#گروگان_قلبم
#گروگان_قلبم
#part_33
+تهیونگ
(از ماشین پیاده شد و با لبخندی با امگا جلو رفتن و روی شن های ساحل نشست ولی جونگکوک کفش هاش در اورد و پاچه های شلوارش به بالا تا کرد و داخل اب رفت )
-جونگکوک ! شبه اب سرده مریض میشی.
+نترس چیزیم نمیشه !
(سری تکون داد و مشغول تماشای بازی کردن های امگا شد ؛ بعد از چند دقیقه نفس نفس زنان کنار الفا نشست و بهش تکیه داد )
+چه خوشگله !
-هوم .. خوشگله
(نگاهی به تهیونگ انداخت)
+تهیونگ
-جون تهیونگ
+یه سوال بپرسم راستش میگی ؟
-اره بپرس
(سرش به سینه عضلانی تهیونگ تکیه داد )
+چقد دوسم داری ؟
(خنده ای کرد و روی موهاش بوسید )
-اندازه بغض قناری !
+بغض قناری ؟؟
-اره ... فکر نکن کمه !قناری اگه بغض کنه میمیره !
(لبخندی به جواب الفا زد و سریع روی پاهاش نشست ، تهیونگ هم با تعجب به حرکات های امگا نگاه میکرد )
-چیکار میکنی بهار نارنج ؟؟!
(محلتی به الفا نداد و سرش جلو برد و روی لب هاش کوتاه بوسید )
-این کارات عواقب خوبی نداره ها!
+چرا ؟نمیتونم بشینم یه گوشه و ببینم الفام ازم دوری میکنه !
(بی صدا خندید و دست راستش دور کمر امگا حلقه کرد )
-من ازت دوری میکنم بهار نارنج؟!! هر روز جلو چشمی هر شب تو بغلمی ولی نمیتونم اون جور که میخوام داشته باشمت !
+من خوبم حالم خوبه خوبه !
-نه بهار نارنج ! بدنت هنوز ضعیفه
(لب هاش اویزون کرد و با اخم هایی که به شدت کیوت به نظر میرسید سر جاش برگشت )
+تهیونگ !
-جونم
+من گشنمه !
( باچشم های درشت شده از تعجب به سمتش برگشت )
-یااا ؛ چند ساعت پیش غذا خوردیم تازه تو از منم بیشتر خوردی ! الان چطوری میتونی گشنت باشه ؟
+حرف نزن پاشو یه چی بخر برا من !
(همون طور که کلافه از جاش پا میشد اطراف بررسی کرد و با پیدا کردن یه غذا خوری سیار کنار ساحل سمتش رفت که جونگکوک هم پشت سرش راه افتاد )
(با گرفتن غذا ها سمت نیمکتی که گوشه ای قرار داشت و رفتن و نشستن بدون حرف مشغول خوردن غذاشون شدن که نگاهش قفل مردی شد که جلوی زنی زانو زده بود و حلقه ای را روبه روش گرفته بود و انگاری داشت ازش خواستگاری میکرد شد و خنده تو گلویی کرد که از چشم تهیونگ دور نموند )
-چیه ؟
(با چاپستیک توی دستش به زوجی که کمی دور تر بودن اشاره کرد و دوباره ابخندی زد ، الفا هم به صحنه روبه روش لبخندی زد و به حرف های امگا گوش سپرد )
+براشون خوشحالم مطمئنن اون ها هم کلی سختی کشیدن تا به این مرحله برسن حتما اون زن هم کلی الان خوشحاله مگه کسی هم هست که از وقتی جفتش پیدا میکنه ازدواجشون تصور نکنه ؟؟ امکان نداره ....
(الان دیگه به مرحله رسیده بود که امگاش از ازدواج بقیه صحبت میکرد ؛ دیگه صدای جونگکوک نمیشنید و فقط به نیم رخ پسر خیره شده بود ؛الان چون فکر میکرد اون و بهار نارنجش عاشق همن و بهم ابراز علاقه میکنن و مارک همدیگر داشتن همه چیز تموم بود ؟؟ چطور تونسته بود از یاد ببره !خواستگاری از امگاش و ازدواج کردنشون !!!)
...........................................
( دو روزی بود که اومده بودن جوجو و فقط دو روز دیگه وقت داشتن تا از این تعطیلات لذت ببرن )
(با سوار شدن امگا ماشین را روشن کرد و به سمت رستورانی که این جا زیادی معروف بود برن ؛ ماشین گوشه ای پارک کرد و به سمت رستوران رفتن و غذاشون سفارش دادن و همون جا خوردن )
-میگم بریم ساحل یه گشتی بزنیم ؟؟؟
+اره بدمم نمیاد
#part_33
+تهیونگ
(از ماشین پیاده شد و با لبخندی با امگا جلو رفتن و روی شن های ساحل نشست ولی جونگکوک کفش هاش در اورد و پاچه های شلوارش به بالا تا کرد و داخل اب رفت )
-جونگکوک ! شبه اب سرده مریض میشی.
+نترس چیزیم نمیشه !
(سری تکون داد و مشغول تماشای بازی کردن های امگا شد ؛ بعد از چند دقیقه نفس نفس زنان کنار الفا نشست و بهش تکیه داد )
+چه خوشگله !
-هوم .. خوشگله
(نگاهی به تهیونگ انداخت)
+تهیونگ
-جون تهیونگ
+یه سوال بپرسم راستش میگی ؟
-اره بپرس
(سرش به سینه عضلانی تهیونگ تکیه داد )
+چقد دوسم داری ؟
(خنده ای کرد و روی موهاش بوسید )
-اندازه بغض قناری !
+بغض قناری ؟؟
-اره ... فکر نکن کمه !قناری اگه بغض کنه میمیره !
(لبخندی به جواب الفا زد و سریع روی پاهاش نشست ، تهیونگ هم با تعجب به حرکات های امگا نگاه میکرد )
-چیکار میکنی بهار نارنج ؟؟!
(محلتی به الفا نداد و سرش جلو برد و روی لب هاش کوتاه بوسید )
-این کارات عواقب خوبی نداره ها!
+چرا ؟نمیتونم بشینم یه گوشه و ببینم الفام ازم دوری میکنه !
(بی صدا خندید و دست راستش دور کمر امگا حلقه کرد )
-من ازت دوری میکنم بهار نارنج؟!! هر روز جلو چشمی هر شب تو بغلمی ولی نمیتونم اون جور که میخوام داشته باشمت !
+من خوبم حالم خوبه خوبه !
-نه بهار نارنج ! بدنت هنوز ضعیفه
(لب هاش اویزون کرد و با اخم هایی که به شدت کیوت به نظر میرسید سر جاش برگشت )
+تهیونگ !
-جونم
+من گشنمه !
( باچشم های درشت شده از تعجب به سمتش برگشت )
-یااا ؛ چند ساعت پیش غذا خوردیم تازه تو از منم بیشتر خوردی ! الان چطوری میتونی گشنت باشه ؟
+حرف نزن پاشو یه چی بخر برا من !
(همون طور که کلافه از جاش پا میشد اطراف بررسی کرد و با پیدا کردن یه غذا خوری سیار کنار ساحل سمتش رفت که جونگکوک هم پشت سرش راه افتاد )
(با گرفتن غذا ها سمت نیمکتی که گوشه ای قرار داشت و رفتن و نشستن بدون حرف مشغول خوردن غذاشون شدن که نگاهش قفل مردی شد که جلوی زنی زانو زده بود و حلقه ای را روبه روش گرفته بود و انگاری داشت ازش خواستگاری میکرد شد و خنده تو گلویی کرد که از چشم تهیونگ دور نموند )
-چیه ؟
(با چاپستیک توی دستش به زوجی که کمی دور تر بودن اشاره کرد و دوباره ابخندی زد ، الفا هم به صحنه روبه روش لبخندی زد و به حرف های امگا گوش سپرد )
+براشون خوشحالم مطمئنن اون ها هم کلی سختی کشیدن تا به این مرحله برسن حتما اون زن هم کلی الان خوشحاله مگه کسی هم هست که از وقتی جفتش پیدا میکنه ازدواجشون تصور نکنه ؟؟ امکان نداره ....
(الان دیگه به مرحله رسیده بود که امگاش از ازدواج بقیه صحبت میکرد ؛ دیگه صدای جونگکوک نمیشنید و فقط به نیم رخ پسر خیره شده بود ؛الان چون فکر میکرد اون و بهار نارنجش عاشق همن و بهم ابراز علاقه میکنن و مارک همدیگر داشتن همه چیز تموم بود ؟؟ چطور تونسته بود از یاد ببره !خواستگاری از امگاش و ازدواج کردنشون !!!)
...........................................
( دو روزی بود که اومده بودن جوجو و فقط دو روز دیگه وقت داشتن تا از این تعطیلات لذت ببرن )
(با سوار شدن امگا ماشین را روشن کرد و به سمت رستورانی که این جا زیادی معروف بود برن ؛ ماشین گوشه ای پارک کرد و به سمت رستوران رفتن و غذاشون سفارش دادن و همون جا خوردن )
-میگم بریم ساحل یه گشتی بزنیم ؟؟؟
+اره بدمم نمیاد
- ۱.۶k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط