پارت دو
پارت دو
اولین دیدار
صحنه
آیزاوا کمر تارا رو گرفت تا نيافته و آسیب نبینه
از زبان تارا
خدای من اون الان کمرم رو گرفته وایییی
زود خودم رو جمع میکنم و یکمی سرخ شدم
تارا:آ...آقای آیزاوا ممنونم
از زبان آیزاوا
خوبه گرفتمش تا آسیب نبینه
آیزاوا:خواهش میکنم الان حالت خوبه
تارا:ب...بله حالم خوبه
آیزاوا به اطراف نگاه میکنه با چشماش دنبال دانش آموزانی که سروصدا کردن میگرده
تارا:دنبال چی میگردی
آیزاوا:بچه های پر سروصدا
تارا میخنده
تارا:خب میخوای چیکار کنی باهاشون
آیزاوا:اخراجشون میکنم
(یا خدا به بزرگی خودتون ببخش استاد)
تارا خنده اش رو قطع میکنه
تارا:خب نظرت چی بریم قهوه بخوریم
مغز تارا:هییی احمق تو که قهوه نمیخوری
آیزاوا لبخند محوی میزنه
آیزاوا:باشه قهوه خونه اونوره
آیزاوا و تارا رفتن قهوه خونه
تارا رفت و بعد از چند دقیقه با دو لیوان قهوه اومد
از زبان آیزاوا
وای چقدر مهربونه تعجب میکنم برای اولین بار یه آدم همین قدر با من راحته
تارا قهوه رو به آیزاوا داد
آیزاوا:ممنون
تارا:خواهش میکنم من کاری نکردم 😊
تارا به لیوان قهوه نگاه میکنه
مغز تارا:آخه اوسکول آخه احمق چرا برای خودت قهوه خریدی
تارا قهوه رو میخوره و از بس که تلخ بود تفش کرد
آیزاوا به تارا دستمال میده
آیزاوا:فکر کنم خیلی از قهوه خوشت نمیاد
تارا:حیحی آره😅
آیزاوا یه لبخند محوی زد
بلخره روز تارا تمام میشه
تارا میخواست بره و آیزاوا از دور بهش نگاه میکرد
تارا:خداحافظ و ممنون که من رو راهنمایی کردی😊
آیزاوا:خواهش میکنم وظیفم بود
امیدوارم خوشتون اومده باشه تا اینجا
و پارت سه رو فردا میذارم🎀❤️👍
اولین دیدار
صحنه
آیزاوا کمر تارا رو گرفت تا نيافته و آسیب نبینه
از زبان تارا
خدای من اون الان کمرم رو گرفته وایییی
زود خودم رو جمع میکنم و یکمی سرخ شدم
تارا:آ...آقای آیزاوا ممنونم
از زبان آیزاوا
خوبه گرفتمش تا آسیب نبینه
آیزاوا:خواهش میکنم الان حالت خوبه
تارا:ب...بله حالم خوبه
آیزاوا به اطراف نگاه میکنه با چشماش دنبال دانش آموزانی که سروصدا کردن میگرده
تارا:دنبال چی میگردی
آیزاوا:بچه های پر سروصدا
تارا میخنده
تارا:خب میخوای چیکار کنی باهاشون
آیزاوا:اخراجشون میکنم
(یا خدا به بزرگی خودتون ببخش استاد)
تارا خنده اش رو قطع میکنه
تارا:خب نظرت چی بریم قهوه بخوریم
مغز تارا:هییی احمق تو که قهوه نمیخوری
آیزاوا لبخند محوی میزنه
آیزاوا:باشه قهوه خونه اونوره
آیزاوا و تارا رفتن قهوه خونه
تارا رفت و بعد از چند دقیقه با دو لیوان قهوه اومد
از زبان آیزاوا
وای چقدر مهربونه تعجب میکنم برای اولین بار یه آدم همین قدر با من راحته
تارا قهوه رو به آیزاوا داد
آیزاوا:ممنون
تارا:خواهش میکنم من کاری نکردم 😊
تارا به لیوان قهوه نگاه میکنه
مغز تارا:آخه اوسکول آخه احمق چرا برای خودت قهوه خریدی
تارا قهوه رو میخوره و از بس که تلخ بود تفش کرد
آیزاوا به تارا دستمال میده
آیزاوا:فکر کنم خیلی از قهوه خوشت نمیاد
تارا:حیحی آره😅
آیزاوا یه لبخند محوی زد
بلخره روز تارا تمام میشه
تارا میخواست بره و آیزاوا از دور بهش نگاه میکرد
تارا:خداحافظ و ممنون که من رو راهنمایی کردی😊
آیزاوا:خواهش میکنم وظیفم بود
امیدوارم خوشتون اومده باشه تا اینجا
و پارت سه رو فردا میذارم🎀❤️👍
- ۲۰
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط