{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_____پارت⁶ نفرین کوچولو_____

_____پارت⁶ نفرین کوچولو_____

میان عتیقه‌ ها قدم می‌زدم که ناگهان چشمم به کتابی افتاد؛ کتابی با جلدی مشکی متمایل به سبزِ بسیار تیره، که روی آن نقوش و تزیینات طلایی ظریفی به چشم می‌خورد.

مطمئن بودم تا به حال چنین کتابی را ندیده‌ام.

کتاب را برداشتم و با دست، خاک و تارعنکبوت‌هایی را که روی جلدش نشسته بود پاک کردم. حس عجیبی به آن داشتم؛ انگار چیزی مرا وادار می‌کرد که رهایش نکنم.

بی‌آنکه زیاد فکر کنم، تصمیم گرفتم کتاب را بخرم.

***

کوچه‌پس‌کوچه‌های راونول¹ قدم می‌زدم. اصلاً دلم نمی‌خواست به خانه برگردم؛ حوصله‌ی دیدن نامادری‌ام، وِلیسیا²، را نداشتم.

وِلیسیا واقعاً غیرقابل‌تحمل است، اما برعکسِ او، دخترش مارِبلا³ آرام و معصوم است.

مارِبلا همیشه مورد توهین و تمسخر مادرش قرار می‌گیرد و مدام با دیگران مقایسه می‌شود.

راستش دلم برایش می‌سوزد، اما کاری از دستم برنمی‌آید.

پدرم، آلبریک رُزول⁴، هم همیشه در سفرهای کاری است؛ فقط ماهی یک روز در خانه می‌ماند و بعد دوباره راهی سفر می‌شود.

او درست مانند مادرم، همیشه با لطافت و مهربانی با من رفتار می‌کند، اما وِلیسیا حتی به دختر خودش هم رحم نمی‌کند، چه برسد به من.
____________________________________________________________
1.Ravonol
2.Velicia
3.Marbella
4.Alberic Ruzul
____________ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۵)

_____پارت⁵ نفرین کوچولو_____(چندین سال بعد)* رُزالینث¹*با با...

_____پارت⁵ نفرین کوچولو_____*راوی*بعد از آن دستور ابلیس، تما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط