{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق در دنده آخر

عشق در دنده آخر
پارت : ۱۴

صبح روز بعد، ساختمان شرکت JK Motors از همیشه شلوغ‌تر بود.
خبرنگارها پشت در اصلی جمع شده بودند.
دوربین‌ها مدام روشن و خاموش می‌شدند.
همه دنبال یک خبر داغ بودند.
کارمندها با نگرانی از کنارشان عبور می‌کردند.
شایعه‌ها خیلی سریع‌تر از حقیقت پخش شده بودند.

هانا با شلوار بگ کرم، بادی مشکی و بلیزر بلند کرم از ماشینش پیاده شد.
عینک آفتابی‌اش را روی چشم گذاشته بود.
کیف چرمی کوچکش را روی شانه انداخت.
همین که به ورودی نزدیک شد، صدای فلاش دوربین‌ها بلند شد.
چند خبرنگار هم‌زمان اسمش را صدا زدند.
او بدون توجه به راهش ادامه داد.

«خانم پارک، حقیقت داره با مدیرعامل JK Motors همکاری می‌کنید؟»
«رابطه شما با آقای جئون چیه؟»
«دلیل حضورتون در شرکت چیه؟»
سؤال‌ها یکی پس از دیگری مطرح می‌شدند.
اما هانا حتی یک کلمه هم جواب نداد.
نگاه مستقیمش فقط به در ورودی بود.

همان لحظه یک خودروی مشکی مقابل ساختمان توقف کرد.
جونگ کوک با کت‌وشلوار سرمه‌ای و کراوات مشکی از ماشین پیاده شد.
محافظ‌ها سریع اطرافش را گرفتند.
او با همان آرامش همیشگی وارد محوطه شد.
خبرنگارها این بار به سمت او هجوم بردند.
اما او هم سکوت کرد.

داخل لابی، هانا نفس راحتی کشید.
نگهبان درهای شیشه‌ای را بست.
صدای خبرنگارها دیگر به سختی شنیده می‌شد.
هانا رو به جونگ کوک گفت:
«انگار یه شبه معروف‌تر شدم.»
جونگ کوک خیلی ساده جواب داد:
«به این فضا عادت می‌کنی.»

آن دو وارد آسانسور اختصاصی شدند.
هانا دست به سینه ایستاده بود.
چند لحظه بعد صفحه گوشی‌اش روشن شد.
ده‌ها پیام از دوستان و همکارانش آمده بود.
همه فقط یک سؤال داشتند.
«واقعاً با مدیرعامل شرکت همکاری می‌کنی؟»

هانا گوشی را داخل کیفش گذاشت.
«خبرها خیلی سریع پخش شدن.»
جونگ کوک نگاهش را از صفحه آسانسور برنداشت.
«دیشب یکی عمداً این خبر رو منتشر کرده.»
هانا اخم کرد.
«یعنی دوباره کار همون آدمه؟»

جونگ کوک آرام سر تکان داد.
«کسی می‌خواد همه نگاه‌ها سمت ما باشه.»
در آسانسور باز شد.
هر دو وارد دفتر مدیرعامل شدند.
روی میز، چند روزنامه و تبلت قرار داشت.
همه تیترهای مشابهی داشتند.

هانا یکی از روزنامه‌ها را برداشت.
روی صفحه اول، عکس او و جونگ کوک چاپ شده بود.
تیتر بزرگی زیر عکس نوشته بود:
«همکاری پنهانی مدیرعامل JK Motors با قهرمان مسابقات!»
هانا با تعجب خندید.
«حداقل عکس خوب انتخاب کردن.»

جونگ کوک بدون تغییر حالت گفت:
«این خبر فقط شروعشه.»
بعد یکی از تبلت‌ها را روشن کرد.
چندین رسانه دیگر هم همان خبر را منتشر کرده بودند.
حتی بعضی‌ها از رابطه شخصی میان آن‌ها نوشته بودند.
هانا با بی‌حوصلگی روزنامه را روی میز انداخت.

در همان لحظه، در اتاق زده شد.
منشی وارد شد و پوشه‌ای آبی‌رنگ روی میز گذاشت.
«آقای جئون، هیئت‌مدیره منتظر شما هستند.»
جونگ کوک پوشه را برداشت.
بعد رو به هانا گفت:
«تو هم باید بیای.»

هانا با تعجب پرسید:
«من؟ توی جلسه هیئت‌مدیره؟»
جونگ کوک خیلی عادی پاسخ داد:
«از امروز عضو تیم ویژه این پرونده‌ای.»
«پس باید همه چیز رو از نزدیک بدونی.»
هانا شانه‌ای بالا انداخت و دنبالش راه افتاد.

چند دقیقه بعد، هر دو وارد سالن جلسات شدند.
همه مدیران با دیدن هانا سکوت کردند.
نگاه‌های سنگینی روی او ثابت مانده بود.
بعضی‌ها از حضورش راضی نبودند.
این موضوع از چهره‌هایشان مشخص بود.

یکی از مدیران میانسال از جایش بلند شد.
نگاهی تحقیرآمیز به هانا انداخت و گفت:
«آقای جئون، واقعاً قصد دارید یک مکانیک را وارد مهم‌ترین پرونده شرکت کنید؟»
سالن در سکوت فرو رفت.
هانا فقط لبخند کوتاهی زد.
جونگ کوک هنوز هیچ جوابی نداده بود.

«اما قبل از اینکه جونگ کوک چیزی بگوید، هانا جمله‌ای گفت که تمام اعضای هیئت‌مدیره را ساکت کرد...»

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارد.
دیدگاه ها (۱۰)

عشق در دنده آخرپارت : ۱۵ سالن جلسات در سکوت فرو رفته بود.همه...

عشق در دنده آخرپارت : ۱۶ صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود.اما س...

عشق در دنده آخرپارت : ۱۳ صدای آژیر خطر در تمام ساختمان پیچید...

تک‌پارتی | پیدام کردی...باران بی‌وقفه روی شیشه‌های کافه می‌ر...

عشق در دنده آخرپارت : ۸ ساعت دقیقاً هشت شب بود.ماشین قرمز ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط