🖤My little girl~»
🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part
به دستام زل زدم... میلرزیدم... چیزی که قصد کرده بودم، برام زیادی بود...
همونطور که خواستن جونگکوک زیادی بود...
فکر میکردم میتونم نجاتش بدم... من... گند زدم!
هق هق کردم: جونگکوک... تو منو نجات دادی... تو منو بزرگ کردی... تو به زندگیم معنا دادی... ولی من برات چکار کردم؟:) 💔
پوزخند زدم... از من ب درد نخور تر هم داریم!؟
یهو گوشیم زنگ خورد... جیهای بود!!!
جواب دادم: بله؟
جیهای با صدای اروم و لحن تلخی گفت: بلاخره جواب دادی...
سرمو انداختم پایین: ببخشید...حالم اصلا خوب نیست!
جیهای بغض داشت:همه چیز خوبه؟
لرزیدم: نه...
جیهای: چرا!؟
اب دهنمو بزور قورت دادم: جونگکوک... بهش حمله کردن... چند روزه که بیمارستانه!
جیهای بدون هیچ حسی گفت: کدوم بیمارستانه!؟
ادرس بیمارستانو بهش گفتم... ولی نمیدونم چرا میخواست!
ادامه داد: از لیا خبر داری...!؟
و بعد... چیزی گفت که...
بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم... لباسمو عوض کردم...
از پله ها پایین رفتم...
خدمتکار ها و محافظا، یکی یکی ازم میپرسیدن: بانو کجا دارید میرید!؟
... چی میگید!؟
از عمارت پا به بیرون گذاشتم... رفتم بازداشتگاه!
پلیس منو با تعجب نگاه میکرد...
لب زدم: اون... دختر... رو... دستگیر... ک... ک... ر.... د... ی
پلیسه کمک کرد بشینم: اروم باش دختر! دستو پات داره میلرزه!!
جدی توی چشماش نگاه کردم: من میخوام اون رو اعدامش کنید! نه نه... میخوام اول شکنجه ش بدید بعد بکشیدش!!!
پلیس پرسید: کیو میگی!؟ چیشده؟؟؟ درست حرف بزن بفهمم!
دستمو مشت کردم...: فیونا... همونی که
جونگکوک رو...!
_فیونا! اون دختر هنوز اعتراف نکرده! و... گفتی جونگکوک...!؟ جونگکوک کیه...؟ اون تحت تعقیبه... درسته؟ با فیونا همدسته!؟؟
سریع گفتم: نه نهه من نگفتم جونگکوک!
پلیس اخم کرد: ک اینطور
نفس محکمی کشیدم: فقط یه چیزی درباره ی همدست اون دختر میدونم... برادرش!!!
و.... هرچیز درباره ی اون مرد مشکوک میدونستم گفتم...!
و بعد راه افتادم به سمت بیمارستان...
لیا... رفیقم...
خدای من... نه... امکان نداره... جونگکوک... میدونم که از قصد اینکارو نکردی... مگه نه!؟
دوباره به گریه افتادم... خدااا؟؟؟؟ چرا داره اینجوری میشهههه؟؟؟؟
وارد بیمارستان شدم... یه مرد اومد جلوم: همراه اقای جئون؟
سرتکون دادم... بگو که بهوش اومده...!
با یه لبخند مشکوک و اشنا گفت: حالش بدتر شده و امکان داره جونشو از دست بده!
احساس کردم قلبم از کار ایستاد...
حالم داشت بهم میخورد... نمیدونم چرا راه افتادم به سمت پشت بوم...
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part
به دستام زل زدم... میلرزیدم... چیزی که قصد کرده بودم، برام زیادی بود...
همونطور که خواستن جونگکوک زیادی بود...
فکر میکردم میتونم نجاتش بدم... من... گند زدم!
هق هق کردم: جونگکوک... تو منو نجات دادی... تو منو بزرگ کردی... تو به زندگیم معنا دادی... ولی من برات چکار کردم؟:) 💔
پوزخند زدم... از من ب درد نخور تر هم داریم!؟
یهو گوشیم زنگ خورد... جیهای بود!!!
جواب دادم: بله؟
جیهای با صدای اروم و لحن تلخی گفت: بلاخره جواب دادی...
سرمو انداختم پایین: ببخشید...حالم اصلا خوب نیست!
جیهای بغض داشت:همه چیز خوبه؟
لرزیدم: نه...
جیهای: چرا!؟
اب دهنمو بزور قورت دادم: جونگکوک... بهش حمله کردن... چند روزه که بیمارستانه!
جیهای بدون هیچ حسی گفت: کدوم بیمارستانه!؟
ادرس بیمارستانو بهش گفتم... ولی نمیدونم چرا میخواست!
ادامه داد: از لیا خبر داری...!؟
و بعد... چیزی گفت که...
بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم... لباسمو عوض کردم...
از پله ها پایین رفتم...
خدمتکار ها و محافظا، یکی یکی ازم میپرسیدن: بانو کجا دارید میرید!؟
... چی میگید!؟
از عمارت پا به بیرون گذاشتم... رفتم بازداشتگاه!
پلیس منو با تعجب نگاه میکرد...
لب زدم: اون... دختر... رو... دستگیر... ک... ک... ر.... د... ی
پلیسه کمک کرد بشینم: اروم باش دختر! دستو پات داره میلرزه!!
جدی توی چشماش نگاه کردم: من میخوام اون رو اعدامش کنید! نه نه... میخوام اول شکنجه ش بدید بعد بکشیدش!!!
پلیس پرسید: کیو میگی!؟ چیشده؟؟؟ درست حرف بزن بفهمم!
دستمو مشت کردم...: فیونا... همونی که
جونگکوک رو...!
_فیونا! اون دختر هنوز اعتراف نکرده! و... گفتی جونگکوک...!؟ جونگکوک کیه...؟ اون تحت تعقیبه... درسته؟ با فیونا همدسته!؟؟
سریع گفتم: نه نهه من نگفتم جونگکوک!
پلیس اخم کرد: ک اینطور
نفس محکمی کشیدم: فقط یه چیزی درباره ی همدست اون دختر میدونم... برادرش!!!
و.... هرچیز درباره ی اون مرد مشکوک میدونستم گفتم...!
و بعد راه افتادم به سمت بیمارستان...
لیا... رفیقم...
خدای من... نه... امکان نداره... جونگکوک... میدونم که از قصد اینکارو نکردی... مگه نه!؟
دوباره به گریه افتادم... خدااا؟؟؟؟ چرا داره اینجوری میشهههه؟؟؟؟
وارد بیمارستان شدم... یه مرد اومد جلوم: همراه اقای جئون؟
سرتکون دادم... بگو که بهوش اومده...!
با یه لبخند مشکوک و اشنا گفت: حالش بدتر شده و امکان داره جونشو از دست بده!
احساس کردم قلبم از کار ایستاد...
حالم داشت بهم میخورد... نمیدونم چرا راه افتادم به سمت پشت بوم...
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
- ۴۹۳
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط