{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جادویی عشق part 28

جادویی عشق part 28


و يه تيكه كيك جلوي دهنش بردم. نخورد.

اخم کردم و گفتم یالا اگه بخوریش قول میدم کلش رو

ميخوري. خندید و گفت هر روز از این کیک میپزن و مطمین باش

هیچ وقت کلشو نمیخورم

هر روز که دوست خوبي مثل من کنارت نیست.. خیره شد بهم و :گفت دوست؟ تو جدي جدي

ميتوني دوست من باشي؟ بله دوست.. فك كردي

و تند كيك رو گذاشتم تو دهنش و دست زدم و گفتم:اخ

جووون خورد با خنده خورد و گفت تو اشتهاي ادم رو باز ميكني..

خندیدم و گفتم: عالیه.. اونم تند شروع کرد به خوردن این دختر..حس خوبي بهم میداد..

خيلي كم ميشناختمش ولی حس خواهر بزرگه بودن بهم میداد..

ابهتش رو دوباره به دست آورد و جدي گفت:بهتره حدت رو بدوني.. تو فقط يه خدمتكاري..نميتوني دوست من

باشي.. بهم برنخورد. برعکس...

نرم خندیدم و سرمو به سرش نزديك كردم و گفتم اگه اینطور فکر کنی تا اخر عمرت تنها ميموني

دوشيزه اميلي..تنهايي ترسناکه نیست؟ اینکه نتوني حرفاي دلت رو به يکي بگي، نتوني باهاش بخندي و شاد باشينتوني دوران غمت رو با یه همراه طي كني..

عمیق نگام کرد. مطمینم قبلا هم به این قضیه فکر کرده بود و میترسید که

تنها بمونه..دستش رو گرفتم و گفتم دارايي ادم دوستاش رو تعيين نمیکنه.. قلب ادم تعيين ميكنه..و تو خيلي جووني براي تنها

بودن دقیق نگام کرد. چشمکی زدم و گفتم هرکسی به یه دوست خوب مثل من نیاز داره. و انگشت کیکیم رو روي بينيش زدم.

شوکه و متعجب به بینیش نگاه کرد.

خندیدم و گفتم دوشیزه اميلي...اسون بگير..زندگي

اونقدرها هم سخت نیست.

لبخندي روي لبش نقش بست که به خنده تبدیل شد. منم خندیدم.

در سالن باز شد. خيلي سريع خنده ام رو جمع کردم و از جام بلند شدم و

وایستادم. جناب وی با دیدن چهره خندون اميلي لحظه اي جلوي در تعلل کرد و بعد اروم جلو اومد. سوده و منعجب به بینیس نگاه

خندیدم و گفتم دوشیزه اميلي...اسون بگير..زندگي

اونقدرها هم سخت نیست.لبخندي روي لبش نقش بست که به خنده تبدیل شد. منم خندیدم. در سالن باز شد.

خيلي سريع خنده ام رو جمع کردم و از جام بلند شدم و

وایستادم. جناب وی با دیدن چهره خندون اميلي لحظه اي جلوي

در تعلل کرد و بعد اروم جلو اومد.

اميلي خندون نگام کرد. تند به بینیش اشاره کردم سریع با دستمال پاکش کرد.

وی با اخم جلوش نشست و کمي متعجب گفت: فك کردم بعد رفتم سریع در میری

امیلی با اشتیاق :گفت تازه اشتهام وا شده.. و نگاهي به من انداخت و تند شروع کرد به خوردن. لبخند عميقي زدم که از چشماي تيز بين مشكي روبروم

دور نموند.

براي بودن توی این خونه باید اولین قدم باید قلب و محبت اميلي رو داشته باشم و توی این راه..میتونم

دوست خوبش بشم حس میکنم بهم نیاز داره.

اما زودتر باید فکري براي رفتن بکنم... فضاي اينجا خيلي خفقان آوره..

نفسم رو بند میاره بعد صبحانه مفصلی که امیلی خورد دستم رو کشید و

گفت: میریم تو باغ وی نگاه بهم انداخت.

پر شك و شاید پشیمون و نگران از حضورم اومدیم بیرون..

احساس بد كثيفي داشتم..

تند از پله ها سرازیر شدیم که تند گفتم من برگشت و نگام کرد.

مظلوم گفتم من فك كردم شاید..شاید بهتر باشه يه..حمامي بكنم..

تند گفتم تو اصطبل بودم. سریع گفت اهان اهان..بسیار خوب...

لبخند زدم. و بلند گفت: آناا... دخترجوون خدمتکار جلو اومد و با احترام تعظیم کرد و گفت بله کنتس

اميلي-تایکا رو تا حمام راهنمايي کن و وان رو براش پر کن.

لبخند زدم و گفت: تایکا .. بدون تاکید انا نگاه پر غیضي بهم انداخت و راه افتاد. با ذوق تمیز شدن تند دنبالش دویدم رفت داخل اتاقي..

کف اتاق سفید کدر بود و دیواراش قهوه اي و وسطش

وان چوبي قهوه اي بيضي شكلي بود که خيلي خوب جلا خورده بود.
دیدگاه ها (۰)

جادویی عشق part 27 با حرص بهشون خدمت کنم. با اخماي غلیظ گفت ...

جادویی عشق part 26 اونوقت راحت میرم از این جهنم میزنم بیرون ...

جادوی عشق ۷ partداشتیم. خوب ميشي.. بذار ساعت مدرسه تموم شه.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط