{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#چند_پارتی_بنگتن

#چند_پارتی_بنگتن
وقتی نمیری خوابگاه...
پارت اول
شب، خوابگاه ساکت بود.

فقط نور کمِ آشپزخانه روشن مانده بود و صدای خیلی آرام یخچال، سکوت را می‌شکست.

نامجون برای بار سوم شماره‌ی ا.ت را گرفت، اما باز هم جواب نیامد.

جین با اخم گوشی را از دستش گرفت و گفت:

— «اگه تا ده ثانیه دیگه جواب نده، خودم می‌رم پیداش می‌کنم.»

یونگی که روی مبل لم داده بود، خیلی آرام پرسید:

— «آخرین‌بار کِی دیدینش؟»

جیمین با انگشت به ساعت اشاره کرد.

— «بعد از تمرین… گفت می‌ره یه کم تنها باشه.»

تهیونگ، که روی زمین نشسته بود و با بی‌حوصلگی به لیوانش نگاه می‌کرد، زیر لب گفت:

— «اون موقع صدای لرزش توی صداش بود…»

برای چند ثانیه، هیچ‌کس چیزی نگفت.

بعد جونگ‌کوک از جا بلند شد.

— «من می‌رم اتاق تمرین رو چک کنم.»

نامجون هم بدون معطلی پاشد و بقیه هم دنبالش رفتند.
درِ اتاق تمرین نیمه‌باز بود.

نور سفیدِ کم‌جان داخل اتاق، سایه‌ی ا.ت را روی آینه انداخته بود.

روی زمین نشسته بود، زانوهایش را بغل گرفته بود و سرش پایین بود.

نامجون اسمش را خیلی آرام صدا زد:

— «ا.ت؟»

شانه‌هایش لرزید.

همان یک حرکت کافی بود تا بقیه بفهمند حالش خوب نیست.
جین اولین نفر وارد شد، یک بطری آب و بسته‌ی کوچکی از خوراکی را جلوش گرفت و گفت:

— «من که گفتم بدون من نری غصه بخوری.»

ا.ت سرش را بالا آورد. چشم‌هایش قرمز بود.

جیمین بی‌صدا کنارش نشست.

تهیونگ هم از آن سمت نزدیک شد و با لبخند کوچکی گفت:

— «ما که قرار نبود امشب دلتنگ بشیم، نه؟»

جونگ‌کوک خم شد و آرام پرسید:

— «بیا بریم خونه. بعدش هرچی خواستی حرف بزن.»

یونگی چیزی نگفت. فقط نشست کنار دیوار، نگاهش کرد و بعد با همان صدای آرامش گفت:

— «لازم نیست همیشه قوی باشی

ا.ت لب‌هایش را به هم فشرد.

انگار همین جمله، چیزی را درونش شکست.

نامجون جلو رفت، دستش را روی شانه‌ی ا.ت گذاشت و گفت:

— «تو عضو هشتمی، نه مهمان. اگه تو درد بکشی، ما هم می‌فهمیم.»

و برای اولین بار آن شب، ا.ت واقعاً نفس کشید
ا.ت سرش را روی شانه‌ی نامجون گذاشت و بالاخره بغضش ترکید. صدای گریه‌اش در فضای بزرگ و خالیِ اتاق تمرین می‌پیچید، اما حالا دیگر تنها نبود.

جیمین دست‌های ا.ت را توی دستش گرفت و آن‌ها را گرم کرد. تهیونگ که تحمل دیدن گریه‌ی او را نداشت، آستین‌های هودیِ بزرگش را پایین کشید و سعی کرد با کارهای احمقانه و درآوردن قیافه‌های بامزه، لبخند را به لب‌های ا.ت برگرداند. یونگی که همیشه از دور مراقب بود، بلند شد و رفت سمت سیستم صوتی. بعد از چند لحظه، یک آهنگ آرام و ملایمِ پیانو در اتاق پخش شد. همان آهنگِ همیشگیِ آن‌ها که وقتی همه خسته بودند، آرامشان می‌کرد.

جین کنار ا.ت نشست و خیلی جدی، طوری که انگار می‌خواهد یک راز بزرگ را فاش کند، گفت:

— «می‌دونی… اگر بخوای همین‌جا بمونی و دوباره تمرین کنی، منم اینجا می‌مونم و اونقدر برات جوک‌های بی‌مزه می‌گم که یادت بره اصلاً چرا ناراحتی.»

جونگ‌کوک خندید و به شوخی گفت:

— «هیونگ، این تهدید محسوب می‌شه! ا.ت، گوش نکن. اون فقط می‌خواد تو رو مجبور کنه زودتر بلند شی.»

همه خندیدند. همان خنده‌ی کوتاهی که برای شکستن یخِ سکوتِ سنگینِ اتاق لازم بود. ا.ت با پشت دستش اشک‌هایش را پاک کرد و به صورت‌های نگران اما مهربانِ هفت نفرِ روبه‌رویش نگاه کرد. هر کدامشان بخشی از این دنیایِ عجیب و پراسترس بودند، اما در این لحظه، فقط «خانواده» بودند.

یونگی از کنار دیوار بلند شد و دستش را به سمت ا.ت دراز کرد.

— «بلند شو. بقیه راه رو پیاده برمی‌گردیم. بادِ خنکِ شب، حال همه‌مون رو بهتر می‌کنه.»

وقتی ا.ت دست یونگی را گرفت و از جا بلند شد، جیمین بلافاصله کت خودش را دور شانه‌های ا.ت انداخت.

— «شب سرده، مریض بشی، من باید پرستاری‌ت رو بکنم، پس لطفاً مراقب خودت باش

آن‌ها شروع به حرکت کردند. ا.ت وسط آن‌ها راه می‌رفت. نامجون و یونگی جلوتر بودند، جیمین و تهیونگ کنارش و جین و جونگ‌کوک هم پشت سرش، طوری که انگار دارند از او محافظت می‌کنند.

ا.ت زیر لب طوری که فقط خودش بشنود گفت:

— «نمی‌دونم بدون شما چیکار می‌کردم.»

نامجون که انگار شنیده بود، سرش را برگرداند و با لبخندی آرام‌بخش گفت:

— «نیازی نیست بدونی. چون لازم نیست تنهایی هیچ‌کدومش رو تحمل کنی.»
ادامه دارد...
برای پارت بعد 5 لایک
دیدگاه ها (۰)

هایییجئون رزا زن رسمی کوکی هستمفیک نویس و چند پارتی بیشتر می...

بعد مامان ا. ت به کوک گفت مامان ا. ت : پسرم میخوام امشبا. ت...

پرنسس من ۲۰

پرنسس من ۲۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط