فصل اول سکوت فریاد
فصل اول: سکوتِ فریاد
#part1
باران بیامان بر شیشههای بلند عمارت قدیمی خانواده پارک میکوبید و انعکاس نور چراغهای خیابان در آسفالت خیس، تصویری وهمآلود میساخت. اما در داخل عمارت، سکوتی سنگینتر از هر مصیبتی حکمفرما بود؛ سکوتی که فریادهای خاموش دهها قربانی را در خود پنهان کرده بود. کارآگاه **جئون جونگکوک**، مردی جوان با چشمانی نافذ و چهرهای مصمم که هنوز ردّ جوانی بر آن نمایان بود، با قدمهایی محتاطانه از میان سیمهای زرد رنگی که صحنه جرم را محصور کرده بودند، عبور کرد. هوای سرد و نمزدهی پاییز، بوی تند مواد ضدعفونیکننده و اندکی فلز را با خود به مشامش میرساند؛ بوی ناخوشایندِ پایان.
**جونگکوک**، تازه دو سال بود که به دایره جنایی منتقل شده بود، اما پروندههایی که به او سپرده میشد، همیشه از پیچیدگی خاصی برخوردار بودند. دقت نظر و تواناییاش در دیدن جزئیاتی که دیگران نادیده میگرفتند، او را از همکارانش متمایز میکرد. اما پرونده **قتل عام خانواده پارک**، چیزی فراتر از یک پرونده معمولی بود. وقتی گزارش اولیه را خوانده بود، مو بر تنش سیخ شده بود. یک شب، تمام اعضای یک خانواده مرفه و بانفوذ، به طرز فجیعی سلاخی شده بودند. تنها، و شاید عجیبترین نکته، **هایون** بود؛ دختر کوچک خانواده، که در گاوصندوق اتاق مطالعه پدربزرگش پیدا شده بود. زنده. با زخمی عمیق بر بازو.
همانطور که به سمت ورودی اصلی عمارت قدم برمیداشت، چهرهی **هایون** در ذهنش نقش بست. دختری که قرار بود آخرین قربانی باشد، اما به طرز معجزهآسایی نجات یافته بود. چه چیزی او را نجات داد؟ آیا او شاهد قتل عام بوده؟ خاطرات او، کلید حل این معما بود. اما **جونگکوک** میدانست که دسترسی به **هایون**، خود داستانی دیگر است. دختری که شاید وحشتناکترین صحنهها را در ذهن کوچک خود ثبت کرده باشد، اکنون در آغوش غم و سکوت به سر میبرد.
با ورود به سالن اصلی، با صحنهای روبرو شد که حتی تصور آن نیز دشوار بود. بقایای پراکندهی زندگیِ خانوادهی پارک، در هر گوشه به چشم میخورد. اما تمرکز **جونگکوک** بر روی نقطهای بود که تیم پزشکی قانونی، فعالیتشان را به پایان رسانده و آمادهی انتقال اجساد بودند. او به سمت اتاق مطالعهی پدربزرگ، جایی که **هایون** پیدا شده بود، هدایت شد. درِ سنگینِ گاوصندوق، پشت قفسه کتاب ها سنگین و کهنه، نیمهباز بود و فضای کوچک و تنگ داخل آن، گواهی میداد که **هایون** برای بقا، به چه پناهگاهی متوسل شده بود.
کارآگاه **جئون جونگکوک** نفس عمیقی کشید. این پرونده، فقط یک جنایت نبود؛ سرآغاز سفری به درون اعماق تاریک یک خانواده و شاید، آغاز رابطهای ناخواسته و پیچیده بین او و تنها بازماندهی این تراژدی بود. رابطهای که میتوانست هم نجاتبخش باشد و هم خطرناک.
#داستان #نویسندگی #شیپ #فیک #بی_تی_اس_آرمی #جئون-جونگکوک
#part1
باران بیامان بر شیشههای بلند عمارت قدیمی خانواده پارک میکوبید و انعکاس نور چراغهای خیابان در آسفالت خیس، تصویری وهمآلود میساخت. اما در داخل عمارت، سکوتی سنگینتر از هر مصیبتی حکمفرما بود؛ سکوتی که فریادهای خاموش دهها قربانی را در خود پنهان کرده بود. کارآگاه **جئون جونگکوک**، مردی جوان با چشمانی نافذ و چهرهای مصمم که هنوز ردّ جوانی بر آن نمایان بود، با قدمهایی محتاطانه از میان سیمهای زرد رنگی که صحنه جرم را محصور کرده بودند، عبور کرد. هوای سرد و نمزدهی پاییز، بوی تند مواد ضدعفونیکننده و اندکی فلز را با خود به مشامش میرساند؛ بوی ناخوشایندِ پایان.
**جونگکوک**، تازه دو سال بود که به دایره جنایی منتقل شده بود، اما پروندههایی که به او سپرده میشد، همیشه از پیچیدگی خاصی برخوردار بودند. دقت نظر و تواناییاش در دیدن جزئیاتی که دیگران نادیده میگرفتند، او را از همکارانش متمایز میکرد. اما پرونده **قتل عام خانواده پارک**، چیزی فراتر از یک پرونده معمولی بود. وقتی گزارش اولیه را خوانده بود، مو بر تنش سیخ شده بود. یک شب، تمام اعضای یک خانواده مرفه و بانفوذ، به طرز فجیعی سلاخی شده بودند. تنها، و شاید عجیبترین نکته، **هایون** بود؛ دختر کوچک خانواده، که در گاوصندوق اتاق مطالعه پدربزرگش پیدا شده بود. زنده. با زخمی عمیق بر بازو.
همانطور که به سمت ورودی اصلی عمارت قدم برمیداشت، چهرهی **هایون** در ذهنش نقش بست. دختری که قرار بود آخرین قربانی باشد، اما به طرز معجزهآسایی نجات یافته بود. چه چیزی او را نجات داد؟ آیا او شاهد قتل عام بوده؟ خاطرات او، کلید حل این معما بود. اما **جونگکوک** میدانست که دسترسی به **هایون**، خود داستانی دیگر است. دختری که شاید وحشتناکترین صحنهها را در ذهن کوچک خود ثبت کرده باشد، اکنون در آغوش غم و سکوت به سر میبرد.
با ورود به سالن اصلی، با صحنهای روبرو شد که حتی تصور آن نیز دشوار بود. بقایای پراکندهی زندگیِ خانوادهی پارک، در هر گوشه به چشم میخورد. اما تمرکز **جونگکوک** بر روی نقطهای بود که تیم پزشکی قانونی، فعالیتشان را به پایان رسانده و آمادهی انتقال اجساد بودند. او به سمت اتاق مطالعهی پدربزرگ، جایی که **هایون** پیدا شده بود، هدایت شد. درِ سنگینِ گاوصندوق، پشت قفسه کتاب ها سنگین و کهنه، نیمهباز بود و فضای کوچک و تنگ داخل آن، گواهی میداد که **هایون** برای بقا، به چه پناهگاهی متوسل شده بود.
کارآگاه **جئون جونگکوک** نفس عمیقی کشید. این پرونده، فقط یک جنایت نبود؛ سرآغاز سفری به درون اعماق تاریک یک خانواده و شاید، آغاز رابطهای ناخواسته و پیچیده بین او و تنها بازماندهی این تراژدی بود. رابطهای که میتوانست هم نجاتبخش باشد و هم خطرناک.
#داستان #نویسندگی #شیپ #فیک #بی_تی_اس_آرمی #جئون-جونگکوک
- ۱۴۲
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط