{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو:مرگ پنهان/پارت⁴

سناریو:مرگ پنهان/پارت⁴

ایزوکو با تمام توانش سعی کرد عادی باشه. برگشت پیش بچه ها. همه ناراحت بودن. ایزوکو رفت پیش پسرا. ایزوکو پرسید"هی همگی. چی شده؟" سرو گفت"سنسه..." ولی بغض نزاشت حرفش رو ادامه بده. کریشیما نفس عمیقی کشید. بعد گفت"سنسه فقط ۳۲ سال عمر میکنه. هاتسومه از استاد خواست که تست بده و سنسه عدد ۳۲ رو آورد..."

ایزوکو با بغضی که گلوشو میخراشید گفت"اوه...این...بَده...استاد...زمان زیادی نداره" بعد یه لبخند دردناک زد. خندید. به حال خودش خندید. به سرنوشتش خندید. یه خنده تلخ که هیچکس جز خودش متوجهش نشد.

کامیناری:راستی داداش تو تست دادی؟
ایزوکو:اوه...من،آره دادم
کامیناری:خب؟جوابش چی شد؟
ایزوکو(با لبخند فیک):شد ۷۰ سال
باکوگو:هاااااااااااااااا؟!چجوری تو دکو ی نفله از من بیشتر شدی؟!!
کریشیما:داداش این خیلی خوبه!
ایزوکو(زیر لب):آره...

لبخند ایزوکو محو شد. چشماش پر شد و اشکاش التماس کردن بریزن. ولی ایزوکو با یه نفس عمیق جلوشون رو گرفت. و اون لحظه، هیچکس جز باکوگو اون قیافه ایزوکو رو ندید. با خودش گفت"یه چیزی درست نیست. چرا دکو برای ۷۰ سال ناراحته؟"

همه رفتن کلاس و درس رو شروع کردن. وقتی زنگ خورد،بچه ها بدو بدو وسایلشون رو جمع کردن و دویدن بیرون. استاد آیزاوا هم به دفتر برگشت. همه از کلاس خارج شدن. بجر ایزوکو. اون نشسته بود و به جایی نامعلوم،بیرون پنجره خیره شده بود. باکوگو بلند شد و درحالی که می رفت سمتش گفت"هوی دکو" ولی ایزوکو جواب نداد. باکوگو باز گفت"با تو ام ها دکو" ولی بازم جوابی نشنید. حرصش گرفت و داد زد"نفله با تو ام مگه کری؟!" ایزوکو از جاش پرید و گیج به چپ و راست نگاه کرد. بعد متعجب گفت"وا. کاچان؟بچه ها کجا رفتن؟"

باکوگو تچی کرد و گفت"صبحت بخیر. زنگ خورده" ایزوکو با تعجب گفت"واقعا؟" و تند تند وسایلش رو جمع کرد. بعد درحالی که کیفشو مینداخت رو کولش گفت"وای وای وای وای دیرم شد از مترو جا میمونم" ایزوکو دوید طرف در که باکوگو با صداش متوقفش کرد

باکوگو:هوی دکو
ایزوکو:بله کاچان؟
باکوگو:چیزی رو از من مخفی میکنی؟
**رنگ ایزوکو پرید**
ایزوکو:م..من؟ نه هیچی
باکوگو(با اخم): مطمئن باشم؟

ایزوکو بزور لبخند زد و گفت"آره کاچان" باکوگو قانع شد. چون هیچوقت انتظار دروغ از ایزوکو نداشت. اونم دروغ از ایزوکو به خودش. باکوگو چشماشو بست و گفت"خیلی خب. ولی اگه دروغ بگی..." بعد تو یه لحظه چشماشو باز کرد و با نگاه تیزی گفت"بدون منفجرت میکنم" ایزوکو با لبخند جواب داد"میدونم کاچان"

ایزوکو ناراحت بود. از اینکه دیگه نمیتونست انفجارای باکوگو رو روی صورتش حس کنه. دیگه نمیتونست دکو رو از زبون باکوگو بشنوه. و این، بزرگترین درد براش بود...
دیدگاه ها (۰)

سناریو:مرگ پنهان/پارت⁵روز بعد، دکو همه رو برای نهار توی مدرس...

سناریو:مرگ پنهان/پارت⁶**ایزوکو**فردا رسید. از خواب بیدار شدم...

اربعين 🖤

سناریو:مرگ پنهان/ پارت³**نویسنده**دو روز گذشته بود. اکثر بچه...

رمان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط