{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طبقِ يك قرارداد،با پسرِ يكى از دوستهاىِ صميمىِ پدرت ازدوا

طبقِ يك قرارداد،با پسرِ يكى از دوستهاىِ صميمىِ پدرت ازدواج كردى.
حالا سه ماه از ازدواجتون گذشته بود و تو،براىِ مهمونى به خونه پدرت اومده بودى.
اون مرد،علارغمِ اينكه پدرت بود اما،هميشه اذيتت ميكرد و اين دليلى بود كه،رابطه خوبى نداشتيد.
دور هم نشسته بوديد كه،پدرت با لحنِ بدى بهت گفت:
"برو تو آشپزخونه به خدمتكارها كمك كن،من و شوهرت بايد باهم حرف بزنيم!"
علارغمِ دلخور شدنت،خواستى بلند بشى كه،همسرت مانعت شد و رو به پدرت گفت:
"همسرِ من، تو خونه خودمون اجازه كار كردن نداره!الانم اگه يكبارِ ديگه با همسرم با اين لحن صحبت كنيد،چشمم رو روىِ نسبتى كه داريم ميبندم و مطمئن ميشم كه،تلافىِ بد صحبت كردن با همسرم رو پس بديد!"

بعد از بحثِ كوچكى كه با پدرت كرديد، از خونه پدرت بيرون رفتيد و حالا تو ماشين بوديد.
فضاىِ ماشين رو سكوتى عجيب فرا گرفته بود.سكوتى كه توسطِ هيچكودوم از شما، شكسته نميشد.
دیدگاه ها (۳)

نگاهت رو از داشبور گرفتى و به بيرون دادى.فكر ميكردى مثلِ همي...

تو فكر بودى كه، دستى رو دستت نشست.نگاهت رو به یونگی دوختى كه...

اين سوالى بود كه از تو پرسيده شد و جوابى كه مردِ بزرگتر دريا...

"انقدر سعى نكن كه بال بزنى، وگرنه پر هات رو ميچينم كوچولو!"ن...

تو و همسر اجباريت به يك مهمونى دعوت بوديد.بعد از آماده شدنت،...

تو و پسرِ يكى از دوستهاى صميميه پدرت علارغمِ خانواده هاتون ك...

اخمِ محوى بينِ ابروهات نشست.نگاهت رو به نيم رخِ پسرِ بغل دست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط