{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فن فیک جوجوتسو

فن فیک جوجوتسو
پارت فکر کنم دوازدهم
یوتو:وایسا!الان؟ساعت 2 صبه
ساتورو:اره دیگه پس کی؟
یوتو:اوکی!
و پیش به سوی اتاق مگومی
اروم و ساکت.درو وا کردند.مگومی داشت کتاب میخوند.
مگومی:یا خدا چی شده؟
یوتو:باید بیهوشش کنیم؟
ساتورو:پ ن پ
مگومی:یا خدا.چی شده؟
ساتورو رفت بیهوشش کرد و بردش به یکی از اتاق مخفی ها که یوتو یافته بود.



طی بازجوریی:
مگومی:میشه توضیح بدید اینجا چه خبره؟
ساتورو بنده خدا که رفته توی نقش:فقط ما سوال می پرسیم
مگومی: :/
یوتو:ببین ما الکی دوماد نمیگیریم.یعنی دوماد زپرتی نمیگیریم.یا میگی قصدت چیه یا...نگم بهتره.
مگومی:وات د فاک؟اهاااااااااااان.فهمیدم
ساتورو:حرف بزن!
مگومی:چی؟چی بگم؟
ساتورو:ام...نمیدونم
یوتو:خب خاک تو سرت
ساتورو:پلیس مهربونه نباید فحش بدی.یکم نقشتو خوب بازی کن
یوتو:ای خدااااااااااااا.خب فوشیگورو جان.از چی خواهر کوچیکم خوشت میاد
مگومی:چوم
{قطعا همه نمیدونین یعنی چی.چوم یعنی همون نمیدونم به لحجه دهاقانی}
ساتورو:خ خاک تو سرت
مگومی:ام....{در حال تفکر}:خوشگله....مهربونه...و دیگه مغزم ساعت 3 صب یاری نمیکند
یوتو:اوکیه.ولش کنیم.
حلاصه مگومی رفت خوابید .گوجو ها هم رفتند کپ مرگشونو گذاشتند

فردا:ببین من الان دارم اهنگ کی پاپ گوش میدم .بعد اصلا وضعم خیلی خوبه.هی حوس میکنم بنویسم اینا دنس رفتند.خودمم هی پا میشم با اهنگ میرقصم🤦‍♀️🤣
خب ولش کن
خیلی تنبلم.فقط ساکیکو قبول کرد .{سرش چند تا کرمم ریخت}

ساکیکو و مگ الان رسما دوست دختر و دوست پسرن🤩
خب اومدند توی جوجوتسو{بیرون یه پارکی چیزی بودند}
و ساکیکو دید که ساتورو و یوتو هاکاما پوشیدند{لباس سنتی ژاپن مردان}و جوری به زمین خیره شدند که انگار کل خاندانشون مردند
ساکیکو:چرا کشتی هاتون غرق شده؟
یوتو:آجی.....برو کیمونو ات رو بپوش...
ساکیکو:برا چی؟
ساتورو:یکی از خدمتکارای خاندان اومده گفته باید بریم .یه نمیدونم چی چیه..اسمش چی بود...
یوتو:مهمونی خوانوادگی رسمی و خفه کننده خاندان گوجو در خانه مادربزرگ پیر و در کنار فامیل های رومخ فوضول گوه خور و پسر عمه هایی که در حال تلاش برای زدن مخ ساکیکو هستند و بچه های فامیل رومخ تر که میان ادم رو به فا.. میدن.
یوجی/نوبارا:خداروشکر از خاندانی نیستیم
ساکیکو:نههههههههه.
یوتو:برو کیمونو ات رو بپوش.ترجیحا اونی که طرح برف داره.
ساکیکو:باشه....
و رفت که کیمونو اش رو بپوشه.اخر به مشکل خورد{خب پوشیدن کیمونو بدون کمک سخته} و نوبارا رو صدا کرد که بیاد کمکش.نوبارا هم کمکش کرد کیمونو رو بپوشه .با کانزاکی موهاشو بست.یه کانزاکی که طرح برف داشت .
الان واقعا شبیه لقبی بود که توی راهنمایی بهش دادند:الهه ی برف.
خیلی هم لقب مسخره ی نیست.البته بیشتر پسرا دوران راهنمایی اش بهش همچین لقبی دادند.دلیلاش:مثل الهه زیباست. موهای سفید و چشای ابی یخی داره که شبیه برف میشه

خلاصه خدمتکاره اومد و گفت:گوجو ساتورو ساما .گوجو یوتو ساما.گوجو ساکیکو ساما.سوار ماشین بشوید.والدینتان منتظرتان هستند.
و اینا هم با کلی حرص خوردن سوار ماشین شودند و پیش به سوی خاندان گوجو رفتند

دیگه هم حال ندارم.سناریو بلولاک هم متاسفانه امروز نمیتونم بنویسم
دیدگاه ها (۰)

پارت اول

پارت پنجماز دید ساکورااهم اهم. خب رفتند توی همون نمیدونم چی ...

پارت دهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط