{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تک‌پارتی | پیدام کردی...

تک‌پارتی | پیدام کردی...

باران بی‌وقفه روی شیشه‌های کافه می‌رقصید و من مثل همیشه منتظرش بودم.
جیمین هیچ‌وقت دیر نمی‌کرد، اما آن روز خبری از او نبود.
نگاهم مدام بین ساعت و درِ ورودی می‌چرخید.
با خودم هزار بهانه برای دیر کردنش ساختم.
تا اینکه تلویزیون کافه روی یک خبر فوری رفت.
و همان یک تصویر، تمام دنیایم را زیر و رو کرد.

گوینده با صدایی جدی از درگیری بزرگ میان چند باند مافیایی حرف می‌زد.
دوربین روی مردی با کت مشکی و چهره‌ای سرد زوم کرد.
قلبم برای چند ثانیه از تپش ایستاد.
آن مرد... جیمین بود.
همان کسی که هر شب با لبخند برایم گل می‌آورد.
همان مردی که گفته بود هیچ‌وقت اشکم را نمی‌بیند.

دستانم بی‌اختیار لرزیدند و گوشی از بین انگشتانم افتاد.
تمام خاطراتمان از جلوی چشمم رد شد.
همه چیز واقعی بود یا فقط یک دروغ زیبا؟
چطور ممکن بود عاشق رئیس یک مافیا شده باشم؟
نفسم بند آمده بود و دیگر چیزی نمی‌شنیدم.
فقط تصویر سرد چشمانش جلوی چشمانم مانده بود.

همان شب بدون اینکه حتی یک پیام برایش بگذارم، شهر را ترک کردم.
شماره‌ام را عوض کردم و خانه‌ای کوچک اجاره کردم.
به همه گفتم گذشته‌ام را فراموش کرده‌ام.
اما مگر می‌شد عشق را جا گذاشت؟
هر شب خوابش را می‌دیدم و با گریه بیدار می‌شدم.
دلتنگی از ترس هم دردناک‌تر بود.

ماه‌ها گذشت و کم‌کم فکر کردم دیگر پیدایم نمی‌کند.
زندگی آرامی برای خودم ساخته بودم.
در یک کتاب‌فروشی مشغول کار شده بودم.
لبخند می‌زدم، اما ته دلم همیشه خالی بود.
انگار چیزی را جا گذاشته بودم.
چیزی که اسمش جیمین بود.

یک عصر بارانی زنگ بالای در به صدا درآمد.
طبق عادت سرم را بالا آوردم تا مشتری را ببینم.
اما همان لحظه نفس در سینه‌ام حبس شد.
جیمین روبه‌رویم ایستاده بود.
خسته‌تر از همیشه... اما با همان نگاه همیشگی.
نگاهی که هیچ‌وقت فراموشش نکرده بودم.

بی‌اختیار چند قدم عقب رفتم.
با صدایی لرزان گفتم: «چطور... پیدام کردی؟»
لبخند تلخی روی لبش نشست.
گفت: «هیچ جای دنیا نیست که نتونم پیدات کنم.»
اشک در چشمانم حلقه زد.
اما هنوز از حقیقتش می‌ترسیدم.

فریاد زدم: «تمام این مدت بهم دروغ گفتی!»
نگاهش را از من نگرفت.
آرام جواب داد: «آره... چون نمی‌خواستم ازم بترسی.»
گفتم: «تو رئیس مافیایی...»
برای اولین بار سرش را پایین انداخت.
سکوتش از هر اعترافی سنگین‌تر بود.

جیمین اسلحه‌اش را از پشت کمرش بیرون آورد.
خشابش را خالی کرد و آرام روی میز گذاشت.
بعد چند قدم عقب رفت تا احساس امنیت کنم.
گفت: «از روزی که رفتی حتی یک گلوله هم شلیک نکردم.»
«فقط دنبال راهی بودم که از اون زندگی بیرون بیام.»
«چون فهمیدم بدون تو، همه اون قدرت بی‌ارزشه.»

اشک روی گونه‌هایم جاری شد.
با بغض پرسیدم: «برای چی؟»
لبخند محوی زد و گفت: «برای اینکه دوستت دارم.»
«نه مثل یه رئیس...»
«نه مثل یه آدم خطرناک...»
«مثل مردی که آینده‌ش فقط با تو معنا پیدا می‌کنه.»

در همان لحظه صدای ترمز چند ماشین خیابان را پر کرد.
افراد مسلح یکی‌یکی پیاده شدند.
همه با احترام روبه‌روی جیمین ایستادند.
یکی از آن‌ها گفت: «رئیس، وقت برگشتنه.»
اما جیمین حتی به سمتشان نگاه هم نکرد.
تمام حواسش فقط به من بود.

آرام دستش را به سمتم دراز کرد.
گفت: «اگه بیای، برای همیشه از اون دنیا می‌رم.»
«اگه نیای، همین الان برمی‌گردم و دیگه مزاحمت نمی‌شم.»
نگاهش پر از التماس بود، نه غرور.
برای اولین بار رئیس مافیا را ندیدم.
فقط مردی را دیدم که عاشق بود.

با تردید دستم را داخل دستش گذاشتم.
چشمانش از خوشحالی برق زد.
افرادش با ناباوری به ما نگاه می‌کردند.
جیمین حلقه‌ای ساده از جیبش بیرون آورد.
حلقه را آرام در انگشتم گذاشت.
و زیر لب گفت: «این بار فقط مال همدیگه‌ایم.»

سرم را روی سینه‌اش گذاشتم و صدای قلبش را شنیدم.
دیگر از گذشته نمی‌ترسیدم.
چون می‌دانستم عشق، حتی تاریک‌ترین آدم‌ها را هم تغییر می‌دهد.
باران هنوز می‌بارید، اما این بار سرد نبود.
انگار آسمان هم شروع دوباره‌ی ما را جشن گرفته بود.
و من فهمیدم بعضی آدم‌ها، خانه‌ی قلبت هستند؛ حتی اگر تمام دنیا از آن‌ها بترسد.

«گاهی عشق، پایانِ یک زندگی تاریک نیست... آغازِ نوری است که حتی سیاه‌ترین شب‌ها را هم شکست می‌دهد.»

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۳)

https://wisgoon.com/lavender_10بانو فالوشه🌿🌿🌿

شخصیت های سایه های کلاغ آوا دختری ۲۲ ساله، باهوش، جسور اما ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط