پارت ۱۰ – پایان یک گذشته، آغاز یک آینده
پارت ۱۰ – پایان یک گذشته، آغاز یک آینده
زمان: ساعت ۱۱:۳۰ شب
مکان: انبار قدیمی بندر
باد شدیدی میان دیوارهای فرسودهی انبار میپیچید.
همان انبار...
همان جایی که پانزده سال قبل، دو دوست را از هم جدا کرده بود.
درِ بزرگ انبار با صدای بلندی باز شد.
تهیونگ و جونگکوک، شانهبهشانه، وارد شدند.
در انتهای سالن، مردی با موهای جوگندمی و کت بلند مشکی ایستاده بود.
رئیس کانگ...
همان مردی که سالها پیش، زندگی هر دو را تغییر داده بود.
او با لبخندی سرد گفت:
ـ بالاخره برگشتین...
فکر نمیکردم بعد از این همه سال، دوباره کنار هم ببینمتون.
جونگکوک با نگاه تندی جواب داد:
ـ این بار اومدیم که همهچیز رو تموم کنیم.
رئیس کانگ خندید.
ـ همهچیز از همون روزی شروع شد که فهمیدم شما دوتا کنار هم، از من قویتر میشین. برای همین، کاری کردم هر کدومتون باور کنین اون یکی مرده.
تهیونگ با خشم گفت:
ـ فقط برای قدرت؟
ـ قدرت، از هر چیزی مهمتره.
تهیونگ سرش را به نشانهی تأسف تکان داد.
ـ نه...
قدرت واقعی اینه که کسی رو داشته باشی که بهت اعتماد کنه.
---
رئیس کانگ با اشارهی دستش، افرادش را صدا زد.
چند مرد مسلح از سایهها بیرون آمدند.
درگیری آغاز شد.
گلولهها در فضای انبار میپیچیدند.
اما این بار، تهیونگ و جونگکوک مثل گذشته، هماهنگ و در کنار هم میجنگیدند.
هر حرکت یکی، حرکت بعدی دیگری را کامل میکرد.
در عرض چند دقیقه، افراد رئیس کانگ شکست خوردند.
رئیس کانگ که راه فراری نداشت، اسلحهاش را روی زمین انداخت.
برای اولین بار، غرورش شکسته بود.
صدای آژیر خودروهای پلیس از دور شنیده شد.
جونگکوک با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ گفت:
ـ قبل از اومدن، گزارشش رو داده بودم.
ـ پس از اول قصد کشتنش رو نداشتی؟
ـ نه...
پایان این داستان، باید با عدالت تموم میشد... نه با انتقام.
چند لحظه بعد، مأموران وارد انبار شدند و رئیس کانگ را دستگیر کردند.
مرد هنگام برده شدن، فقط یک بار به عقب نگاه کرد؛ اما دیگر هیچ قدرتی برای آسیب زدن به آن دو دوست نداشت.
---
دو هفته بعد...
آفتاب ملایمی روی شهر میتابید.
چهار نفر در همان کافهی قدیمی کنار رودخانه نشسته بودند.
فضا دیگر مثل گذشته سنگین نبود.
جولی با خنده گفت:
ـ یعنی از این به بعد، میتونیم بدون دردسر با هم بریم کافه؟
جونگکوک با خنده جواب داد:
ـ فقط اگه مقصدتون واقعاً کافه باشه... نه بار!
جولی و تریسا با خجالت به هم نگاه کردند و بعد هر دو زدند زیر خنده.
تهیونگ هم برای اولین بار، بدون نگرانی، لبخند زد.
تریسا به پدرش نگاه کرد و گفت:
ـ بابا...
خوشحالم که دوباره بهترین دوستت رو پیدا کردی.
تهیونگ نگاهش را به جونگکوک دوخت.
ـ منم.
جونگکوک دستش را روی شانهی دوست قدیمیاش گذاشت.
ـ این بار دیگه گم نمیشیم.
ـ هیچوقت.
---
خورشید آرامآرام پشت ساختمانها پنهان میشد.
چهار نفر کنار رودخانه قدم میزدند.
دو پدر که سالها پیش سرنوشت از هم جداشان کرده بود...
و دو دختر که بیخبر از همهچیز، دوباره آنها را کنار هم قرار داده بودند.
گاهی زندگی، راههای عجیبی برای جبران گذشته پیدا میکند.
گاهی یک دوستی قدیمی...
با دوستی نسل بعد، دوباره جان میگیرد.
و گاهی...
پایان یک داستان، فقط آغاز فصل تازهای از زندگی است.
پایان. 🤍
دوستان عزیز من این پارت رو گذاشتم اون روز چون زیاد گذاشتم اجازه نداد
امیدوارم خوشتون اومده باشه
زمان: ساعت ۱۱:۳۰ شب
مکان: انبار قدیمی بندر
باد شدیدی میان دیوارهای فرسودهی انبار میپیچید.
همان انبار...
همان جایی که پانزده سال قبل، دو دوست را از هم جدا کرده بود.
درِ بزرگ انبار با صدای بلندی باز شد.
تهیونگ و جونگکوک، شانهبهشانه، وارد شدند.
در انتهای سالن، مردی با موهای جوگندمی و کت بلند مشکی ایستاده بود.
رئیس کانگ...
همان مردی که سالها پیش، زندگی هر دو را تغییر داده بود.
او با لبخندی سرد گفت:
ـ بالاخره برگشتین...
فکر نمیکردم بعد از این همه سال، دوباره کنار هم ببینمتون.
جونگکوک با نگاه تندی جواب داد:
ـ این بار اومدیم که همهچیز رو تموم کنیم.
رئیس کانگ خندید.
ـ همهچیز از همون روزی شروع شد که فهمیدم شما دوتا کنار هم، از من قویتر میشین. برای همین، کاری کردم هر کدومتون باور کنین اون یکی مرده.
تهیونگ با خشم گفت:
ـ فقط برای قدرت؟
ـ قدرت، از هر چیزی مهمتره.
تهیونگ سرش را به نشانهی تأسف تکان داد.
ـ نه...
قدرت واقعی اینه که کسی رو داشته باشی که بهت اعتماد کنه.
---
رئیس کانگ با اشارهی دستش، افرادش را صدا زد.
چند مرد مسلح از سایهها بیرون آمدند.
درگیری آغاز شد.
گلولهها در فضای انبار میپیچیدند.
اما این بار، تهیونگ و جونگکوک مثل گذشته، هماهنگ و در کنار هم میجنگیدند.
هر حرکت یکی، حرکت بعدی دیگری را کامل میکرد.
در عرض چند دقیقه، افراد رئیس کانگ شکست خوردند.
رئیس کانگ که راه فراری نداشت، اسلحهاش را روی زمین انداخت.
برای اولین بار، غرورش شکسته بود.
صدای آژیر خودروهای پلیس از دور شنیده شد.
جونگکوک با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ گفت:
ـ قبل از اومدن، گزارشش رو داده بودم.
ـ پس از اول قصد کشتنش رو نداشتی؟
ـ نه...
پایان این داستان، باید با عدالت تموم میشد... نه با انتقام.
چند لحظه بعد، مأموران وارد انبار شدند و رئیس کانگ را دستگیر کردند.
مرد هنگام برده شدن، فقط یک بار به عقب نگاه کرد؛ اما دیگر هیچ قدرتی برای آسیب زدن به آن دو دوست نداشت.
---
دو هفته بعد...
آفتاب ملایمی روی شهر میتابید.
چهار نفر در همان کافهی قدیمی کنار رودخانه نشسته بودند.
فضا دیگر مثل گذشته سنگین نبود.
جولی با خنده گفت:
ـ یعنی از این به بعد، میتونیم بدون دردسر با هم بریم کافه؟
جونگکوک با خنده جواب داد:
ـ فقط اگه مقصدتون واقعاً کافه باشه... نه بار!
جولی و تریسا با خجالت به هم نگاه کردند و بعد هر دو زدند زیر خنده.
تهیونگ هم برای اولین بار، بدون نگرانی، لبخند زد.
تریسا به پدرش نگاه کرد و گفت:
ـ بابا...
خوشحالم که دوباره بهترین دوستت رو پیدا کردی.
تهیونگ نگاهش را به جونگکوک دوخت.
ـ منم.
جونگکوک دستش را روی شانهی دوست قدیمیاش گذاشت.
ـ این بار دیگه گم نمیشیم.
ـ هیچوقت.
---
خورشید آرامآرام پشت ساختمانها پنهان میشد.
چهار نفر کنار رودخانه قدم میزدند.
دو پدر که سالها پیش سرنوشت از هم جداشان کرده بود...
و دو دختر که بیخبر از همهچیز، دوباره آنها را کنار هم قرار داده بودند.
گاهی زندگی، راههای عجیبی برای جبران گذشته پیدا میکند.
گاهی یک دوستی قدیمی...
با دوستی نسل بعد، دوباره جان میگیرد.
و گاهی...
پایان یک داستان، فقط آغاز فصل تازهای از زندگی است.
پایان. 🤍
دوستان عزیز من این پارت رو گذاشتم اون روز چون زیاد گذاشتم اجازه نداد
امیدوارم خوشتون اومده باشه
- ۹۱
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط