می رفت وغوغای دلِ ما را نمی فهمید
می رفت وغوغای دلِ ما را نمی فهمید
آواره ام می کرد وصحرا را نمی فهمید
چون باغ ِ باران خورده رویای شکفتن داشت
امروز را می خواست، فردا را نمی فهمید
از اولِ این قصه دنیا جور دیگر بود
مانند مجنونی که لیلا را نمی فهمید
تلخی تمامِ ماهیانِ تشنه را می کشت
مرداب، طعمِ شور ِ دریا را نمی فهمید
در زیر سلاخی تهمتها فرو می ریخت
دیوار کوتاهی که حاشا را نمی فهمید
از گنبدِچشم تو تا دستان من ! هیهات
من زائری بودم که آقا را نمی فهمید
آتش همیشه طعمه های تازه ترمی خواست
وقتی دل پروانه پروا را نمی فهمید
آواره ام می کرد وصحرا را نمی فهمید
چون باغ ِ باران خورده رویای شکفتن داشت
امروز را می خواست، فردا را نمی فهمید
از اولِ این قصه دنیا جور دیگر بود
مانند مجنونی که لیلا را نمی فهمید
تلخی تمامِ ماهیانِ تشنه را می کشت
مرداب، طعمِ شور ِ دریا را نمی فهمید
در زیر سلاخی تهمتها فرو می ریخت
دیوار کوتاهی که حاشا را نمی فهمید
از گنبدِچشم تو تا دستان من ! هیهات
من زائری بودم که آقا را نمی فهمید
آتش همیشه طعمه های تازه ترمی خواست
وقتی دل پروانه پروا را نمی فهمید
- ۷۹۴
- ۲۹ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط