{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

جادویی عشق part ۷۱

جادویی عشق part ۷۱

ضربه اي به در زدم و رفتم داخل کلافه و اشفته به نظر میرسید.

كمي با پاي مصدومم یه جوري به زور تعظیم کردم.

خیره نگاهم کرد و گفت: تو سالم بودي تعظیم نمیکردی.. حالا با این

پات براي من با ادب شدي؟

سعی کردم لبخند نزنم و گفتم با ادب بودم

جدي به جلوي میزش تکیه داد و گفت یه زن توي شهره..

تند نگاش کردم

خشك گفت : غیر مستقیم اطلاعاتش رو در آوردم داره دنبال یه دختر

میگرده ..که مشخصاتش خیلی به تو میخوره

ضربان قلبم بالا رفت.

هول گفتم کیه؟ اسمش چیه؟ چه شکلیه؟

اخم کرد و جدی گفت نمیدونم

اشفته گفتم: خوب کجا زندگی میکنه؟ باید برم سراغش نه؟

خیره نگاهم کرد.

گنگ گفتم: چیه؟

وی براي رفتن انقدر عجله داري؟

وا رفتم.

وی انقدر مهمان نوازیمون بد بوده؟

دهن باز کردم که عصبی گفت اره اولش بد بود... اما الان چي؟ چي

کمتر از اميلي كه بانوي كوچیك این عمارته داشتی؟

درمونده و با بغض دهن باز کردم که بگم چقدر خوبن و چقدر بهم

درمونده و با بغض دهن باز کردم که بگم چقدر خوبن و چقدر بهم محبت دارن و قضیه اونا نیستم ولی تلخ دستش رو بالا گرفت و نگاه ازم کند و تلخ گفت: فرداشب براي شام دعوتش کردم عمارت.. و جدي رفت لب پنجره و بهم پشت کرد.
چيزي ناراحتتون کرده؟

خشك گفت:نه..

دستاشو پشتش قفل کرد و گفت فقط میخواستم همینو بگم میتونی بري.

اروم گفتم مهمان نوازي شما حرف نداشته..من.. من هيچي

ندارم. واقعا شما... اشک تو چشمم حلقه زد. من چمه؟

آشفته گفتم فقط من باید برم..

همونجور پشت بهم تلخ گفت برو برو جایی که قلبت اونجاست.. قلبم ؟

حس کردم تمام وجودم فرو ریخت.

داشتم خفه میشدم فضاي اتاقش خيلي سنگين شده بود برام..

اروم رو برگردوندم و تند اتاق زدم بیرون.

تمام شب رو خوابم نبرد.

با توانی سست شده تلاش میکردم تمرین جادو کنم.. مدام به خودم تلقین میکردم که باید قدرتم رو جمع کنم و زیرلب تکرار میکردم باید برم من باید از اینجا برم برم خونه برم پیش مامان نفس، بابا رایان پیش افشین..سر زندگي واقعيم..

جایی که بهش تعلق دارم و جایی که قلبم.. قلبم ؟؟

چشمامو بستم ادامه جمله بي اختيار روي زبونم نمیومد.

تمام روز رو با از استرس شدید و اشفتگی گذرونده بودم.. اميلي هم شنیده بود که مهمان امشب میتونه یکی از اقوامم باشه و کمکم میکنه برم و این دمغش کرده بود.

تمام روز توي خودش بود و برام قیافه میگرفت ولي خودم اونقدر

اضطراب و تشویش داشتم که نمیتونستم به اون برسم.

يعني مامان بود؟

با صداي جورج که اعلام کرد مهمانمون رسیده هول از جا پریدم و

سریع دویدم جلوي در..

دل تو دلم نبود. بالاي پله ها ایستادم..

وی و اميلي هم اومدن کنارم...

با استرس جلوي لباسم رو توی مشتم گرفتم

نگاه وی اومد روم و خیره شد بهم.. عصبي بود.. عصبي،جدي،خشك..

حس میکردم اونم به اندازه من استرس داره.. این چشه؟

کالسکه جلومون ایستاد

تمام وجودم چشم شده بود و زل زده بود به کالسکه..

جورج در کالسکه رو براش باز کرد و با احترام خم شد..

مشوش سرمو کج و اینور و اونور کردم تا ببینمش..

با لباس خيلي شيك مشكي، طوسي.. در حاليکه لباس رو بلند کرده بود و سرش پایین بود اروم بلند شد و سمت پله هاي کالسکه اومد..

واي خدا!.. انگار زمان رفته بود رو دور آهسته..

همه چیز اسلوموشن شده بود و داشت خفه ام میکرد.

از استرس و اضطراب تمام تنم یخ کرده بود.

با تشویش به موهاش که تنها چیزی بود که ازش دیده میشد زل

زدم. تمام شوقم يك دفعه نابود شد و جاش رو غم عجيب و عميقي

گرفت. خبري از موهای قرمز و قشنگ مامان فریا نبود

موهاش مشکي بود.. موهاي مشكي براق و صاف و چتري.

نرم پله ها رو طي کرد و اروم سرشو بلند کرد

قلبم ریخت.. با شوك خيلي شديدي دستامو مشت کردم نفسم بند اومد و تند تند و مقطع نفس کشیدم..

حس میکردم قلبم داره میاد توی دهنم..

اشك توي چشمام جمع شد.. خودش بود. من اشتباه نمیکنم..

حتي بعد اين همه سال دوری و ندیدنش هنوز تصوريش توي ذهنم

بود..توي ذهنم حك شده بود.. خود خودش بود

جوان و زیبا با موهاي چتري مشكي ،براق چشماي سبز،پوست سفید و زیباش..

و لبخند بي همتا و غريبي که با مهرباني تمام به صورتم پاشیده شد.

خودش بود.. عمه ماريا.. عمه واقعیم، خواهر بابا مايكل

به صورتم خیره شد و به سختی نفسم رو پایین دادم و بهت زده دست

روي دهنم گذاشتم.
دیدگاه ها (۲)

جادویی عشق part ۷۲بهت زده و سنکوب کرده خیره بودم به عمه ماري...

جادویی عشق part ۷۳دستم از بوسه داغش داشت آتیش میگرفت نرم منو...

.جادویی عشق part ۷۰دست امیلی رو پشتش گرفت و كمك كرد پا روي پ...

جادویی عشق part ۶۹صبح شده بود. اروم بلند شدم. چيزي روي سينه ...

جادویی عشق part 28 و يه تيكه كيك جلوي دهنش بردم. نخورد. اخم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط