″Why we″
″Why we″
His eyes are still shining
Part:۵
انگار که تهیونگ فهمیده بود. قراره معجزه اون پسر باشه. ولی خبری از سرنوشتی که نوشته شده بود نداشت. خبر نداشت که چطور میگذره.. اما میخواست حداقل تلاششو برای اون بکنه.. برای کسی که نمیشناستش. اما آشوبی از جنس مختلفی درون اون راه انداخته بود..
صدای کفش که از اتاق بیرون میومد توی فضای ساکت بیمارستان پیچید.
تهیونگ بلند شد و نگاهی به دکتر کرد.
دکتر:حالشون خوبه. ولی تو حالت نباتی قرار دارن.
(درس با خاله:حالت نباتی چیست ؟، انسان زنده هست .نفس میکشه اما مثل یک گیاه نمیتونه تکون بخوره یا هرچیزی فقط نفس میکشه بهش میگم حالت نباتی)
تهیونگ:خداراشکر .. خوب میشن؟
دکتر: احتمالش هست . اما ما نگرانیم که بهشون حمله عصبی بشه.. ولی درکل تمام سعیمونو میکنیم.
انگار خونه ی آجریه تهیونگ روی سرش خراب شد. از کی یه غریبه براش انقدرررر ارزشمند شده بود؟ چرا به این وضع افتاده بود.. هوفی گذاشت و به دیوار و سفید وسرد بیمارستان تکیه داد و کم کم به روی زمین نشست...
موبایلش گاهاً زنگ میخورد ، صدای پرستارا توی گوشش میپیچید . صدای گریه نوزاد.. بوق مانیتور قلب..
علاوه بر احساسات تهیونگ، انگار صدا ها هم بهم ریخته بودن..
اروم وارد اتاق شد. خاله کوک که یک گوشه نشسته بود نگاهی به تهیونگ کرد. هیچ حرفی نزد. اروم ،ساکت کنار تخت کوک رفت و روی صندلی نشست.. سرشو روی تخت کوک گذاشت و چشماشو. بست..
دکتر:سریع باشید حمله عصبی بهش وارد شده
تهیونگ از خواب با شدت پرید. اتاق تاریک ، نور های دستگاه ها کمی دید تهیونگ رو واضح تر میکردن
اروم به کوک نگاه کردو دستشو گرفت.
تهیونگ:پسره کله شق نگرانت شدم. نگران نباش حالت خوب میشه. اون موقع قول میدم معجزت بشم.
دست کوک رو کمی فشرد و سرشو کنار دست کوک گذاشت و چشاشو بست، صدای ضعیفی به گوشش میرسید .. اروم چشماشو باز کرد....
شرطا:
۳۰لایک، ۱۰ بازنشر،۵۰کامنت
His eyes are still shining
Part:۵
انگار که تهیونگ فهمیده بود. قراره معجزه اون پسر باشه. ولی خبری از سرنوشتی که نوشته شده بود نداشت. خبر نداشت که چطور میگذره.. اما میخواست حداقل تلاششو برای اون بکنه.. برای کسی که نمیشناستش. اما آشوبی از جنس مختلفی درون اون راه انداخته بود..
صدای کفش که از اتاق بیرون میومد توی فضای ساکت بیمارستان پیچید.
تهیونگ بلند شد و نگاهی به دکتر کرد.
دکتر:حالشون خوبه. ولی تو حالت نباتی قرار دارن.
(درس با خاله:حالت نباتی چیست ؟، انسان زنده هست .نفس میکشه اما مثل یک گیاه نمیتونه تکون بخوره یا هرچیزی فقط نفس میکشه بهش میگم حالت نباتی)
تهیونگ:خداراشکر .. خوب میشن؟
دکتر: احتمالش هست . اما ما نگرانیم که بهشون حمله عصبی بشه.. ولی درکل تمام سعیمونو میکنیم.
انگار خونه ی آجریه تهیونگ روی سرش خراب شد. از کی یه غریبه براش انقدرررر ارزشمند شده بود؟ چرا به این وضع افتاده بود.. هوفی گذاشت و به دیوار و سفید وسرد بیمارستان تکیه داد و کم کم به روی زمین نشست...
موبایلش گاهاً زنگ میخورد ، صدای پرستارا توی گوشش میپیچید . صدای گریه نوزاد.. بوق مانیتور قلب..
علاوه بر احساسات تهیونگ، انگار صدا ها هم بهم ریخته بودن..
اروم وارد اتاق شد. خاله کوک که یک گوشه نشسته بود نگاهی به تهیونگ کرد. هیچ حرفی نزد. اروم ،ساکت کنار تخت کوک رفت و روی صندلی نشست.. سرشو روی تخت کوک گذاشت و چشماشو. بست..
دکتر:سریع باشید حمله عصبی بهش وارد شده
تهیونگ از خواب با شدت پرید. اتاق تاریک ، نور های دستگاه ها کمی دید تهیونگ رو واضح تر میکردن
اروم به کوک نگاه کردو دستشو گرفت.
تهیونگ:پسره کله شق نگرانت شدم. نگران نباش حالت خوب میشه. اون موقع قول میدم معجزت بشم.
دست کوک رو کمی فشرد و سرشو کنار دست کوک گذاشت و چشاشو بست، صدای ضعیفی به گوشش میرسید .. اروم چشماشو باز کرد....
شرطا:
۳۰لایک، ۱۰ بازنشر،۵۰کامنت
- ۱.۲k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط