{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل دوم چهار راهی حقیقت

فصل دوم: چهار راهیِ حقیقت
#part2

هوا هنوز بوی باران شب گذشته را داشت. آسمان خاکستری، عمارت خاموش خانواده پارک را در دل خود فرو برده بود؛ انگار هیچ‌کس جرأت نداشت نام این مکان را بر زبان بیاورد. کارآگاه **جئون جونگکوک** در میان این سکوت سنگین، تحقیقاتش را آغاز کرد.
**جونگکوک** وارد سالن اصلی شد. لکه‌های خونِ خشک شده روی فرش دست‌باف، خطی شکسته و کشیده را تشکیل داده بود؛ انگار یکی از قربانیان تلاش کرده بود به سمت در خروجی فرار کند.
او خم شد و با دقت روی زمین را بررسی کرد. در میان لکه‌ها، ذره‌ای سفید و ریز پیدا کرد؛ یک پر کوچک. سفید و لطیف، انگار از لباسی پاره شده باشد. اما لباس کدام قربانی؟ یا شاید… قاتل؟

چند قدم جلوتر، قاب عکسی افتاده بود؛ عکس خانوادگی. اعضای خانواده پارک، همه با لبخندهای مصنوعی. **هایون** هم در گوشه‌ای ایستاده بود، تک‌افتاده، کمی دورتر از بقیه. **جونگکوک** از همان ابتدا فهمیده بود این خانواده ظاهر آرامی داشت اما زیر آن، ترک‌هایی عمیق پنهان شده بود.

گزارش پزشکی قانونی نشان می‌داد که قتل‌ها با دقت و قدرت انجام شده‌اند، بدون نشانه‌ای از عجله یا شتاب‌زدگی. این قتل عام… احساسی نبود. حساب‌شده بود.

کارآگاه **جئون جونگکوک** وارد اتاقی شد که **هایون** در آن تحت مراقبت بود. پشت پنجره ایستاده بود؛ شانه‌های ظریفش لرزش خفیفی داشت.
وقتی **جونگکوک** آرام صدایش زد، دخترک سرش را برگرداند. چشمان **هایون** گویی تمام تاریکی دنیا را در خود حبس کرده بود.

«خانم پارک… می‌خوام کمکتون کنم. لطفا بنشینید تا باهاتون صحبت کنم.»

او واکنشی نشان نداد. فقط لحظه‌ای لبش لرزید و بعد آرام روی صندلی نشست. دستش روی بازوی بانداژ شده‌اش رفت، جایی که زخمی عمیق یادگاری آن شب بود.

بعد از چند دقیقه سکوت، صدای خش‌دار و آرامش شنیده شد:
«…صداشو شنیدم… می‌گفت اسم منو می‌دونه.»

**جونگکوک** مکث کرد.
«قاتل؟»

**هایون** سرش را آهسته تکان داد.
«گفت… نوبت من آخره.»

نفس **جونگکوک** تنگ شد. این جمله دقیقاً همان چیزی بود که در گزارش شب حادثه نبود. حقیقت تازه‌ای آشکار شده بود:
قاتل با او *صحبت* کرده بود.
«بعدش چه اتفاقی افتاد؟»
**هایون** مکث کرد. وقایع آن شب وحشتناک در ذهنش مرور شد که باعث شد لحظه‌ای مردمک چشمانش گشاد شود. به کارآگاه نگاه کرد. مطمئن نبود می‌شود بهش اعتماد کرد یا نه پس فقط گفت:
«حمله عصبی بهم دست داد و دیگه چیزی یادم نیست...»

---

کارآگاه **جونگکوک**، وقتی اتاق **هایون** را ترک کرد، ذهنش لحظه‌ای به چاله‌ای تاریک سقوط کرد.
سال‌ها قبل، او هم تنها بازمانده یک حادثه بود. برادرش در یکی از پرونده‌های جنایی کشته شده بود؛ قتلی که هرگز حل نشد.
همان روز، کارآگاه شد.
نه برای عدالت…
برای انتقام از ناتوانی خودش.

اکنون، وقتی نگاه **هایون** را می‌دید، همان نگاه خودش را در کودکی می‌دید:
ترس، تنهایی… و نیاز به یک نفر.

شاید به همین دلیل بود که این پرونده بیش از اندازه برایش مهم شده بود.
----

بعد از اینکه کارآگاه اتاقش را ترک کرد، برگشت و به پنجره خیره شد و به اتفاقات وحشتناک آن شب فکر کرد.
[صدای ضربه‌ای محکم به در، **هایون** را از خواب پرانده بود. چراغ‌ها خاموش شده و راهرو در تاریکی فرو رفته بود. وقتی قدم از اتاق بیرون گذاشت، سایه‌ای سیاه از کنار دیوار عبور کرد. برق چاقو زیر نور اندک آشپزخانه درخشید. صدای جسدی که بر زمین می‌افتاد، او را به سمت عقب هل داد. در تاریکی می‌توانست جسدهای خانواده‌اش را که به طرز فجیعی سلاخی شده بودند، ببیند.

فرار کرد. نفس‌هایش تند شده بود.
«**هایون**…»
صدا از پشت سرش آمد.
نرم، آرام، و ترسناک.

پاهایش بی‌اختیار او را به سمت اتاق مطالعه پدربزرگ کشاند. گاوصندوق باز بود… یا شاید یکی آن را باز گذاشته بود؟
دست‌های لرزانش در را کشید و در تاریکی فشرده پنهان شد.

آخرین چیزی که شنید، صدای آرام گام‌های قاتل بود…
و سپس سکوت.

حمایت: ۵ تا لایک❤ و ۵ تا کامنت⌨️
#داستان #نویسندگی #شیپ #فیک #بی_تی_اس_آرمی #جئون_جونگکوک
دیدگاه ها (۰)

فصل اول: سکوتِ فریاد #part1باران بی‌امان بر شیشه‌های بلند ع...

«سکوت فریاد» داستانی است که در آن، گناه و عشق در دل تاریکی ب...

در نهایت باید در لحظه زندگی کرد. اگر در گذشته غرق شوی،آینده ...

بانو های قشنگم ✨ یکی از اعضای انجمنمون شعر می‌نویسه که واقعا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط