انقدر سع نن ه بال بزن وگرنه پر هات رو مچنم وچولو
"انقدر سعى نكن كه بال بزنى، وگرنه پر هات رو ميچينم كوچولو!"
نگاهت رو به مردِ مقابلت كه هر قسمت از بدنش پر بود از تتو هايى عجيب، دادى و ديگه تقلايى براىِ رها شدن نكردى.
مردِ بزرگتر ابرويى بالا انداخت و پلكِ آرومى زد:
"اوه؟جدا؟پس به حرفم گوش ميدى..خوشم اومد!"
گفت و بعد از اتمامِ جمله اش، بيشتر از قبل سمتت متمايل شد.
دستش رو سمتِ چسبى كه روىِ لبهات قرار داشت دراز كرد و گفت:
"چون دخترِ خوبى بودى، دهنت رو باز ميكنم!"
بى توجه به دردِ كنده شدنش، بالاخره تونستى يك نفسِ راحت بكشى.
نگاهِ ترسيده ات رو، دوباره به چهره خونسردِ مرد دوختى.
مردِ مقابلت، يك خزِ بلند روىِ شونه اش قرار داشت و سيگارى برگ، بينِ انگشتهاش درحالِ خاكستر شدن بود.
صندلى كه مقابلت قرار داشت رو، تا حدِ ممكن جلو كشيد و با فاصله اى اندك، مقابلت نشست:
"چيزى براىِ گفتن ندارى؟"
پلكِ آرومى زدى و بازهم چيزى نگفتى.دراصل نميدونستى كه واقعا اجازه حرف زدن دارى و يا اين صرفا يك آزمايش كوچيك بود!
"كنجكاو نيستى كه چرا..اينجايى؟"
نگاهت رو به مردِ مقابلت كه هر قسمت از بدنش پر بود از تتو هايى عجيب، دادى و ديگه تقلايى براىِ رها شدن نكردى.
مردِ بزرگتر ابرويى بالا انداخت و پلكِ آرومى زد:
"اوه؟جدا؟پس به حرفم گوش ميدى..خوشم اومد!"
گفت و بعد از اتمامِ جمله اش، بيشتر از قبل سمتت متمايل شد.
دستش رو سمتِ چسبى كه روىِ لبهات قرار داشت دراز كرد و گفت:
"چون دخترِ خوبى بودى، دهنت رو باز ميكنم!"
بى توجه به دردِ كنده شدنش، بالاخره تونستى يك نفسِ راحت بكشى.
نگاهِ ترسيده ات رو، دوباره به چهره خونسردِ مرد دوختى.
مردِ مقابلت، يك خزِ بلند روىِ شونه اش قرار داشت و سيگارى برگ، بينِ انگشتهاش درحالِ خاكستر شدن بود.
صندلى كه مقابلت قرار داشت رو، تا حدِ ممكن جلو كشيد و با فاصله اى اندك، مقابلت نشست:
"چيزى براىِ گفتن ندارى؟"
پلكِ آرومى زدى و بازهم چيزى نگفتى.دراصل نميدونستى كه واقعا اجازه حرف زدن دارى و يا اين صرفا يك آزمايش كوچيك بود!
"كنجكاو نيستى كه چرا..اينجايى؟"
- ۴.۸k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط