{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت نهم

پارت نهم
در آغوش زندان
ته :ممنون بابایی خیلی دوست دارم
و بعد بغلش میکنه میره
ویو نویسنده
ته میره زندان و بعدش میره پیشه کوک
ته:سلام کوکی(با ذوق)
کوک:سلام خرس عسلیم جانم چیه؟
ته:وقتشه حالا حالاها از زندان بیای بیرون
کوک:واقعا؟
ته:اره کوکی به بابام گفتم هرکاری از دستش برمیاد واست بکنه
کوک:ممنون خرس عسلیم
و بعد ته رو بغل میکنه و یه بوس از لب تهیونگ میگیره
(نکته:چون سلول کوک انفرادیه فقط خودش و ته اونجا بودن)
ویو جیمین
وقتی از خواب بیدار شدم متوجه دستایی دوره کمرم شدم و رومو برگردوندم و دیدم شوگا از خجالت اتفاق های دیشب لپم گل انداخت و همینجوری که داشتم به یونگی نگاه میکردم یونگی چشماشو باز کرد خجالت کشیدم و خواستم رومو برگردونم که
یونگی:صبح بخیر جوجه کوچولو
جیمین:صبح بخیر پیشی
یونگی :راستی سره کارت دیر نشده؟
جیمی وای راست میگی خوب شد بهم گفتی
و بعد یه بوس از لپ پیشی کوچولوش میزنه و سریع لباساشو عوض میکنه و با پیشیش خدافظی میکنه و میره
ویو ته
باز این پسره کجاست (منظورش جیمینه)
و یهو یه صدایی میاد و متوجه میشه صدای زنگ تلفنشه
گوشیشو در میاره که میبینه باباشه
با خوشحالی جواب میده
ته:سلام بابا
پ.ت:سلام پسرم چه خبر؟
ته:هیچی سلامتی راستی بابات قضیه که صبح باهات حرف زدم چی شد؟ درست شد؟
پ. ت:خب راستش

سلام نانایی ها 👶🏻
ببخشید که دیر شد عذر می‌خوام🐥
دیدگاه ها (۳)

پارت دهمدر آغوش زندانپ. ت:خب راستشته:خب راستش چی؟پ. ت:درست ش...

پارت یازدهمدر آغوش زندانته:جیمین راستی گردنت چی شدهجیمین :خب...

بچه ها فیکش خیلی قشنگه حمایتش کنید فیکای خانومي🛐 ✨ https://w...

خانومی فیکاش خیلی خوبه یه سر به پیجش بزن✨https://wisgoon.com...

پارت سومدر اغوش زندانکه ناگهان... یکی از نگهبان های زندان او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط