از روی تخت بلند شد )
+هین ! تهیونگ چی کار میکنی ؟؟؟؟؟
-میریم پایین غذا بخوریم !
(حرفی نزد و همون جوری تو بغل تهیونگ پایین اومدن؛با رسیدنشون به اشپز خونه جونگکوک روی صندلی گذاشت و همون طور که استین پیراهنش بالا میزد پرسید )
-چی می خوری ؟
+نودل !
(ابروی بالا انداخت )
-نه ؛باید یه چی بخوری جون داشته باشیی !
+من نودل میخوام
(و با قیافه مظلومی به تهیونگ نگاه کرد ؛ میتونست قسم بخوره هر ادمی جلوی اون چشم ها کم میاورد )
-باشه !
( و مشغول پختن غذا شد ( چند دقیقه بعد نودل ساده ای به نودل فوق العاده ای تبدیل شده بود ، تهیونگ از هیچی برای پختنش دریغ نکرده بود )
(کاسه امگا را جلوش گذاشت و با نشستنش کاسه خودش هم جلوش گذاشت ،چند دقیقه ای هر دو داخل سکوت به غذا خوردن ادامه دادن که تهیونگ سر صحبت باز کرد )
-جونگکوک ؟
+هوم ؟
-میگم میخوای بریم سفر ؟
(نگاه متعجبش بالا اورد و به الفا زل زد )
+سفر ؟
-اره
+این قدر یهویی؟
-یهویی نیست ! تو فقط کافیه انتخاب کنی بقیش بزار به عهده  منه !
(همون طور متعجب مشغول نگاه کردن الفا بود)
-چیه ؟ میخوای کجا بریم ؟
+خب ...خب نمیدونم ،نمیشه بعدا بگم ؟!
-چرا دورت بگردم هروقت انتخاب کردی بگو
(غذاشون خوردن و هردو خوابیدن؛ صبح روز بعد تهیونگ زود از خونه زد بیرون باید میرفت گند کاری جدید باند جمع میکردو تا ظهر بیرون بود )
-بوگوم چرا نمیفهمی ؟؟؟؟ یه کاری نمیتونی بکنی بگو نمیتونم !!!!
(یونگی سری به نشانه تاسف تکون داد و پشت میز نشست )
%حرص نخور تهیونگ این که نمیفهمه !
☆یا یونگییی !!!
%چیه خب مگه دروغ میگم ؟
☆اگه به جای خوش گذروندن با دوس پسرت میموندی کار هات خودت انجام میدادی الان همه چیز گردن من نمیافتاد .
(خنده حرصی به حرف بوگوم زد )
%خفه شو
(در همین هین گوشی تهیونگ زنگ خورد با دیدن اسم امگا لبخندی رو لباش نشست )
-خیلی خب ببندید دهناتونا !
(نگاهی به یونگی انداخت و ابرویی بالا پروند )
- صحبت درباره دوس پسر تو هم بمونه برا بعد !
( از پشت میز پاشد و گوشی را دم گوشش گذاشت )
-الو جونگکوکا ؟
+ تهیونگ !
-جونم
+من فکر هام کردم
-فکر هات ؟
+اره دیگه ،بریم جوجو !
( تک خنده ای کرد)
-خب نمیشد صبر کنی تا بیام ؟؟
+تهیونگ !!!!
(با جیغی که امگا کشید گوشی را کمی از گوشش فاصله داد و بعد از تموم شدن جیغ داد های امگا دوباره نزدیک گوشش کرد و با تن لحن پایینی گفت )
-باشه باشه غلط کردم !
+حالا شد
دیدگاه ها (۱)

#گروگان_قلبم #part_31.(و گوشی را قطع کرد ، الفا متعجب به صفح...

#گروگان_قلبم #part_32با چرخوندن کلید داخل قفل وارد خونه شد و...

#گروگان_قلبم #part_19-چی.... نه (نذاشت حرف تهیونگ تموم شه وا...

#گروگان_قلبم #part_16 به جونگکوکی که عصبی بهش زل زده بود جلب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط