سناریو:مرگ پنهان/پارت¹³
سناریو:مرگ پنهان/پارت¹³
باکوگو: هی هی حرف نزن دکو...نباید حرف بزنی
ایزوکو:هی کاچان...راسته...وقتی داریم میمیریم...خاطراتمون...از جلو چشممون...رد میشه؟
باکوگو: خفه دکو! تو قرار نیست بمیری!
عدد همینجوری کمتر میشد. ۴۰...۳۹...۳۸...۳۷
ایزوکو:کاچان...
باکو:تو کَری یا خودتو به کَری میزن--
ایزوکو جلوی دهن باکوگو رو میگیره.
ایزوکو:فقط گوش کن...
ثانیه ها کم و کمتر میشدن. ۲۳...۲۲...۲۱...۲۰
ایزوکو: از بچگی اذیتم میکردی...میگفتی من نمیتونم قهرمان بشم...ولی من با اینحال هیچوقت ازت دلگیر نشدم...
۱۶...
۱۵...
_حالا کاچان...از مامانم...از آلمایت...و از همه بچه ها عذر خواهی کن...بگو
۱۲...
۱۱...
_دوسشون داشتم...و بدون...
۸...
۷...
_خوشحالم که...با تو...
۵...
۴...
_دوست...بودم...
۳...
۲...
_خداحافظ کا...چان...
صفر...
صفر
صفر
صفر
عدد بالای سر ایزوکو صفر شد و برق همیشگی چشماش، کم کم خاموش شد...
باکوگو نمیتونست چیزی بگه. خشکش زده بود. اشکاش جاری شدن و شروع کرد گلایه کردن.
_ابله! احمق! نفله! به منم فکر کردی؟ قراره چه غلطی کنم؟ بدون تو؟ عوضی! پاشو! پاشو دکو! متاسفم . معذرت میخوام فقط پاشو...پاشو...
کلمات توی هوا معلق موند. ولی ایزوکو،
.
.
دیگه زنده نبود که اونارو بشنوه...
***
باکوگو: هی هی حرف نزن دکو...نباید حرف بزنی
ایزوکو:هی کاچان...راسته...وقتی داریم میمیریم...خاطراتمون...از جلو چشممون...رد میشه؟
باکوگو: خفه دکو! تو قرار نیست بمیری!
عدد همینجوری کمتر میشد. ۴۰...۳۹...۳۸...۳۷
ایزوکو:کاچان...
باکو:تو کَری یا خودتو به کَری میزن--
ایزوکو جلوی دهن باکوگو رو میگیره.
ایزوکو:فقط گوش کن...
ثانیه ها کم و کمتر میشدن. ۲۳...۲۲...۲۱...۲۰
ایزوکو: از بچگی اذیتم میکردی...میگفتی من نمیتونم قهرمان بشم...ولی من با اینحال هیچوقت ازت دلگیر نشدم...
۱۶...
۱۵...
_حالا کاچان...از مامانم...از آلمایت...و از همه بچه ها عذر خواهی کن...بگو
۱۲...
۱۱...
_دوسشون داشتم...و بدون...
۸...
۷...
_خوشحالم که...با تو...
۵...
۴...
_دوست...بودم...
۳...
۲...
_خداحافظ کا...چان...
صفر...
صفر
صفر
صفر
عدد بالای سر ایزوکو صفر شد و برق همیشگی چشماش، کم کم خاموش شد...
باکوگو نمیتونست چیزی بگه. خشکش زده بود. اشکاش جاری شدن و شروع کرد گلایه کردن.
_ابله! احمق! نفله! به منم فکر کردی؟ قراره چه غلطی کنم؟ بدون تو؟ عوضی! پاشو! پاشو دکو! متاسفم . معذرت میخوام فقط پاشو...پاشو...
کلمات توی هوا معلق موند. ولی ایزوکو،
.
.
دیگه زنده نبود که اونارو بشنوه...
***
- ۸۸۹
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط