{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو ای آهوی من کجا می گریزی

تو ای آهوی من کجا می گریزی
چه کردم که بی اعتنا می گریزی

خدا خواست پیوند عشق تو با من
زمن ، یا ز کار خدا می گریزی

چرا گرم خواندی ، چرا سرد راندی ؟
چرا لطف کردی ، چرا می گریزی ؟

نداری چو تاب وفا ، رو بپوشی
ندانی چو قدر مرا می گریزی

نگویم دگر از محبت نگویم
چو طفل مریض از دوا می گریزی

به بیگانه بودن عزیزم گرفتی
چو اکنون شدم آشنا می گریزی

بمن همچنان با قضا می ستیزی
ز من همچنان کز بلا می گریزی

چو با خنده گویم برو ، دل ربائی
چو با گریه گویم بیا ، می گریزی

ز دست من آنگونه ، کز دست کودک
چو پروانه ای بی صدا می گریزی

بمن عشق درد و بلا می پسندد
ز من بهر چه ای بلا می گریزی

ز چشم من ای من بقربان چشمت
چنان قطره اشکها ، می گریزی

فدای گریز و ستیز تو گردم
که چون کبک ، شیرین ادا می گریزی
دیدگاه ها (۳)

ز جام ساقی باقی چو خورده‌ای تو دلاکه لحظه لحظه برآری ز عربده...

نه در عقلم نه مدهوشمنه آرامم نه می جوشمفقط تنهای تنهایمنه می...

شبی که آوای نی تو شنیدمچو آهوی تشنه پی تو دویدمدوان دوان تا ...

شبی که آواز نی تو شنیدمچو آهوی تشنه پی تو دویدمدوان دوان تا ...

ای پرده در پرده بنگر که چه‌ها کردیدل بردی و جان بردی این جا ...

مگر با ما سر یاری نداری؟ که ما را در مشقت میگذاری؟چرا در رخ ...

مگر با ما سر یاری نداری؟ که ما را در مشقت میگذاری؟چرا در رخ ...

استوری عاشقانه تنها با گلها

شبی که آواز نی تو شنیدمچو آهوی تشنه پی تو دویدمدوان دوان تا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط